<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>یادداشتهای ساغر</title>
	<link>https://iyland.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://iyland.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sun, 02 Aug 2026 00:00:39 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>وخه بیا مرد حسابی...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/247</link>
				<description><![CDATA[<p>یه وبلاگ‌نویس داریم به اسم انار بانو ؛ دختر مشهدیِ بی‌شیبه‌پیله، مهربون… از اونایی که ساده مینویسه ولی بانمک...<br>الانم زائر کربلاست و تو کانالش سفرشو جز به جز شرح میده  ؛ با یه عکس، یه جمله کوتاه...</p><p>تازه اتوبوس از مشهد بیرون زده بود، یه عکس گذاشته بود ازمنظره ی بیرون اتوبو س که اتوبوس وایساده، انگار کمک‌راننده رفته بودپایین...<br>انار بانو هم حوصله ش سر رفته بود اون عکس را گرفته بود و  زیر عکس نوشته بود:</p><p>«سر راه واستاده دنبال مسافره…<br>وخه * بیا مرد حسابی!»</p><p>**********************</p><p>حالا اینا رو گفتم که برسم به درد دل خودم؛<br>یه تعمیرکار قرار بود بیاد خونه‌مون هنوز نیومده!</p><p>زنگ زد گفت: کاری پیش اومده ببخشید اولین فرصت  فردا میام.</p><p>انار بانو، اگه هنوز از مرز خارج نشدی و اینجا رو </p><p>می خونی...ببین قاطی مسافرها و زوارها تعمیرکار ما نیست؟!  نشونه اش هم جعبه ابزارشه که همراهش هست ببین قاطی کوله ها جعبه ابزاری چیزی نیست؟!😅</p><p>شاید همون مسافری است که سر راه سوار کردین باشه.</p><p>اگه هست بهش بگو: </p><p>« ساغر گفت: کلی کار داریم، منتظرتیم…<br>وخه بیا مرد حسابی 😅</p><p>پ.ن:</p><p>_ *وخه یه اصطلاح مشهدی است.</p><p>_ انار بانو وخه بیا اینجا را بخون، التماس دعای فراوون دارم.</p><p>_ راستی ممد و محمود دوتا داداش همسفریهاتون کجا پیاده شدند؟!🤭 نفهمیدی چی چی میخواستن معامله کنن؟!😁</p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 00:00:39 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/247/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/247</guid>
				<slash:comments>13</slash:comments>
			</item><item>
				<title>تیرامیسو...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/246</link>
				<description><![CDATA[<p>تیرامیسو بیشتر بهش میاد یه نوع قربون صدقه ی شمالی باشه تا دسر!<br>تی قوربان، تی بلا می سر، تی رامیسو، من تو را میسو،</p><p> تو مرا میسو...😄😅</p><p>پ.ن: </p><p>وقتی داری تیرامیسو درست میکنی و به وجه تسمیه اون فک میکنی...🤔</p><p>رفتم سرچ کردم دیدم نوشته بود:</p><p>تیرامیسو یک دسر سنتی و محبوب ایتالیایی است که ریشه ی آن به قرن بیستم باز می‌گردد. نام این دسر در زبان ایتالیایی به معنی "مرا حالم ببر " یا " حالم را خوب کن" است که به دلیل ترکیب مواد اولیه ی آن، مانند قهوه و کاکائو انتخاب شده است...</p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 16:15:27 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/246/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/246</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>اربعین...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/245</link>
				<description><![CDATA[<p>خدابیامرز نیوتون هم اگه زنده بود</p><p>  الان راهی کربلا بود! </p><p>نه برا زیارت،</p><p> برای تحقیقِ نیروی جاذبه!!!✨</p><p>پ.ن:</p><p>_ این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست</p><p>این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست</p><p> </p><p>_ دلم هوای تو را دارد..بگو چه چاره کنم؟!</p><p><br> </p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 11:13:09 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/245/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/245</guid>
				<slash:comments>12</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بین خودمون باشه...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/244</link>
				<description><![CDATA[<p>آینه، وسیله‌ی عجیبیه...</p><p>بین خودمون باشه...</p><p>توی رابطه‌ها، ما آدما گاهی یه استعداد عجیب داریم.</p><p>یه لیست بلندبالا از انتظارها درست می‌کنیم.</p><p>دوست داریم طرف مقابلمون شنونده‌ی خوبی باشه...</p><p>اما وسط حرفش، خودمون مشغول جواب دادن به یه پیام می‌شیم.</p><p>دوست داریم همیشه یادمون باشه...</p><p>اما تولدش که می‌رسه، تازه یادمون می‌افته تقویم هم یه چیزی بوده!</p><p>دوست داریم صادق باشه...</p><p>ولی خودمون بعضی حقیقت‌ها رو با جمله‌ی معروفِ «ولش کن، گفتنش فایده نداره» بایگانی می‌کنیم.</p><p>دوست داریم وقت بذاره...</p><p>اما وقتی نوبت خودمون می‌شه، می‌گیم:</p><p>«این چند روز خیلی سرم شلوغ بود...»</p><p>بین خودمون باشه...</p><p>انگار برای دیگران، قانون می‌نویسیم...</p><p>ولی برای خودمون، تبصره.</p><p>هر جا کم میاریم، یه دلیل قشنگ پیدا می‌کنیم.</p><p>هر جا دیگری کم میاره، اسمش می‌شه بی‌توجهی.</p><p>شاید قبل از اینکه از کسی بخوایم همون آدمی باشه که دلمون می‌خواد...</p><p>بد نباشه یه بار جلوی آینه از خودمون بپرسیم:</p><p>اگر جای اون بودم، از نسخه‌ی «من» راضی بودم؟</p><p>جواب این سؤال، نه دعوا راه می‌اندازه...</p><p>نه کسی رو محکوم می‌کنه...</p><p>فقط گاهی یه حقیقت آروم رو یادمون میاره.</p><p>رابطه، جای امتحان گرفتن از هم نیست...</p><p>جاییه که هر دو نفر، همون چیزی رو از خودشون خرج کنن که از طرف مقابل انتظار دارن.</p><p>شاید عدالت، از همین‌جا شروع بشه...</p><p>از آینه‌ای که قبل از نگاه کردن به دیگران، یک بار خودمون رو توش ببینیم.</p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 00:12:11 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/244/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/244</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>اعترافات یک تند نویس و تند خوان کم تمرکز...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/243</link>
				<description><![CDATA[<p>تندنویسی… تندخوانی...<br>این دو تا مهارتی که من دارم.فقط مشکلم اینه که گاهی حواسم پرت میشه! من هم تند می‌نویسم، هم تند می‌خوانم؛ ولی نه برای اینکه بگم «به‌به چه توانایی‌ای دارم». راستش تندنویسی‌ام خوش‌خطی ندارد، تندخوانی‌ام هم تمرکز آنچنانی ندارد.</p><p>******************</p><p>من وبلاگ‌ها را معمولاً با یک نگاه سرسری رد می‌کنم؛ اگر بخواهم چیزی یاد بگیرم، فقط همان بخش‌هایی را با دقت می‌خوانم که لازم دارم. یکی از دوستانم همیشه من را به نویسندگی تشویق می‌کند. به او گفتم نویسندگی تمرکز می‌خواهد و من تمرکزِ چندان قابل‌افتخاری ندارم. گفت: «تمرکز با تمرین درست میشه.» بعد هم کلی راهنمایی کرد و انگیزه داد که ادامه بدهم.</p><p>******************</p><p>اما تندنویسی من خودش یک داستان جداست:<br>فعل‌ها را حذف می‌کنم، برای خودم کد و نماد دارم، یادداشت‌هایم شبیه رمزهای باستانی‌اند و خب طبیعی است که خوش‌خطی در این میان قربانی می‌شود.</p><p>یک‌ روز دیگه ؛ با یه دوستی درباره خط صحبت می‌کردیم. به او گفتم تندنویس هستم ولی خوش‌خط نیستم و دوست دارم کلاس خوشنویسی بروم. حتی یک‌بار برای ثبت‌نام رفتم، اما قسمت نبود و نرفتم.</p><p>و اما شاه‌ بیت ماجرا:<br>دوستم در جوابم چی نوشته باشه خوبه؟! 😉</p><p> نوشت: «الان دیگه سخته، فایده نداره… بیس کارت ریدس.»😅</p><p>نگاهم افتاد به جمله‌اش و مغزم رسماً هنگ کرد.<br>«بیس… کارت… ریدس… </p><p>این دیگه چه زبانیه؟!»🙄<br>دوباره خواندم، تازه فهمیدم منظورش چیست.🤣</p><p>بگذریم از اینکه نه تشویق کرد، نه انگیزه داد، نه حتی یک جمله‌ی ساده مثل «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است».<br>حقیقت را گفت، قبول؛ اما ترکیب کلمه‌ی خارجی base «بیس » با کلمه ی «ریده» در یک جمله، واقعاً چه معنایی دارد؟😅</p><p>😉</p><p><br>یک دیکشنری جدید لازم داریم  فوری!  لطفا!<br>آقای علی‌اکبر دهخدا، روحت شاد.</p><p>پ.ن:</p><p>۱_ خوانندگان عزیز،  من عذر خواهی میکنم ولی عین ادبیات دوستم را مجبور شدم  بنویسم و گرنه نمیتونستم کنه مطلب را به شما برسونم.</p><p>۲_ کنه مطلب دریافت شد؟! یا بیشتر توصیح بدم؟!😅</p><p><br>۳_ تفاوت دیدگاه آدم‌ها در یک موقعیت مشابه همیشه جالب است.<br>۴_ «این که می‌گویند آن خوش‌تر ز حسن<br>یارِ ما این دارد و آن نیز هم»</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 18:04:30 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/243/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/243</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>سینک درخشان...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/242</link>
				<description><![CDATA[<p>تو کانال یکی از دوستان عکس سینک آشپزخانه را گذاشته و زیرش نوشته:</p><p> اولین صحنه و آخرین صحنه ای که هر زن شب و صُبح میبینه 🌸😃<br>ساعت ۴صبح ظرف نشسته بودم که شستم!😬🤗</p><p>پ.ن:</p><p>۱_دقیقا همینه ها، بنظرم سینک آشپزخانه مهمترین قسمت خانه هست که باید تمیز باشه.</p><p>صبح از خواب پامیشی میخواهی آب بذاری که جوش بیاد و چای دم کنی اولین نگاهت به سینک میفته.</p><p>دوست داری با چه صحنه ای مواجه بشی؟!</p><p>تمیز و براق  و خالی از ظرف ،</p><p>یا کثیف و پر از ظرفهای نشسته؟! </p><p>پس ظرفها را شب ها قبل از خواب بشورید و سینک را تمیز و آبکشی کنید.</p><p> مامانم همیشه این جمله معروف را داره، میگه: </p><p>ظرف تا تره یادت نره...</p><p>یعنی همینکه ظرفها کثیف شدند، همونموقع بشور.</p><p>۲_ یکی از کارهایی که تو تمرینات فلای لیدی انجام میدم و جزو چک لیست روزانه م هست سینک تمیز است.</p><p>البته که فلای لیدی تمرینات دیگه ای هم داره ولی با سینک تمیز شروع میکنیم.😊</p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 13:32:05 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/242/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/242</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ما آدما موجودات عجیبی هستیم...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/241</link>
				<description><![CDATA[<p>نسخه‌ی حرف زدنمون، فول‌آپشنه...</p><p>ولی نسخه‌ی عمل کردنمون، انگار دموئه! </p><p>راستش هرچی بیشتر به دور و برم نگاه می‌کنم، بیشتر می‌بینم این بیماری، عمومی‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.</p><p>یکی از صداقت می‌گه...</p><p>ولی راستش رو باید با انبردست ازش بیرون کشید.</p><p>یکی از وقت گذاشتن حرف می‌زنه...</p><p>ولی جواب یه پیام ساده، تا اطلاع ثانوی در دست بررسیه.</p><p>یکی می‌گه:</p><p>«روی من حساب کن.»</p><p>بعد خودت می‌مونی که دقیقاً روی کدوم نسخه‌اش حساب باز کرده بودی!</p><p>بین خودمون باشه...</p><p>فکر می‌کنم مشکل این نیست که گاهی کم میاریم.</p><p>همه‌ی ما کم میاریم.</p><p>مشکل از جایی شروع می‌شه که از خودمون، نسخه‌ای تعریف می‌کنیم که حتی خودمون هم تا آخرش باورش نمی‌کنیم.</p><p>شاید دنیا جای قشنگ‌تری بشه...</p><p>اگر کمتر درباره‌ی خودمون حرف بزنیم...</p><p>و بذاریم رفتارمون، خودش معرفی‌مون کنه.</p><p>آخرش هم آدم‌ها چیزی که گفتیم رو زیاد یادشون نمی‌مونه...</p><p>ولی خوب یادشون می‌مونه که وقتی وقت عمل رسید، واقعاً چه‌کاره بودیم.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 00:42:02 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/241/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/241</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شوهر باشخصیت...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/240</link>
				<description><![CDATA[<p>ولی شوهر بالغ و با شخصیت داشتن هم</p><p> خیلی سخته ها!</p><p>فک کن بلده عذر خواهی کنه و از دلت در بیاره.</p><p><br>حالا تو میمونی با کلی قیافه که </p><p>نمیدونی واسه کی بگیری؟!</p><p>🤪😅</p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 16:44:10 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/240/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/240</guid>
				<slash:comments>16</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شلوغی‌های شیرین زندگی:</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/239</link>
				<description><![CDATA[<p>سال‌ها پیش، فیلم «آتش‌بس» رو می‌دیدم؛ یادتونه؟ یه صحنه‌اش که مهناز افشار (نقش اول زن) وسط اون همه ظرف شکسته و خرده‌شیشه‌هایی که همسرش موقع دعوای بچه‌گانه، درست روز بعد از عروسی‌شون به پا کرده بود، خیلی بی‌خیال نشسته بود و داشت ایمیل‌ها را از رو لپ‌تاپش چک می‌کرد... من با خودم فکر کردم: «آخه چطور می‌تونه بین این همه خرده‌شیشه و آشفتگی، این‌قدر راحت بشینه و کارش رو بکنه؟! آدم وقتی دور و برش این‌قدر به‌هم‌ریخته باشه، اصلاً نمی‌تونه تمرکز کنه و آرامش داشته باشه...» تا اینکه...سالها گذشت...</p><p>******************</p><p>چند سال بعد:</p><p>نشستم پشت میز و دارم کتاب می‌خوانم. یهو گوشیم زنگ می‌خوره؛ پسرکوچولوم گوشی رو برداشته و می‌آره سمت من. می‌بینم خاله ام هست، با کلی خنده و شوخی حال و احوال یهو می‌گه: «ساغر! گوشی رو از بچه بگیر، عکست رو استوری کرده تو اینستا!» یهو هول شدم! سریع تماس رو قطع کردم و رفتم سراغ اینستاگرام. دیدم با همون لباس خونه و شلوارک، در حالیی که غرق مطالعه بودم، یه عکس از من گرفته شده! نمی‌دانم این بچه چطوری با گوشی ور رفته و رفته استوری کرده! البته خداروشکر صفحه پیجم قفله و فقط یه تعداد محدوی حدودا چهار نفر از آدم‌های خیلی صمیمی و نزدیک فقط میتونن ببینن. استوری را پاک مبکنم ، بعدد زنگ زدم به خاله م و  گفتم: «خوب شد بهم خبر دادی!» خودش با خنده گفت: «آخه فهمیدم گوشی دست بچه‌ته و تو هیچ‌وقت همچین موقعیتی عکس نمی‌ذاری!» بعد هم با خنده ادامه داد: «راستی، چرا میز این‌قدر نامرتبه؟ تو که همیشه مرتب بودی!» راست می‌گفت؛ آن‌قدر غرق کتاب بودم که اصلاً متوجه نبودم پسرم هر چی دم دستش بوده رو روی میز ریخته و حتی متوجه نشدم که از من عکس هم گرفته!</p><p>و اما سال‌ها بعد..</p><p>*****************</p><p>یعنی امروز:</p><p>داشتم با گوشی جدول سودوکو حل می‌کردم. وقتی تموم شد، نگاهم به دور و برم افتاد. بچه‌ها هر چی دم دستشون بوده ریخته بودن وسط میز و داشتن مثلا «بازی فروشگاه و شرکت » انجام می‌دادن؛ تا اینکه یکی از بچه‌ها، جوری که انگار گوشی اسباب بازی دستش گرفته و میگه: «به خدمتکار بگین بیاد، کار دارم!» 😅</p><p>پ.ن: </p><p>۱_ لطفا! یه خدمتکار برا منم بفرستین.🤭</p><p>۲_ تا یه مدت رو دوربین گوشیم با چسب برق هست از اونها میپوشوندم که دیگه ا این عکسها و هنرنماییها تکرار نشه.🥴</p><p>۳_ از آنجا که دوستان سوال واسه شون پیش اومده در بلاگفا و اینجا که کتاب و سرشعله کجا بوده؟!🤔</p><p> لذا از همین تریبون  اعلام می‌کنم که:🤭</p><p>کتاب امانتی که در کشوی تخت بچه ها مابین فضای خالی کشو و سطح زیری اون گیر افتاده بوده یعنی کشو را باز میکردم نمیدیدم کشو کاملا بیرون کشیدم متوجه شدم فضای زیرش گیر افتاده.</p><p>سرشعله اگه گفتین کجا بود؟! ما بین شیلنگ گاز و دیوار گیر افتاده بود، من زیر گاز و کناره هاش را نگاه کردم نبود دیگه دیروز میخواستم آشپزخانه را بشورم گاز را آوردم وسط دیدم بله اونجا گیر افتاده.</p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 13:33:11 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/239/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/239</guid>
				<slash:comments>16</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بدینوسیله به اطلاع شما عزیزان کنجکاو دلبند میرسانم که...</title>
				<link>https://iyland.blogix.ir/post/238</link>
				<description><![CDATA[<p>کتاب امانتی و سرشعله ی گاز پیدا شد. گفتم بیام  و  به اطلاع شما عزیزان دلبند برسانم تا خانواده ای را  از نگرانی در بیارم.😅🤭</p><p>پ.ن: </p><p>آشپزخانه شسته، تر و تمیز...</p><p>گم شدن سر شعله ی گاز شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.😉</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 23:18:54 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://iyland.blogix.ir/post/238/comment</comments>
				<dc:creator>ساغر</dc:creator>
				<guid>https://iyland.blogix.ir/post/238</guid>
				<slash:comments>14</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>