<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>یادداشتهای ساغر</title>
	<link>https://iyland.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://iyland.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2026 20:18:18 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>مثل هوای نزدیک پاییز...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/372</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/372</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 20:18:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t75583_VID_20260915_200913_946.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t75583_VID_20260915_200913_946.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/372/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عجیب اما واقعی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/371</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/371</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 12:37:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز بیدار شدم دلم نخواست گوشی دست بگیرم و یا سربزنم و بیام بلاگیکس چک کنم، یخورده کارامو انجام دادم بعد اومدم.
پ.ن:
آفرین همیشه همینجور باش دختر خوب.🙃]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز بیدار شدم دلم نخواست گوشی دست بگیرم و یا سربزنم و بیام بلاگیکس چک کنم، یخورده کارامو انجام دادم بعد اومدم.</p><p>پ.ن:</p><p>آفرین همیشه همینجور باش دختر خوب.🙃</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/371/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کسی که از چشمت افتاده‌ دیگه پیگیرش نباش...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/370</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/370</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 18:15:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شاعر قشنگ میگه:
که ما که دل کندیم از او
دیگر چه فرقی میکند با سگان زرد باشد
یا شغالان سیاه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شاعر قشنگ میگه:<br>که ما که دل کندیم از او<br>دیگر چه فرقی میکند با سگان زرد باشد<br>یا شغالان سیاه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/370/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوابهای فضایی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/369</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/369</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 16:06:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[  خواب دیدم رفتم سفر خارج از کشور، تازه به مقصد رسیده بودم  و داشتم از سفر لذت میبردم که دیدم خانواده ام با چند تا از فامیل نشستند تو ماشین و اومدن دنبالم و میخوان منو برگردونن خونه! 🙄
حالا کجاش عجیبه؟ اینکه همه‌شون فقط با یه پیکان! اومده بودن دنبالم!
آقا! چه‌جوری هم‌زمان با رسیدن هواپیمای من،
 اونه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>  خواب دیدم رفتم سفر خارج از کشور، تازه به مقصد رسیده بودم  و داشتم از سفر لذت میبردم که دیدم خانواده ام با چند تا از فامیل نشستند تو ماشین و اومدن دنبالم و میخوان منو برگردونن خونه! 🙄</p><p>حالا کجاش عجیبه؟ اینکه همه‌شون فقط با یه پیکان! اومده بودن دنبالم!</p><p>آقا! چه‌جوری هم‌زمان با رسیدن هواپیمای من،</p><p> اونها با ماشین رسیدن اون سر دنیا؟ 🤔</p><p>اینا به کنار، این همه آدم چه‌جوری تو یه پیکان جا شدن؟!</p><p>🤔</p><p>( برگشتنها منم داخل پیکان نشستم، اخه چه جوری جا شدیم واقعا؟!)🤣</p><p>از همه اینها مهم تر میخوام بدونم آخه کدومتون الان پیکان دارین ؟! خودش بیاد اعتراف کنه!😂</p><p>( حداقل یه روز میذاشتین من بمونم تو خارج ، بعد پیکان را مینداختین تو جاده و میومدین دنبالم) 😁</p><p>پ.ن:</p><p>شما هم از این خواب‌های فضایی می‌بینید؟</p><p>بیایین تعریف کنید بخندیم.</p><p> </p><p> </p><p> </p><p><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/369/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بدون نیاز به هیچگونه توضیح اضافه‌‌‌‌‌ ای...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/368</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/368</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 14:43:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در انتظار یک معجزه تو زندگیم هستم..‌‌.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در انتظار یک معجزه تو زندگیم هستم..‌‌.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/368/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اعترافات یه وبلاگ نویس حواس پرت...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/367</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/367</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 09:48:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ آقا ما یه اعترافی بکنیم: 
وبلاگها را که میخونم بعضا دچار خطا میشم.
 اینجوریه که:
مثلا نویسنده ی وبلاگی آقاست من فک میکنم خانومه یا بالعکس...
 همین الان چند تا بچه های بلاگفا یا بلاگیکس با این سوتیهای من در این زمینه خاطره دارند.😉😁
شما هم بگین ببینم، تا حالا شده تصورِ شما از نویسنده‌ی یه وبلاگ، زمین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> آقا ما یه اعترافی بکنیم: </p><p>وبلاگها را که میخونم بعضا دچار خطا میشم.</p><p> اینجوریه که:</p><p>مثلا نویسنده ی وبلاگی آقاست من فک میکنم خانومه یا بالعکس...</p><p> همین الان چند تا بچه های بلاگفا یا بلاگیکس با این سوتیهای من در این زمینه خاطره دارند.😉😁</p><p>شما هم بگین ببینم، تا حالا شده تصورِ شما از نویسنده‌ی یه وبلاگ، زمین تا آسمون با واقعیت فرق داشته؟!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/367/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>صبح بخیر یا نه؟!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/366</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/366</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 09:06:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[🤨
خانوم ها و آقایون! من مگه چیکار کردم که باید با همچین آهنگی صبح از خواب پاشم؟ 
آهنگی که داره از  دیوار ساختمون همسایه به گوش میرسه: 
بیزارم از دنیا
که وفا نداره 
همه ش میخواد بی تو 
چشمام بباره
من  با این تنهاییام خیلی رفیقم 
من از این آدما هیچ خیری ندیدم
پ.ن: 
_ صبحی که با بیزاری شروع بشه...
_ لط...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>🤨</p><p>خانوم ها و آقایون! من مگه چیکار کردم که باید با همچین آهنگی صبح از خواب پاشم؟ </p><p>آهنگی که داره از  دیوار ساختمون همسایه به گوش میرسه: </p><p>بیزارم از دنیا</p><p>که وفا نداره </p><p>همه ش میخواد بی تو </p><p>چشمام بباره</p><p>من  با این تنهاییام خیلی رفیقم </p><p>من از این آدما هیچ خیری ندیدم</p><p>پ.ن: </p><p>_ صبحی که با بیزاری شروع بشه...</p><p>_ لطفا یه چیزی بگین من از این حال و هوای غم و بد بیرون بیام.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/366/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گرسنگی پوست...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/365</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/365</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 01:09:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شدیدا گاهی وقتها نمیخوام تو وبلاگم چیزی بنویسم یا حرفی بزنم...
 دقیقا مث امروز:
مود پایین
استرس بالا 
پ.ن:
تو روانشناسی اصطلاحی وجود داره
بنام: «touch starved» به معنای گرسنگی پوست.
به حالتی گفته می شه که احتیاج داریم یه نفرِ خاص بغلمون کنه یا دستمون رو بگیره.
دقیقا مثل ی آرامبخش، استرس و اضطرابمون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شدیدا گاهی وقتها نمیخوام تو وبلاگم چیزی بنویسم یا حرفی بزنم...</p><p> دقیقا مث امروز:</p><p>مود پایین</p><p>استرس بالا </p><p>پ.ن:</p><p>تو روانشناسی اصطلاحی وجود داره<br>بنام: «touch starved» به معنای گرسنگی پوست.</p><p>به حالتی گفته می شه که احتیاج داریم یه نفرِ خاص بغلمون کنه یا دستمون رو بگیره.<br>دقیقا مثل ی آرامبخش، استرس و اضطرابمون رو کاهش می ده و نمی ذاره احساس تنهایی کنیم و حالمون<br>رو خوب می کنه.🌱</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/365/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مسافرت...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/363</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/363</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 14:30:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تابستون داره تموم میشه و مهر داره از راه میرسه...
چند جا جزو گزینه ها ی سفرمون بود؛
 بنا به دلایلی هیچکدومش جور نشد و فعلا که هنوزه هیچ جا نرفتیم و قشنگ سنگر خانه را حفظ کردیم!
آبجیم زنگ زده میگه هنوز که فرصت دارین تا اول مهر...
پ.ن: 
_ منِ عشق سفر و طبیعت؛یکی از خواستگارامو فقط میخواستم قبول کنم بخ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تابستون داره تموم میشه و مهر داره از راه میرسه...</p><p>چند جا جزو گزینه ها ی سفرمون بود؛</p><p> بنا به دلایلی هیچکدومش جور نشد و فعلا که هنوزه هیچ جا نرفتیم و قشنگ سنگر خانه را حفظ کردیم!</p><p>آبجیم زنگ زده میگه هنوز که فرصت دارین تا اول مهر...</p><p>پ.ن: </p><p>_ منِ عشق سفر و طبیعت؛یکی از خواستگارامو فقط میخواستم قبول کنم بخاطر اینکه عشق سفر بود و اهل مسافرت و البته خوش لباس و خوش تیپ...از اون آدمایی که بلد بودند هرجا چی بپوشن و چه استایلی...</p><p>همین‌قدر منطقی فک میکردم‌ در عنفوان جوانی😁😅</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/363/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انگار داره پاییز میاد..‌..</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/362</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/362</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 10:27:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حموم بودم، سردم شده...بعد اومدم یه بلوز و شلوار
 هِلو کیتی پوشیدم؛  اونهم من که بلوز آستین دار و شلوار تو خونه نمیپوشم!
پ.ن:
مجبورم مجبور 🤪
+ بعدا نوشت:
برای اون دوست عزیزی که تو گفتمان مدل بلوز شلوارم واسه ش سوال شد این مدلیه:
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حموم بودم، سردم شده...بعد اومدم یه بلوز و شلوار</p><p> هِلو کیتی پوشیدم؛  اونهم من که بلوز آستین دار و شلوار تو خونه نمیپوشم!</p><p>پ.ن:</p><p>مجبورم مجبور 🤪</p><p>+ بعدا نوشت:</p><p>برای اون دوست عزیزی که تو گفتمان مدل بلوز شلوارم واسه ش سوال شد این مدلیه:</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2645/2138;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/m534539__.jpg" width="2645" height="2138"></figure><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/362/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قانونِ جذبِ من!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/361</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/361</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 09:30:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ظاهر فقط شروع داستانه؛
خیلی‌ها فکر می‌کنن اکثر جذابیت آدما  مربوط به ظاهرشونه، 
اما من خیلی شنیداری‌ام…
برای من، «لحنِ» آدم، تعیین‌کننده است.
بیان و صدا و طریقه ی صحبت کردن ، اون چیزیه که می‌گه آیا اون طرف برای من جذابیت داره یا نه؟!
جذابیتِ ظاهری شاید اول کار باشه، اما بدونِ تفاهم کلامی خیر.
اما هم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ظاهر فقط شروع داستانه؛</p><p>خیلی‌ها فکر می‌کنن اکثر جذابیت آدما  مربوط به ظاهرشونه، </p><p>اما من خیلی شنیداری‌ام…</p><p>برای من، «لحنِ» آدم، تعیین‌کننده است.</p><p>بیان و صدا و طریقه ی صحبت کردن ، اون چیزیه که می‌گه آیا اون طرف برای من جذابیت داره یا نه؟!</p><p>جذابیتِ ظاهری شاید اول کار باشه، اما بدونِ تفاهم کلامی خیر.</p><p>اما همه چیز در نهایت به شخصیتِ اون آدم مقابلم  برمی‌گرده، بدون شخصیت هیچ جذابیتی ماندگار نیست.</p><p>اگر طرز فکر و شخصیت اون آدم با استاندارهای من هم‌خوانی نداشته باشه ازنظر من تمام جذابیت‌ها کنسلی میخورن.</p><p>پ.ن: </p><p>شما چی؟! </p><p>بیشتر شنیداری هستین یا دیداری؟! </p><p>( البته که فاکتور شخصیت مهمتره)</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/361/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقتی جناب‌خان وسط شام، اشتها رو کور می‌کنه.‌.!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/360</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/360</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 23:25:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داشتیم شام می‌خوردیم، تلویزیون روشن بود...همه‌چیز داشت نرم و عادی پیش می‌رفت تا اینکه جناب‌خان(حموم بود) به دایی هومن با اون لحنِ خاصِ کش‌دار و شیرینش گفت: «دایی جان، دلت نخواد… دارم کیسه می‌کشم! قشنگ داره گوله گوله چرک میاد!»😅
ما که قاشق تو دهنمون موند!
یعنی رسماً شام از گلومون پایین نرفت! 
فقط جنا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داشتیم شام می‌خوردیم، تلویزیون روشن بود...همه‌چیز داشت نرم و عادی پیش می‌رفت تا اینکه جناب‌خان(حموم بود) به دایی هومن با اون لحنِ خاصِ کش‌دار و شیرینش گفت: «دایی جان، دلت نخواد… دارم کیسه می‌کشم! قشنگ داره گوله گوله چرک میاد!»😅</p><p>ما که قاشق تو دهنمون موند!</p><p>یعنی رسماً شام از گلومون پایین نرفت! </p><p>فقط جناب‌خان می‌تونه موضوعی به این چندش‌آوری رو به یه دیالوگِ طنز و خنده‌دار تبدیل کنه که از شدتِ طنز و با نمکی این شخصیت، فقط بخندیم.</p><p> جناب‌خان جان، ما عاشق خودتیم، ولی لطفاً جزئیات حمام رفتنت رو برای خودت نگه دار، داشتیم شام می‌خوردیما.</p><p>پ.ن: </p><p>خداییش صداپیشه ی جناب خان(محمد بحرانی) عالیه؛</p><p>طناز، بداهه گو، باهوش و خلاق</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/360/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نوشته بود...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/359</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/359</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 21:57:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از دوستای من اینجوریه که؛
دارم باهاش درمورد مهم ترین موضوع زندگیم صحبت میکنم؛
یهو آف میشه و همون لحظه نوتیف ریلز فرستادنش تو اینستا میاد😂😐
کدوم دوستته بفرست براش.
پ.ن:
_ دارین از این مدل دوستا؟!
_دوست این مدلی من،  احتمالا این پست را بخونه، 
فقط دوست دارم عکس العملش را ببینم.😅]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از دوستای من اینجوریه که؛</p><p>دارم باهاش درمورد مهم ترین موضوع زندگیم صحبت میکنم؛<br>یهو آف میشه و همون لحظه نوتیف ریلز فرستادنش تو اینستا میاد😂😐</p><p>کدوم دوستته بفرست براش.</p><p>پ.ن:</p><p>_ دارین از این مدل دوستا؟!</p><p>_دوست این مدلی من،  احتمالا این پست را بخونه، </p><p>فقط دوست دارم عکس العملش را ببینم.😅</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/359/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پرسه در میان وبلاگها‌...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/358</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/358</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 20:21:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این پست رو یه مدت پیش نوشته بودم، ولی دودل بودم در وبلاگم منتشر کنم یا نه؟! امروز که حوصله م سر رفته بود و بلاگیکس هم خلوته گفتم بذارمش...
پست مربوطه در زیر نوشتم:
*************************
داشتم وبلاگ “نسیم جان” رو می‌خوندم که رسیدم به بند چهارم گزارش کار روزانه ش با عنوان:
عجب روزیه پنج شنبه...
نو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این پست رو یه مدت پیش نوشته بودم، ولی دودل بودم در وبلاگم منتشر کنم یا نه؟! امروز که حوصله م سر رفته بود و بلاگیکس هم خلوته گفتم بذارمش...</p><p>پست مربوطه در زیر نوشتم:</p><p>*************************</p><p>داشتم وبلاگ “نسیم جان” رو می‌خوندم که رسیدم به بند چهارم گزارش کار روزانه ش با عنوان:</p><p><a href="https://thesedays.blogix.ir/post/187/%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%87-%DB%B5-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87">عجب روزیه پنج شنبه...</a></p><p>نوشته بود یه آقای فروشنده ای پیشنهاد داده که ریمل قهوه‌ای  بزنید با خط‌ چشم آبی درباری...همسر جان گفت: بگیرم بزنمش مرتیکه هیز عوضی را وا!</p><p>این  پست نسیم که خوندم باعث شد یادِ برخوردهای عجیب و غریب فروشنده‌های آقا که باهاشون برخورد داشتم بیفتم. انگار این روزها فروشنده‌ها علاوه بر کارشون، همزمان متخصص مد، مشاور سایز، و حتی گریمور هم هستن!</p><p>مثلاً یه بار رفته بودم خرید، یه بلوز برداشتم. موقع پرداخت، داشتم از دخترِ خواهرشوهرم می‌پرسیدم «به نظرت اندازه‌مه؟» که یهو فروشنده جوانِ مغازه پرید وسط بحث و با اعتماد به نفسِ کامل گفت: «خانم، اندازه‌تونه! شما که مانکنی!» حالا منو می‌گی؟ داشتم از خجالت آب می‌شدم! 🙄</p><p>یه بار دیگه هم با دوستم رفتیم پاساژ برای لباس مجلسی. یه لباس آبی درباری انتخاب کردیم، دوستم پوشید ولی دیدیم اون‌قدر که پشت ویترین قشنگ بود، توی تنِ دوستم جلوه نداره. دوستم داشت میگفت: « انگار بهم نیومد.»</p><p>فروشنده آقا برگشت خیلی جدی گفت: «خانم، مجلس عروسی که می‌خواید برید، کلی آرایش می‌کنید و شینیون فلان… اونجا جلوه داره، نه توی اتاق پرو!»</p><p>واقعاً؟! یعنی باید می‌خرید و امیدوار می‌بودتوی مجلس عروسی معجزه بشه؟!</p><p>اما سمی‌ترین تجربه، مربوط می‌شه به وقتی که توی یه فروشگاه لوازم آرایشی برای خرید رفته بودم. یه عروس‌خانم درشت‌اندام اومده بود برای خرید لوازم آرایشی و لباس زیر. بنده خدا روش نمی‌شد، همراهیش که یه خانوم بود داشت براش انتخاب می‌کرد و چون سایزش رو هم نمی‌دونست، به لباس زیر برداشت. یهو فروشنده پسرِ مغازه، بدون هیچ ملاحظه‌ای برگشت گفت: «به چشم برادری، این سایز براشون کوچیکه!»🙄🤣</p><p>من که خریدم تموم شده بود، سریع فرار کردم از مغازه. 🙄</p><p>پ.ن:</p><p>_ خلاصه که گاهی وقتا دلمون می‌خواد وقتی داریم لباس یا وسایل شخصی می‌خریم، یه فضای امن و راحت داشته باشیم.</p><p>( انصافا قبول دارم درسته که فروشنده ها برای جذب مشتری و فروش حرف میزنن مگر تو موارد استثنا ولی خب ما گاها معذب می‌شیم)</p><p>درسته که ما میتونیم بریم از فروشگاه‌هایی خرید کنیم که فروشنده ی خانوم دارند ولی همیشه که نمیشه؛ به دلایل مختلف مثلا دوری مسیر، مدل اون وسیله ای که می‌خواهیم، برند خاصی و...ضمن اینکه فروشنده های خانوم کمترند.</p><p>_ شما هم از این تجربه‌های عجیب و غریب با فروشنده‌های «همه چیزدان» داشتید؟</p><p> برام بنویسید که دلمون وا شه!</p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/358/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقتی آشپزخانه، ماشین زمان می‌شود و شنیدن یه ترانه ی در حال پخش، تو را به گذشته می‌برد...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/357</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/357</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 14:37:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز توی آشپزخانه بودم. با همان حال و هوای همیشگیِ کارهای روزمره، با هزار و یک فکر و خیال در سرم مشغول آماده کردن ناهار بودم که این آهنگ در حال پخش بود:
«دوستت دارم میدونی، تا وقتی مهربونی، این قصه را میتونی از تو چشام بخونی…»
همین چند کلمه از ترانه کافی بود تا زمان برایم متوقف شود. انگار پرت شدم ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز توی آشپزخانه بودم. با همان حال و هوای همیشگیِ کارهای روزمره، با هزار و یک فکر و خیال در سرم مشغول آماده کردن ناهار بودم که این آهنگ در حال پخش بود:</p><p><i>«دوستت دارم میدونی، تا وقتی مهربونی، این قصه را میتونی از تو چشام بخونی…»</i></p><p>همین چند کلمه از ترانه کافی بود تا زمان برایم متوقف شود. انگار پرت شدم به گذشته؛ به همان روزهای نه چندان دور. به آن اردیبهشت‌ماهِ بهشتی. به روزهایی که خانه سکوتِ آرامش‌بخشی داشت، بابا هنوز بود، مامان سرحال و سالم بود، و من تازه صاحبِ یک لپ‌تاپی شده بودم که بابا برام خریده بود و این آهنگ داشت از لپ تاپم پخش میشد...</p><p>آن روزها هم درست مثل امروز، مامان توی آشپزخانه بود و ناهار می‌پخت. اما من؟ من گوشه‌ای نشسته بودم و روی بوم نقاشی می‌کشیدم. درِ تراس باز بود، هوای اردیبهشت، جان می‌داد برای زندگی. صدای آهنگ با آواز گنجشک‌ها گره خورده بود و من بدون اینکه ذره‌ای نگرانِ دنیا باشم، قلم‌مو را روی بوم می‌رقصاندم.</p><p>آن روزها دنیای ما خیلی کوچک‌تر و ساده‌تر بود. ما اصلاً نمی‌دانستیم مشکلات زندگی یعنی چه! گرانی چه معنایی داشت؟ قیمت نان و مرغ را چه کسی می‌دانست؟ قبض‌ها کی می‌آمدند و مبلغشان چقدر بود؟ اصلا شیر آب چکه می‌کرد یا لولای در صدا می‌داد؟ برای ما هیچ‌کدام مهم نبود. متوجه نبودیم ظرف‌ها کی شسته و تمیز میشه  که  وقتی تشنه ات میشه با خیال راحت  لیوان تمیز را از آبچکان برداری و یه لیوان آب بنوشی. ناهار و شام آماده بود و فقط صدایمان می‌زدند: بیا ناهار یا شام آماده هست!</p><p>تازه گله هم داشتیم هم که این غذا را دوست نداریم...</p><p>زندگی، همان‌قدر در نظرم ساده و راحت بود.</p><p>اما حالا… حالا فهمیده‌ام که آن آسودگی، نه از ویژگی‌های آن زمان، که هنرِ دستِ پدر و مادرم بود. آن‌ها بودند که زندگی را برای ما راحت می‌کردند. حالا ورق برگشته؛ نقش‌ها عوض شده و منِ آن روزها، حالا خودم شدم مادرِ خانواده...</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/357/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آدمیزاد است دیگر؛ نه ربات است، نه از فولاد!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/356</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/356</guid>
		<pubDate>Thu, 10 Sep 2026 12:55:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز از اون روزهایی بود که بدون هیچ دلیلِ منطقی، دلم گرفته بود. انگار یک‌جور سنگینیِ مبهم و بی‌جهت، درست وسط قفسه سینه‌ام نشسته بود. از اون روزهایی که حتی نمی‌دانستم چرا، اما استرس داشتم. جناب همسر که اوضاع را دید، با لبخند گفت: «دواش فقط زعفران است! یک چای زعفران غلیظ دم کن و بخور تا حالت جا بیاید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز از اون روزهایی بود که بدون هیچ دلیلِ منطقی، دلم گرفته بود. انگار یک‌جور سنگینیِ مبهم و بی‌جهت، درست وسط قفسه سینه‌ام نشسته بود. از اون روزهایی که حتی نمی‌دانستم چرا، اما استرس داشتم. جناب همسر که اوضاع را دید، با لبخند گفت: «دواش فقط زعفران است! یک چای زعفران غلیظ دم کن و بخور تا حالت جا بیاید.»</p><p>قبل از ظهر بود که دوستی تماس گرفت. می‌خواست حال و هوایش عوض شود و گفت: «یک چیزی بگو، یک چیزی تعریف کن که دلمان شاد شود.» اما راستش را بخواهین، خودم اون‌قدر خالی بودم که حتی یک کلمه انرژی برای بخشیدن نداشتم.</p><p>همان‌طور که سعی می‌کردم گپ بزنیم، ذهنم درگیر این شد که چرا ما آدم‌ها گاهی از هم چنین توقعات عجیبی داریم؟ یادِ چند وقت پیش و نوشته ی خانم ف در وبلاگش افتادم ؛ خانم «ف»در صفحه شخصی‌اش ویدئویی از یک کار هنری گذاشته بود. زیرِ آن، انبوهی از پیام‌های عجیب: «چرا فلان لباس را پوشیدی؟»، «چرا آرایش نکردی؟» و…</p><p>آن‌قدر سطح توقعات بالا بود که خانوم ف تعجب کرده بود و با لحن بانمک و طنز گونه نوشته بود: «مردم انگار انتظار دارند برای یک ویدئوی ساده ی آموزشی، با لباس‌های «مت گالا» جلوی دوربین ظاهر شوم!»</p><p>یا یک عزیزی که در آلمان زندگی میکنه و اینروزها فرزندش به شدت بیمار است و اکثرروزهایش در بیمارستان میگذره و در گیر پروسه ی درمان فرزندش هست. زیرِ یکی از پست‌هایش کسی نوشته بود: «چرا کانالتان انقدر خشک شده؟»</p><p>با خودم فکر کردم؛ مگر می‌شه؟ این بنده خدا در غربت، با فرزندِ بیمار، باز هم داره سعی می‌کنه تولید محتوا کنه و در کنارِ مردم باشه؛ واقعاً این خودش یک هنر بزرگیه! کسی که خودش در شهرِ غریب زندگی کرده باشد، خوب میدونه که چقدر دست‌تنها بودن، سختیِ بیماری و غربت، آدم را از پا درمی‌آورد.</p><p>انگار عده‌ای انتظار دارند ما همیشه در حال «شیلنگ تخته انداختن» و خندیدن و خوش‌گذرانی باشیم!</p><p>بابا آدمیزاد است دیگر! ربات که نیست. فولاد هم نیست که خم به ابرو نیاره. همه روزها که مثل هم نیستند؛ همه روزها انرژی آدم سرِ جایش نیست، همه روزها سرحال نیستیم.</p><p>کاش یاد بگیریم کمی بیشتر با هم مهربان باشیم. کاش یاد بگیریم که اگر کسی جایی محتوایی می‌گذارد، شاید فقط داره سعی می‌کنه در روزهای سختش، خودش را سرپا نگه دارد. پشتِ هر لبخندِ مجازی یا هر عکسِ ساده، یک آدمِ واقعی با کلی دغدغه و حالِ خوب و بد وجود دارد.</p><p>امروز دلم می‌خواست به همه یادآوری کنم:</p><p> <strong>اگر روزی انرژی‌تان بالا نبود، اگر بی‌دلیل دلتان گرفت، نگران نباشید. شما تنها نیستید. ما همه انسانیم، همین‌قدر آسیب‌پذیر و همین‌قدر واقعی.</strong></p><p> </p><p> </p><p> </p><p><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/356/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>صحبت با یه همدم خوب...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/355</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/355</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 20:41:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی دلت غم داره و استرس داری... کسی باشه که در مورد استرست با اون حرف بزنی و آروم بشی، ضمن اینکه قضاوت نشی چقد خوبه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی دلت غم داره و استرس داری... کسی باشه که در مورد استرست با اون حرف بزنی و آروم بشی، ضمن اینکه قضاوت نشی چقد خوبه...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/355/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فقط خودت میفهمی که‌‌...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/354</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/354</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 16:21:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فقط خودت میفهمی که دیگه چقد اون آدم سابق نیستی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فقط خودت میفهمی که دیگه چقد اون آدم سابق نیستی...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/354/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>التیام درد...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/353</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/353</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 11:41:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بخش زیادی از کسانی که به ما آسیب زدن،
نه تنها نمیفهمن که چیکار کردن
 بلکه بهشون هم که بگی قبول نمیکنن و نمیپذیرن
و برای همینه که تو باید تمرکزت روی التیام خودت باشه.
چون کسی که از مار نیش خورده،
دنبال مار نمیدوئه که متوجهش کنه! 
بلکه میره دنبال پادزهر.
 پس توام درمان خودتو دریاب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>بخش زیادی از کسانی که به ما آسیب زدن،</p><p>نه تنها نمیفهمن که چیکار کردن</p><p> بلکه بهشون هم که بگی قبول نمیکنن و نمیپذیرن<br>و برای همینه که تو باید تمرکزت روی التیام خودت باشه.<br>چون کسی که از مار نیش خورده،</p><p>دنبال مار نمیدوئه که متوجهش کنه! <br>بلکه میره دنبال پادزهر.</p><p> پس توام درمان خودتو دریاب...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/353/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شبتون بخیر و در پناه خدای مهربون‌‌‌...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/352</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/352</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 00:56:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[واسه دیدن چند تا ستاره ماهتو از دست نده،
آسمون شبای بی ستاره زیاد داره...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واسه دیدن چند تا ستاره ماهتو از دست نده،<br>آسمون شبای بی ستاره زیاد داره...</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/960;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v56238_IMG_20260909_005055_154.jpg" width="720" height="960"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/352/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>منِ گم شده...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/351</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/351</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 18:51:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوست دارم در دنیایی از  کتاب‌، چای و روزهای بارانی مدتی گم شوم...
پ.ن:
شما چی؟! 
کجا دوست دارین؟!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوست دارم در دنیایی از  کتاب‌، چای و روزهای بارانی مدتی گم شوم...</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/720;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i136545_IMG_20260908_184631_730.jpg" width="720" height="720"></figure><p>پ.ن:</p><p>شما چی؟! </p><p>کجا دوست دارین؟!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/351/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تظاهر به قوی بودن...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/350</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/350</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 16:03:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه‌اش تظاهر می‌کنم که آدم قوی و پوست‌کلفتی هستم ولی واقعیت اینه که خیلی لوسم و هر ثانیه نیاز به نازنازی شدن دارم.
پ.ن: 
یوقتهایی آدم واقعا کم میاره...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه‌اش تظاهر می‌کنم که آدم قوی و پوست‌کلفتی هستم ولی واقعیت اینه که خیلی لوسم و هر ثانیه نیاز به نازنازی شدن دارم.</p><p>پ.ن: </p><p>یوقتهایی آدم واقعا کم میاره...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/350/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چت گروهی با قابلیت ویس...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/349</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/349</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 13:30:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم میخواست اینجا قابلیت اینو داشت که چت گروهی (ویس ) داشته باشه، یه میزگرد مجازی تشکیل می‌دادیم و چالش میرفتیم و در مورد یه موضوع خاصی بحث میکردیم.
جالب می‌شد...نه؟!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم میخواست اینجا قابلیت اینو داشت که چت گروهی (ویس ) داشته باشه، یه میزگرد مجازی تشکیل می‌دادیم و چالش میرفتیم و در مورد یه موضوع خاصی بحث میکردیم.</p><p>جالب می‌شد...نه؟!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/349/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>براى شناخت افراد...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/348</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/348</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 21:00:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای شناخت افراد
به جاى شنيدن حرف هايشان
فقط رفتارشان را تماشا كنيد ؛
رفتار هرگز دروغ نمى گوید.
پ.ن:
تصمیم گرفتم محبتم را از بعضی آدمای قدرنشناس زندگیم بردارم، بنظرم اینجوری کمتر می‌رنجم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای شناخت افراد<br>به جاى شنيدن حرف هايشان<br>فقط رفتارشان را تماشا كنيد ؛<br>رفتار هرگز دروغ نمى گوید.</p><p>پ.ن:</p><p>تصمیم گرفتم محبتم را از بعضی آدمای قدرنشناس زندگیم بردارم، بنظرم اینجوری کمتر می‌رنجم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/348/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دهه هشتادیها...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/347</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/347</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 16:16:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آبجیم تماس گرفته بود..حین صحبتهای روزمره و احوالپرسی گفت که؛ اتاق یا همون دفتر کارشو تو دانشگاه جابجا کردند و نقل مکان کردند به یه ساختمون دیگه تو دانشگاه (آبجیم استاد یار دانشگاه هست)
بعد اضافه کرد : تو گروه به دانشجویان اطلاع دادم که دفترمون انتقال یافته فلان ساختمان دانشگاه  و بشوخی قید کرده که د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آبجیم تماس گرفته بود..حین صحبتهای روزمره و احوالپرسی گفت که؛ اتاق یا همون دفتر کارشو تو دانشگاه جابجا کردند و نقل مکان کردند به یه ساختمون دیگه تو دانشگاه (آبجیم استاد یار دانشگاه هست)</p><p>بعد اضافه کرد : تو گروه به دانشجویان اطلاع دادم که دفترمون انتقال یافته فلان ساختمان دانشگاه  و بشوخی قید کرده که دااشجویان عزیز موقع تشریف فرمایی به دفتر جدید باگل و شیرینی تشریف بیارین برای خونه نویی.</p><p>شیرینی و گل از شما، چای قند پهلو از ما.🙃</p><p>بعد گفت امروز بعضی دانشجویان وقتی اومده بودند باورکرده بودند و گفتند: ببخشید که ما دست خالی اومدیم حواسمون نبود و...</p><p> از آبجیم پرسیدم مگه ایموجی خنده و شوخی نزدی که  بدونن شوخی نوشتی.</p><p>جواب داد چرا اتفاقا شکلک خنده هم گذاشتم ولی...</p><p>بعد پرسیدم:  رنج سنیشون چنده؟</p><p>جواب داد: دانشجوام دهه ی هشتادی هستن( بچه های گروه مهندسی) و گفت: </p><p>ایتقد که بعضی از دانشجویان مودب،  متین و  درس‌خوان هستند آدم میبینه این بچه ها را حظ میکنه...</p><p>گفتم اتفاقا ما هم یه متین نامی داریم تو بلاگیکس ؛ </p><p>آقا و مودب و دهه هشتادی هست‌.🙂</p><p>پ.ن:</p><p>_ از همین تریبون از پدر و مادرهای این عزیزان که فرزندان خوب و درستی تربیت کردند تشکر میکنم‌ و همچنین از خودشون یه خاطر خوب بودنشون تشکر میکنم و اینکه نظر ما را نسبت به دهه ی هشتادیها عوض کردند‌.</p><p>_ آخه همیشه میشنویم نسل جدید نسل پررو و بی ادبیه که من تکذیب میکنم ، تو نسل جدید بچه های خوب و مودب زیادی داریم خداروشکر. منتها بی ادبی و پررویی یه عده  انگار بیشتر تو چشم اومده متاسفانه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/347/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وای، چه خوب...اصلا فک نمیکردم زبان عربی اینقد راحت باشه و به این خوبی متوجه بشم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/346</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/346</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 10:42:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این آقای عرب، داره تبلیغ پژو پرشیا میکنه به زبان عربی!
کامنت‌های عربیِ ایرانیا زیرش عالی بود😂
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این آقای عرب، داره تبلیغ پژو پرشیا میکنه به زبان عربی!<br>کامنت‌های عربیِ ایرانیا زیرش عالی بود😂<br> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:681/1098;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n90784_IMG_20260907_103711_690.jpg" width="681" height="1098"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/346/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نوشته بود:</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/345</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/345</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 22:40:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آدما عوض نمیشن 
ما بالاخره 
موفق میشیم بشناسیمشون...
پ.ن:
هرچند تا حدودی درسته،
ولی از نظر من بعضی‌ها به مرور زمان نه تنها عوض میشن، بلکه بعضیهاشون عوضی هم میشن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آدما عوض نمیشن <br>ما بالاخره <br>موفق میشیم بشناسیمشون...</p><p>پ.ن:</p><p>هرچند تا حدودی درسته،</p><p>ولی از نظر من بعضی‌ها به مرور زمان نه تنها عوض میشن، بلکه بعضیهاشون عوضی هم میشن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/345/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خط فقر...نارنجک...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/344</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/344</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 18:29:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
بخندیم یا بگرییم؟😅
پ.ن: 
آر خواب بیدار شدم هوس نان خامه ای( نارنجک) کردم.
گوشیم که یکی زد به شارژ.
الان یکی بی زحمت یه جعبه نان خامه ای بگیره لطفا.
بخوریم که بتونیم کاملا خط فقر را هضم کنیم.😅
به کجا داریم میریم ما؟!🤔
 
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/1280;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j73913_IMG_20260906_182007_814.jpg" width="1280" height="1280"></figure><p>بخندیم یا بگرییم؟😅</p><p>پ.ن: </p><p>آر خواب بیدار شدم هوس نان خامه ای( نارنجک) کردم.</p><p>گوشیم که یکی زد به شارژ.</p><p>الان یکی بی زحمت یه جعبه نان خامه ای بگیره لطفا.</p><p>بخوریم که بتونیم کاملا خط فقر را هضم کنیم.😅</p><p>به کجا داریم میریم ما؟!🤔</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/344/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهترم خدارو شکر...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/343</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/343</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 16:38:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با یکی از عزیزانم کلی حرف زدیم و خندیدیم ،
بهتر شدم. 
امروز تولدشه، آرزوی بهترینها را دارم براش‌.❤️
پ.ن٪
میخوام بخوابم، لطفا یکی این گوشی من را برداره ببره بزنه به شارژ🙃]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با یکی از عزیزانم کلی حرف زدیم و خندیدیم ،</p><p>بهتر شدم. </p><p>امروز تولدشه، آرزوی بهترینها را دارم براش‌.❤️</p><p>پ.ن٪</p><p>میخوام بخوابم، لطفا یکی این گوشی من را برداره ببره بزنه به شارژ🙃</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/343/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حال روحی...حال جسمی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/342</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/342</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 14:21:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی حال روحیت مساعد نیست و انرژیت پایینه،
دردهای جسمی در بالاترین حد خود نمود پیدا میکنن.
آخه چرا؟!
پ.ن: 
معده دردم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی حال روحیت مساعد نیست و انرژیت پایینه،</p><p>دردهای جسمی در بالاترین حد خود نمود پیدا میکنن.</p><p>آخه چرا؟!</p><p>پ.ن: </p><p>معده دردم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/342/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یه آهنگ خوب و شاد و قشنگ لطفا...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/341</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/341</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 10:43:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز از خواب بیدار شدم دیدم انرژیم پایینه برای ادامه ی روز...
خواستم یه آهنگ شاد و زیبا بذارم که دیدم آهنگهایی که تو گوشیم دارم تکراریه، خیلی گوش دادم.
پ.ن:
_ من هنوز خوابم میاد‌‌ که...🥴
_ آهنگ شاد رقص آور نه 😅 صبح حال رقص ندارم،🤭
 دیروز اینقد بپر بپر کردیم پام گرفته.😅
_ موسیقی شاد انرژی زا لطفا.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز از خواب بیدار شدم دیدم انرژیم پایینه برای ادامه ی روز...</p><p>خواستم یه آهنگ شاد و زیبا بذارم که دیدم آهنگهایی که تو گوشیم دارم تکراریه، خیلی گوش دادم.</p><p>پ.ن:</p><p>_ من هنوز خوابم میاد‌‌ که...🥴</p><p>_ آهنگ شاد رقص آور نه 😅 صبح حال رقص ندارم،🤭</p><p> دیروز اینقد بپر بپر کردیم پام گرفته.😅</p><p>_ موسیقی شاد انرژی زا لطفا.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/341/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>توصیه های آخر شبی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/340</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/340</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 01:08:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[🌱
لطفا تمام عمر سعی نکن کوچیک، ساکت، سازگار و بی دردسر باشی.
حتی اگه صدات می‌لرزه حرفت رو بزن سرت رو بالا بگیر و قوی و جسور باش.
چرا که مظلوم، ظالم سازه.
💚
پ.ن:
بخوابیم که فعلا هیچی بهتر از خواب نمی‌چسبه، کلی خسته شدم ولی خداروشکر‌‌‌‌... خوابِ اینجوری دوست دارم سرمو بذارم رو بالش و  از هوش برم .]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>🌱<br>لطفا تمام عمر سعی نکن کوچیک، ساکت، سازگار و بی دردسر باشی.<br>حتی اگه صدات می‌لرزه حرفت رو بزن سرت رو بالا بگیر و قوی و جسور باش.<br>چرا که مظلوم، ظالم سازه.<br>💚</p><p>پ.ن:</p><p>بخوابیم که فعلا هیچی بهتر از خواب نمی‌چسبه، کلی خسته شدم ولی خداروشکر‌‌‌‌... خوابِ اینجوری دوست دارم سرمو بذارم رو بالش و  از هوش برم .</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/340/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شنبه چهاردهم شهریور...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/339</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/339</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 23:26:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از صبح زدیم بیرون، تازه رسیدیم خونه...
پ.ن:
۱_خدایا شکرت برای چشمانی که زیبایی‌ها را دیدند، 
برای قلبی که هنوز امیدوار است و
 برای تمام نعمت‌هایی که بی‌صدا در زندگی‌ام جاری هستند.🤲♥️
۲_ من دقت کردم، اگه بیرون باشم یا تو جمع باشم قابلیت اینو دارم که نت و دنیای مجازی نیام.🙃
( تنها راه مقابله با اعتیاد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از صبح زدیم بیرون، تازه رسیدیم خونه...</p><p>پ.ن:</p><p>۱_خدایا شکرت برای چشمانی که زیبایی‌ها را دیدند، </p><p>برای قلبی که هنوز امیدوار است و</p><p> برای تمام نعمت‌هایی که بی‌صدا در زندگی‌ام جاری هستند.🤲♥️</p><p>۲_ من دقت کردم، اگه بیرون باشم یا تو جمع باشم قابلیت اینو دارم که نت و دنیای مجازی نیام.🙃</p><p>( تنها راه مقابله با اعتیاد به گوشی برای من )😉</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/339/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دلشوره های الکی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/338</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/338</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 23:52:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلشوره که میگیرم یخ میزنم و معده درد میشم و گاها حالت تهوع. با اینکه خیلی گرسنه م میشه میلم به خوردن هیچی نمیره.
پ‌.ن: 
۱_ الان از اون موقعهاست.
۲_ در سخت ترین روزهای زندگی باز ،
لباس ها شسته میشن، خونه ها جارو میشن، غذا ها پخته میشن، خورشید طلوع میکنه، پرنده ها آواز میخونن و درخت ها میوه میدن،
زندگ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلشوره که میگیرم یخ میزنم و معده درد میشم و گاها حالت تهوع. با اینکه خیلی گرسنه م میشه میلم به خوردن هیچی نمیره.</p><p>پ‌.ن: </p><p>۱_ الان از اون موقعهاست.</p><p>۲_ در سخت ترین روزهای زندگی باز ،<br>لباس ها شسته میشن، خونه ها جارو میشن، غذا ها پخته میشن، خورشید طلوع میکنه، پرنده ها آواز میخونن و درخت ها میوه میدن،</p><p>زندگی ادامه داره و ما محکومیم به زندگی کردن،<br>امید ما رو زنده نگه میداره...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/338/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تور مسافرت یک هفته ای...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/337</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/337</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 19:49:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم یه مسافرت تنهایی و مجردی میخواد،
بدون استرس، دغدغه ، مسئولیت و فکر و خیال‌های  الکی...
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم یه مسافرت تنهایی و مجردی میخواد،</p><p>بدون استرس، دغدغه ، مسئولیت و فکر و خیال‌های  الکی...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/337/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیرو پست کله پاچه...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/336</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/336</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 15:05:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[راستی ادامه ی حرفم که خواستم به همسرم بزنم و اون یهو وسط حرف زدن فک کرد هوس کله پاچه کردم و  پیشنهاد کله پاچه را داد و ادامه پست میخواستم بنویسم که یاد بابا افتادم ک چشام اشکی شد و ننوشتم این بود: 
( بخونید این خاطره را، اون غمِ پست قبل را بشوره ببره)
************************
 یه همسایه ای داشتیم که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راستی ادامه ی حرفم که خواستم به همسرم بزنم و اون یهو وسط حرف زدن فک کرد هوس کله پاچه کردم و  پیشنهاد کله پاچه را داد و ادامه پست میخواستم بنویسم که یاد بابا افتادم ک چشام اشکی شد و ننوشتم این بود: </p><p>( بخونید این خاطره را، اون غمِ پست قبل را بشوره ببره)</p><p>************************</p><p> یه همسایه ای داشتیم که یه مادر شوهر صاف و ساده و با صفایی داشت‌‌.</p><p> یه روز داشت تعریف میکرد  رو به مامانم و میگفت خانوم " پ"  رفته بودیم روستا، مادر شوهرم رفته سر چشمه کله پاچه بشوره، یهو کله ی گوسفند را آب میبره بعد مادرشوهرم هول میشه سریع ار علفهای کنار چشمه میکنه و میدوه دنبای جوی آب که کله ی گوسفند را  از آب بگیره، دستش نمیرسه به کله ی گوسفند علفها را نزدیک دهن کله ی گوسفند تو آب روان و جاری میکنه و میگه: بیه بیه😅😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/336/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چه همه بلاگیکس را بوی وایتکس و نظافت برداشته...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/335</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/335</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 14:46:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه لحظه بلاگیکس زدیم قسمت گشت و گذار،
 پستهای نظافت و وایتکس و شوینده و...
مراقب باشین لطفا!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه لحظه بلاگیکس زدیم قسمت گشت و گذار،</p><p> پستهای نظافت و وایتکس و شوینده و...</p><p>مراقب باشین لطفا!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/335/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کیا کله پاچه دوست دارند..؟</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/334</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/334</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 13:27:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بهش میگم، دیشب داشتند می‌گفتند قرار گذاشتند که  امروز صبح  برن کله پاچه بخورند و بقیه ی داستان و یه خاطره تعریف کنم که؛
 میگه:
دوست داری ببرمت بیرون کله پاچه بخوریم؟! 
پ.ن: 
۱_ آخه مرد، من اصلا کله پاچه دوست دارم بنظرت؟!
۲_ حالا جالبه خودش هم نمیخوره کله پاچه، بخاطر چربی زیادی که داره.
۳_ فک کرد این...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بهش میگم، دیشب داشتند می‌گفتند قرار گذاشتند که  امروز صبح  برن کله پاچه بخورند و بقیه ی داستان و یه خاطره تعریف کنم که؛</p><p> میگه:</p><p>دوست داری ببرمت بیرون کله پاچه بخوریم؟! </p><p>پ.ن: </p><p>۱_ آخه مرد، من اصلا کله پاچه دوست دارم بنظرت؟!</p><p>۲_ حالا جالبه خودش هم نمیخوره کله پاچه، بخاطر چربی زیادی که داره.</p><p>۳_ فک کرد این حرف را زدم هوس کله پاچه کردم.*</p><p>( ولی حرفش یاد یه خاطره ای افتادم آخر پست نوشتم)</p><p>۴_ یاد ندارم آخرین باری که کله پاچه خوردم کی بوده فک کنم تو یه دورهمی بود رفته بودیم فامیلها باغ شب خوابیدیم صبح کله پاچه خوردیم، منم نگاه میکردم به کاسه ی غذا و با قاشق بازی می‌کردم که مثلا من چی اینو بخورم؟ </p><p>دایی بزرگم  گفت: دایی جان چشماتو ببند و بخور و اصلا نگاهش نکن.</p><p>۵_ ولی مغز گوسفند دوست دارما.</p><p>۶_ * یاد سالها قبل افتادم مجرد بودم صبح با بابا داشتم میرفتم کلاس، از تو  ماشین چشمم خورد به کارگاه پیراشکی و فروشگاه جنبش( اون البته اون موقع صبح بسته بود) رو به بابا گفتم بابا این کارگاه پیراشکی تازه اینجا زدند؟! </p><p>ظهر بابا از سر کار اومد دیدم دستش یه بسته هست و صدام میزنه میگم سلام بابا  بله جانم؟ </p><p>گفت: بیا این پیراشکیها را واسه تو گرفتم، تشکر کردم حواسم رفت به حرف و سوال صبح، گفتم بابا من که نگفتم پیراشکی میخوام چرا زحمت کشیدی. بابا گفت دیدم صبح سوال پرسیدی گفتم شاید هوس کردی پیراشکی بخوری اونموقع بسته بود برگشتنها گرفتم واسه ت.</p><p>بابا چند سال پیش ناگهانی فوت شد، به من زنگ زدند حال بابا بده همونروز بلیط هواپیما گرفتم و سریع خودمو رسوندم یزد که با خونه ی خالی بدون بابا مواجه شدم.</p><p>(دیگه من ساغرِ سابق نشدم)</p><p>الان اینو نوشتم اشک تو چشمام جمع شد.</p><p>آقا این پست قرار نبود این شکلی و تلخ تموم بشه.</p><p>لطفا برای شادی روح بابام صلوات بفرستین ممنونم.</p><p>+ ببخشید اگه این متن اشکال ویرایشی و نگارشی داره دیگه نمیتونم برگردم اصلاح کنم فعلا چشمام اشکیه نمی‌بینم.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/334/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شبتون بخیر و در پناه خدای مهربون...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/333</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/333</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 01:14:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب 
نگاه کن به اطرافت
به خوشبختی هایت 
به کسانی که می دانی 
دوستت دارند
و به خدایی که 
هرگز تنهایت 
نخواهد گذاشت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امشب <br>نگاه کن به اطرافت<br>به خوشبختی هایت <br>به کسانی که می دانی </p><p>دوستت دارند<br>و به خدایی که </p><p>هرگز تنهایت <br>نخواهد گذاشت...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/333/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خبرهای خوبی در راه است...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/332</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/332</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 15:09:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امیدوارم...
خداجونم من به لطف تو ایمان دارم.
دوستان دعام کنید بشه اونی که میخوام.
پ‌.ن:
بعد از مدت‌ها، واقعا به این دلخوشی نیاز دارم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم...</p><p>خداجونم من به لطف تو ایمان دارم.</p><p>دوستان دعام کنید بشه اونی که میخوام.</p><p>پ‌.ن:</p><p>بعد از مدت‌ها، واقعا به این دلخوشی نیاز دارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/332/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حکمت کارها به توان ۲...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/331</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/331</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 15:01:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پست نوشتم به محضی که اومدم ثبت بزنم گوشیم زنگ خورد ، تلفن را جواب دادم، حواسم نبود کل پست پرید.
عنوان اون پست بود حکمت کارهایی که نمیدونیم.
پ.ن:
احتمالا حکمت بوده اون پست  اون  لحظه ثبت نشه شاید بعدا اگه حوصله داشتم نوشتم.
 
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پست نوشتم به محضی که اومدم ثبت بزنم گوشیم زنگ خورد ، تلفن را جواب دادم، حواسم نبود کل پست پرید.</p><p>عنوان اون پست بود حکمت کارهایی که نمیدونیم.</p><p>پ.ن:</p><p>احتمالا حکمت بوده اون پست  اون  لحظه ثبت نشه شاید بعدا اگه حوصله داشتم نوشتم.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/331/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عنوان به ذهنم نرسید...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/330</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/330</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 13:19:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درباره اش چای میخورم،
گریه میکنم،
کتاب میخونم،
اما دیگه درباره اش با کسی حرف نمیزنم.
پ.ن: 
شما یه پیشنهاد بدین برای عنوان متن.🫠]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درباره اش چای میخورم،<br>گریه میکنم،<br>کتاب میخونم،<br>اما دیگه درباره اش با کسی حرف نمیزنم.</p><p>پ.ن: </p><p>شما یه پیشنهاد بدین برای عنوان متن.🫠</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/330/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سردمه چرا؟!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/329</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/329</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 20:24:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کولر روشنه، دست و پام یخ کرده...
تازه اومدم تو اتاقی که کمتر باد کولر میاد.🥴]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کولر روشنه، دست و پام یخ کرده...</p><p>تازه اومدم تو اتاقی که کمتر باد کولر میاد.🥴</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/329/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من هیچ وقت برای منفعت کنار آدم ها نبودم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/328</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/328</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 19:52:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خودم همه چیز داشتم،
اگر بودم، دوست‌شان داشتم.❤️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خودم همه چیز داشتم،<br>اگر بودم، دوست‌شان داشتم.❤️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/328/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیرو پست قبل...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/327</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/327</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 11:45:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اول خودم دیپی جان نباشم.😉😅
 برم به کارهامو و برنامه هام برسم، خیلی کار دارم.
پ.ن:
_ کاش روزها بجای بیست و چهار ساعت چهل و هشت ساعت بود.
_ اصلا متوجه نمیشم چجوری روزها و ساعتها مث ماهی از دستم لیز میخوره و در میره؟!
_ وقتی اینقد کار داری که نمیدونی از کجا شروع کنی اول یه چای بریز واسه خودت، فکرت کار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اول خودم دیپی جان نباشم.😉😅</p><p> برم به کارهامو و برنامه هام برسم، خیلی کار دارم.</p><p>پ.ن:</p><p>_ کاش روزها بجای بیست و چهار ساعت چهل و هشت ساعت بود.</p><p>_ اصلا متوجه نمیشم چجوری روزها و ساعتها مث ماهی از دستم لیز میخوره و در میره؟!</p><p>_ وقتی اینقد کار داری که نمیدونی از کجا شروع کنی اول یه چای بریز واسه خودت، فکرت کار کنه😅</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:697/1241;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e01799_IMG_20260831_225940_875.jpg" width="697" height="1241"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/327/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آکراسیا...چرا بعضی موقع ها شبیه دیپی جان کلاه قرمزی رفتار میکنیم؟!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/326</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/326</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 10:53:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
آکراسیا در ادبیات سنتی فلسفی بدین معناست که فرد با بهترین حکم خودش مخالفت می‌کند.
****************************
اگه بخوام به  زبون ساده و خودمونی  اکراسیا را توضیح بدم اینجوریه که:
یه تجربه ای که خیلی از ما داریم مجموعه کارهای عقب افتادمون هست.‌
همین الان اگر بخوای بهش فکر کنی میتونی‌ یه لیست از ای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>آکراسیا در ادبیات سنتی فلسفی بدین معناست که فرد با بهترین حکم خودش مخالفت می‌کند.</p><p>****************************</p><p>اگه بخوام به  زبون ساده و خودمونی  اکراسیا را توضیح بدم اینجوریه که:</p><p>یه تجربه ای که خیلی از ما داریم مجموعه کارهای عقب افتادمون هست.‌</p><p>همین الان اگر بخوای بهش فکر کنی میتونی‌ یه لیست از این کارهای عقب افتاده ات بنویسی:</p><p>_ کتابایی که نخوندی،</p><p>_ دوره هایی که نصفه و نیمه رها کردی ،</p><p> _ رژیم هاییکه ادامه ندادی،</p><p> _ ورزشی که به چند روز بیشتر نرسید و </p><p>خلاصه یه بار ذهنی برای خودت درست کردی به اسم کارهای عقب افتاده.</p><p>یه مثال جالب از ویکتورهوگو براتون بزنم؟؟؟ </p><p>جالبه واقعا.</p><p>تابستون ۱۸۳۰ ، ویکتورهوگو با یه دردسر بزرگ روبرو شد:</p><p>اون کتابی که یکسال برای نوشتنش زمان داشت رو انقدر عقب انداخته بود و درگیر مهمونی و کارای دیگه اش شده<br>بود که ناشرش خیلی عصبانی شد و بهش یه فرصت شش ماهه داد. هوگو برای اینکه بتونه از پس اینکار بربیاد یه تصمیم عجیب گرفت :<br>هوگو به دستیارش گفت تمام لباسهاش و در یه صندوق قفل کنه تا به جز یه شال چیزی برای پوشیدن نداشته باشه و  نتونه بیرون بره و مجبور بشه توی اتاقش بمونه و بنویسه ...</p><p>کسی فکرش و نمی‌کرد از این کار عجیب و غریب</p><p> گوژپشت نوتردام دربیاد..</p><p><br>این مثال نشون میده فقط من و شما نیستیم که درگیر کارای عقب افتاده ایم. حتی نویسنده های بزرگ و خلاق هم با این چالش مواجه بودند.</p><p>مسئله به تعویق انداختن کارها انقدر قدمت داره که فیلسوفای بزرگی مثل ارسطو و سقراط برای توصیف این نوع رفتار یه کلمه اختراع کردن به اسم : آکراسیا<br>به بیان امروزی آکراسیا یعنی:<br>به تعویق انداختن کارها</p><p>( البته این معنی اصلی و فلسفی گونه اکراسیا نیست 😉 بیان امروزی اکراسیا را گفتم که متوجه بشین)</p><p>دوستانی که مث من کودک درون فعالی دارند، واسه تون  تو نت در مورد اکراسیا سرچ کردم که مطلب و عکس با نمک دیپی جان را اورد، که زیر این پستم گذاشتم:</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/1288;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e641274_Screenshot___Chrome.jpg" width="720" height="1288"></figure><p> </p><p>پ.ن:</p><p>خوب حالا که متوجه شدیم آکراسیا یعنی چی، </p><p>دوست دارین به کمک اقتصاد رفتاری در پستهای بعد توضیح بدم که چرا آدما هدفگذاری و برنامه ریزی میکنن  اما بعدش اون و رها میکنن🤔؟!</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/326/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من به شخصه از همه ی کسایی که...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/325</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/325</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 22:30:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به موقع ميرسن سر قرار،
زود پياما رو جواب ميدن،
سريع راه ميرن،
موقع حرف زدن فحش‌ نميدن،
به ظاهرشون ميرسن و
بوى خوب ميدن، تشكر ميكنم.
🌱❤️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>به موقع ميرسن سر قرار،<br>زود پياما رو جواب ميدن،<br>سريع راه ميرن،<br>موقع حرف زدن فحش‌ نميدن،<br>به ظاهرشون ميرسن و</p><p>بوى خوب ميدن، تشكر ميكنم.</p><p>🌱❤️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/325/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دال دوست داشتن...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/323</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/323</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 23:36:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و بیش از هر کلمه‌ای،باید از :
همیشه‌ ها، هرگز ها، هیچ‌وقت ها و هیچ‌کجا ها پرهیز کرد.
از این «همیشه با تو می‌مانم»‌ها و «هرگز ترکت نمی‌کنم»ها
که «هـ» آغازشان با دو چشم حیران و متعجب، به آدم‌هایی می‌نگرد که مقید به زمان و مکان‌اند…
اما فراتر از زمان و مکان وعده می‌دهند
و باور و اعتماد را به مسخره می‌گ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>و بیش از هر کلمه‌ای،باید از :<br>همیشه‌ ها، هرگز ها، هیچ‌وقت ها و هیچ‌کجا ها پرهیز کرد.<br>از این «همیشه با تو می‌مانم»‌ها و «هرگز ترکت نمی‌کنم»ها</p><p>که «هـ» آغازشان با دو چشم حیران و متعجب، به آدم‌هایی می‌نگرد که مقید به زمان و مکان‌اند…<br>اما فراتر از زمان و مکان وعده می‌دهند<br>و باور و اعتماد را به مسخره می‌گیرند.</p><p>📚  دالِ دوست داشتن/ حسین_وحدانی</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/323/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوستت دارم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/322</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/322</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 15:39:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جهان در خواب شب بود که تو با صبح آمدی...
مشدَّد دوستت دارم به گواه تشدید روی اسم نازنینت...❤️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جهان در خواب شب بود که تو با صبح آمدی...<br>مشدَّد دوستت دارم به گواه تشدید روی اسم نازنینت...❤️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/322/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سلام، سلام...این روز فرخنده مبارک...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/321</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/321</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 10:02:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از خواب که پا شدم، این آهنگ رو گذاشتم و گوش دادم و روزمو شروع کردم...
 
دوستان روزتون بخیر و نیکی... ❤️
راستی صبح رفتم مغازه داشتم رد میشدم دیدم یه نفر از پشت سر تو پیاده رو صدام میزنه و میگه: ببخشید خانوم! برگشتم با خودم گفتم حتما سوالی چیزی داره یا آدرس جایی را میخواد بپرسه که دیدم در یه جعبه شیری...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از خواب که پا شدم، این آهنگ رو گذاشتم و گوش دادم و روزمو شروع کردم...</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r001562_Mohsen-Mirzazadeh_Bahr-Tavil320.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r001562_Mohsen-Mirzazadeh_Bahr-Tavil320.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><p>دوستان روزتون بخیر و نیکی... ❤️</p><p>راستی صبح رفتم مغازه داشتم رد میشدم دیدم یه نفر از پشت سر تو پیاده رو صدام میزنه و میگه: ببخشید خانوم! برگشتم با خودم گفتم حتما سوالی چیزی داره یا آدرس جایی را میخواد بپرسه که دیدم در یه جعبه شیرینی که هنوز تموم ردیفهاش کاملا پر بود تعارف کرد سمتم و گفت بفرمایین شیرینی...</p><p>حالا شیرینیش چی بود؟! رولت و نون خامه ای که من عاشقشم، برداشتم و تشکر کردم و عید را بهشون تبریک گفتم.</p><p>راستی مشهدی‌ها به نون خامه ای میگن نارنجک.</p><p>من عاشق نارنجکم.😀</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:897/1108;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s98797_IMG_20260830_093632_655.jpg" width="897" height="1108"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/321/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نیمه ی پر لیوان...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/320</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/320</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 01:49:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خوابم نمیبره...کاش میشد این گوشی را گذاشت کنار و راحت خوابید.
حالت الان من یه چیری بین خوشحالی و ناراحتی هست ، دارم فک میکنم چقد چیزها را دارم در عین حال چقد چیزها را هم ندارم...
 اونوقت چرا زوم میکنم روی قسمت خالی لیوان؟! 
چرا نیمه ی پر لیوان را نمیبینم؟!
ناشکر نباش دیگه ساغر.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوابم نمیبره...کاش میشد این گوشی را گذاشت کنار و راحت خوابید.</p><p>حالت الان من یه چیری بین خوشحالی و ناراحتی هست ، دارم فک میکنم چقد چیزها را دارم در عین حال چقد چیزها را هم ندارم...</p><p> اونوقت چرا زوم میکنم روی قسمت خالی لیوان؟! </p><p>چرا نیمه ی پر لیوان را نمیبینم؟!</p><p>ناشکر نباش دیگه ساغر.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/320/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرا به حال خوشی دعوت کن...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/319</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/319</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 00:38:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به یک فنجان چای
و لبخند به جای قند...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>به یک فنجان چای<br>و لبخند به جای قند...</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:958/1278;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i869640_IMG_20260828_195041_497.jpg" width="958" height="1278"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/319/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شب ولادت حضرت محمد(ص) در حرم امام رضا(ع)...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/318</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/318</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 23:24:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نائب الزیاره شما دوستان گرامی بودم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نائب الزیاره شما دوستان گرامی بودم.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2837/1482;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c278084__.jpg" width="2837" height="1482"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/318/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کتاب محمد پیغمبری که از نو باید شناخت...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/317</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/317</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 16:01:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همین چند روز پیش که رفته بودم کتابخانه، چشمم به این کتابِ  افتاد و امانت گرفتم و اینروزها‌ که مصادف با ولادت حضرت محمد(ص) است شروع به خواندن این کتاب زیبا و خواندنی به قلم  " کنستان ویرژیل گیورگیو" کردم.
معرفی کتاب:
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همین چند روز پیش که رفته بودم کتابخانه، چشمم به این کتابِ  افتاد و امانت گرفتم و اینروزها‌ که مصادف با ولادت حضرت محمد(ص) است شروع به خواندن این کتاب زیبا و خواندنی به قلم  " کنستان ویرژیل گیورگیو" کردم.</p><p>معرفی کتاب:</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:708/1008;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/34649_Screenshot___Chrome.jpg" width="708" height="1008"></figure><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:524/750;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v81550_IMG_20260829_155306_336.jpg" width="524" height="750"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/317/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دل بستن به آدمای اشتباه...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/316</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/316</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 12:41:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
پ.ن:
تصحیح شد!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:960/1280;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i081660_IMG_20260829_123644_275.jpg" width="960" height="1280"></figure><p>پ.ن:</p><p>تصحیح شد!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/316/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک چیزهایی هست که نمی‌شود به دیگری فهماند...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/315</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/315</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 00:12:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که؛
 نمی‌شود به دیگری فهماند.
 نمی‌شود گفت.
آدم را مسخره می‌کنند.
 هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.
 زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که؛</p><p> نمی‌شود به دیگری فهماند.</p><p> نمی‌شود گفت.</p><p>آدم را مسخره می‌کنند.</p><p> هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.</p><p> زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/315/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تلخه ولی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/312</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/312</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 16:42:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تلخه ولی؛
پدر مادرایی که سختگیر و انعطاف‌ناپذیرن، 
دروغگوهای خوبی تربیت می‌کنن.
 
پ.ن:
 دیدم تو اطرافم که میگم.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تلخه ولی؛</p><p>پدر مادرایی که سختگیر و انعطاف‌ناپذیرن، </p><p>دروغگوهای خوبی تربیت می‌کنن.</p><p> </p><p>پ.ن:</p><p> دیدم تو اطرافم که میگم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/312/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عنوان ندارد...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/311</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/311</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 11:09:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستان ببخشید من پست قبل را باید تصحیح و اصلاح میکردم چون فعلا فرصت ندارم اجبارا زدم پست را حذف کردم تا اشتباه برداشت نشه، عذر خواهی میکنم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان ببخشید من پست قبل را باید تصحیح و اصلاح میکردم چون فعلا فرصت ندارم اجبارا زدم پست را حذف کردم تا اشتباه برداشت نشه، عذر خواهی میکنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/311/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از خوابی که دیدم تا ورق زدنِ کتاب‌های جدید و ثبت مطالب آموزنده...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/310</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/310</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 22:40:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب خواب دیدم کسی داره به من می‌گه : «چیه این مطالب رو توی وبلاگت می‌ذاری؟! چرا مطلب آموزنده نمی‌ذاری؟!»
بعد از این خواب، با خودم کلنجار رفتم؛ تصمیم گرفتم که یا سکوت کنم و یا اینکه سعی کنم مطالب آموزنده‌تری برای وبلاگم بنویسم. پس راهیِ کتابخانه شدم؛ کتاب‌هایم را تحویل دادم و دوباره کتاب‌های جدیدی ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب خواب دیدم کسی داره به من می‌گه : «چیه این مطالب رو توی وبلاگت می‌ذاری؟! چرا مطلب آموزنده نمی‌ذاری؟!»</p><p>بعد از این خواب، با خودم کلنجار رفتم؛ تصمیم گرفتم که یا سکوت کنم و یا اینکه سعی کنم مطالب آموزنده‌تری برای وبلاگم بنویسم. پس راهیِ کتابخانه شدم؛ کتاب‌هایم را تحویل دادم و دوباره کتاب‌های جدیدی امانت گرفتم تا مطالعه کنم و چیزی به معلوماتم اضافه شود.</p><p>اما قبل از اینکه ادامه بدهم، یک توضیح کوتاه بدم: </p><p>وقتی خواستم برای خودم کتاب بگیرم، دختر کوچولوم هم  گفت: «مامان، برای من هم کتاب بگیر!»</p><p>یکی از کتاب‌هایی که برایش گرفتم، «دایره‌المعارف کوچک من درباره‌ی بدن من» است. وقتی به خانه برگشتم، شروع کردم به ورق زدن و مطالعه کردن؛ تا اینکه رسیدم به صفحه‌ی آخر کتاب، جایی که یک کودک ادیب و کتاب‌خوان، جمله‌ای نوشته بود که واقعاً جلب توجه می‌کرد.😉</p><p>عکس در «ادامه مطلب» برایتان گذاشته‌ام...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/310/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حال الانم؟!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/309</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/309</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 21:18:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی الکی یهویی دلم گرفته چرا؟!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی الکی یهویی دلم گرفته چرا؟!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/309/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وبلاگ...خواب...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/308</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/308</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 11:46:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب....پریشب 😁خواب دیدم یکی اومده تو خوابم و
 بهم میگه: اینها چیه تو وبلاگت مینویسی! 
چرا مطالب آموزنده نمیذاری؟! 🤨
پ.ن:
_ انگار من نویسنده یا دانشمندم جناب.😅
_ تو بیداری حاج خانوم درونم دعوامون میکنه تو خواب جنابی که نمیشناسمش.
عجب اوضاعی داریم ما.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب....پریشب 😁خواب دیدم یکی اومده تو خوابم و</p><p> بهم میگه: اینها چیه تو وبلاگت مینویسی! </p><p>چرا مطالب آموزنده نمیذاری؟! 🤨</p><p>پ.ن:</p><p>_ انگار من نویسنده یا دانشمندم جناب.😅</p><p>_ تو بیداری حاج خانوم درونم دعوامون میکنه تو خواب جنابی که نمیشناسمش.</p><p>عجب اوضاعی داریم ما.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/308/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کودک درون الانم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/307</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/307</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 00:00:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فک کنم علاوه بر کودک درون ، یکی حاج خانوم درون هم دارم.🙃
پ.ن:
۱_  امروز حاج خانوم درونم فعال شده بود ، کودک درونمو نصیحت کرد، دعوا کرد و کلی تشر زد‌.🤨
۲_ الان کودک درونم نیاز به انگیزه و مهر و محبت داره ، دمغه و گریه ش گرفته‌...😢
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فک کنم علاوه بر کودک درون ، یکی حاج خانوم درون هم دارم.🙃</p><p>پ.ن:</p><p>۱_  امروز حاج خانوم درونم فعال شده بود ، کودک درونمو نصیحت کرد، دعوا کرد و کلی تشر زد‌.🤨</p><p>۲_ الان کودک درونم نیاز به انگیزه و مهر و محبت داره ، دمغه و گریه ش گرفته‌...😢</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/307/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از کتاب والدین ناکامل اما به اندازه ی کافی خوب...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/306</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/306</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 20:00:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک نوزاد به طرز اجتناب ناپذیری بر این باور است که مرکزیتِ جهان است. درحالی که یک فرد بالغ باید از طریق غم و غصه‌ی بسیار یاد بگیرد که انسان‌های دیگر نیز خلق می‌شوند که به همان اندازه زندگی کنند.
پ.ن:
گاهی بعضی از آدم بزرگها، احساس خود مرکز پنداری دارند. هنور به اون درجه از درک و بلوغ فکری نرسیدند که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک نوزاد به طرز اجتناب ناپذیری بر این باور است که مرکزیتِ جهان است. درحالی که یک فرد بالغ باید از طریق غم و غصه‌ی بسیار یاد بگیرد که انسان‌های دیگر نیز خلق می‌شوند که به همان اندازه زندگی کنند.</p><p>پ.ن:</p><p>گاهی بعضی از آدم بزرگها، احساس خود مرکز پنداری دارند. هنور به اون درجه از درک و بلوغ فکری نرسیدند که همه به اندازه ی اونها حق زندگی دارند.</p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/306/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لیست کارهای امروز...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/305</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/305</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 10:17:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لیست کارهای امروزم را نوشتم:
_ رفتن به بانک
_ مدرسه
_ داروخانه
_ کتابخانه 
_ کارهای روتین روزانه 
_ لیست کارهای خونه که امروز باید انجام بدم. (اونها را هم هرکدوم تیتر وار نوشتم که انجام بدمشون)
******************
کاش میشد از خودم چند تایی کپی کنم و هرکدوم از اون کپی ها میرفتند یه قسمت کار را دست می‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لیست کارهای امروزم را نوشتم:</p><p>_ رفتن به بانک</p><p>_ مدرسه</p><p>_ داروخانه</p><p>_ کتابخانه </p><p>_ کارهای روتین روزانه </p><p>_ لیست کارهای خونه که امروز باید انجام بدم. (اونها را هم هرکدوم تیتر وار نوشتم که انجام بدمشون)</p><p>******************</p><p>کاش میشد از خودم چند تایی کپی کنم و هرکدوم از اون کپی ها میرفتند یه قسمت کار را دست می‌گرفتند و خود اصلیم  می‌رفت کتابخانه و در دنیای کتاب‌ها با دوستم که نویسنده ی کتاب هست در مورد کتابش حرف میزدیم  و بحث میکردیم  و در کمال آرامش چای میخوردیم.</p><p>پ.ن:</p><p>ولی ما در واقعیت زندگی می‌کنیم....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/305/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نان کنجدی بخار پز و داستان پرین...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/304</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/304</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 01:34:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ساغر امشب پرین میشود:😁
امشب که رفته بودم خرید؛ ما بین خریدهام چند عدد نان کنجدی بخار پز و خوشگل و ترد هم خریدم...
اومدم خونه، یه تکه از اون نانهای پف کرده کنجدی را برداشتم و چون گرسنه بودم با لذت تمام مث شخصیت‌های  فیلم های کارتونی به نان کنجدی گاز زدم، رو به همسرم گفتم: 
_ یادته فیلم با خانمان( پری...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ساغر امشب پرین میشود:😁</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:596/335;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h98150_images.jpeg" width="596" height="335"></figure><p>امشب که رفته بودم خرید؛ ما بین خریدهام چند عدد نان کنجدی بخار پز و خوشگل و ترد هم خریدم...</p><p>اومدم خونه، یه تکه از اون نانهای پف کرده کنجدی را برداشتم و چون گرسنه بودم با لذت تمام مث شخصیت‌های  فیلم های کارتونی به نان کنجدی گاز زدم، رو به همسرم گفتم: </p><p>_ یادته فیلم با خانمان( پرین) نشون میداد! تو عالم بچگی عاشق اون قرص نوناشون بودم. با خودم فک میکردم چقد خوشمزه هست که اینقد با لذت به نونها گاز میزنن!</p><p> تو اینجوری نبودی؟! </p><p>جواب داد:</p><p>_ آره منم دوست داشتم ، کلا نان‌های فیلم‌های کارتونی را دوست داشتم.</p><p>پ.ن: </p><p>۱_  راستی بچه ها! من موندم چه جوری یه مادر و دختر تنها با یه پاریکال و درشکه ، اون مسافت طولانی را طی کردند؟!🤔</p><p>۲_ من و آبجیم با هم تمرین کرده بودیم آهنگ با خانمان</p><p>( پرین) را، مثلامبخواستیم جایی شیرین کاری در بیاریم اون آهنگ را  با دهنمون اجرا میکردیم و ساز میزدیم.🤣</p><p>(اصلن ذوق و هنر، از بچگی در ما فوران میگرد)</p><p>با ذوقتر و هنر دوست تر از ما، اون افرادی بودند که با چه ذوقی گوش می‌دادند،😁</p><p>تو عروسی هم ترانه و اهنگ میخوندیم ، یعنی از هر انگشت ما هنر می‌بارید.🤣 </p><p>(امشب وقتی آبجیم تماس گرفت، این خاطرات را  مرورکرردیم باهم ، کلی با یادآوریش خندیدیم ، چه روزهای خوبی بود)</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/304/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش مو نولوگ نویسی مخالف...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/303</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/303</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 23:06:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چالش مونولوگ نویسی مخالف 
چیه؟ چیه که اینقد زل زدی؟ نکنه از این طرزِ حرف زدنم خوشت نمیاد؟
ای بابا... الان باز شروع کرد! باز اون قیافه‌یِ آدم‌حسابی رو به خودت گرفتی!
ببین رفیق... این تیپ و این طرزِ حرف زدنِ تو، واسه اونایی خوبه که توِ خودِ خودشون هستن. من اینجا نیستم که با تو آداب و معاشرت کنم. من از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://thesedays.blogix.ir/post/157/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81">چالش مونولوگ نویسی مخالف </a></p><p>چیه؟ چیه که اینقد زل زدی؟ نکنه از این طرزِ حرف زدنم خوشت نمیاد؟</p><p>ای بابا... الان باز شروع کرد! باز اون قیافه‌یِ آدم‌حسابی رو به خودت گرفتی!</p><p>ببین رفیق... این تیپ و این طرزِ حرف زدنِ تو، واسه اونایی خوبه که توِ خودِ خودشون هستن. من اینجا نیستم که با تو آداب و معاشرت کنم. من از اونایی نیستم که بگم ببخشید قربان یا لطفاً لطف کنید. اون‌ها برن پیشِ هم‌رده‌هایِ خودشون که با هم گنده می‌شن! من اگه بخوام حرف بزنم، همون‌جوری که هست می‌زنم، بدونِ اینکه از تو یا از اون بالا، کسی اجازه بگیرم.</p><p>فکر کردی با اون نگاهِ بهم توهین نکن می‌تونی من رو بترسونی؟ نه داداش! تو اصلاً نمی‌دونی با کی داری حرف میزنی. من از جایی میام که "ادب" اولین چیزیه که وقتی می‌خوای زنده بمونی، باید دورش بندازی. اینجا، توی این میلان* ، یا می‌تونی لاتی باشی و همه چی رو بگیری، یا می‌تونی با این تیپِ شیک و حرف‌هایِ قلمبه‌ سلمبه، فقط تماشاچی بمونی.</p><p>حالا هم، اون قیافه‌یِ مظلوم‌نما رو جمع کن ببر کنار. این که میای اینجا و با اون لحنِ باید و نباید برای من خط‌ و نشون می‌کشی...خیلی به تو نمیاد! من اگه بخوام، همین الان تمامِ این غرورِ کاذبت را زیرِ پا میذارم. پس یا راهت را بکش و برو پیِ کارت، یا بشین و سکوت کن تا من هم حوصله‌ام سر نره!</p><p>*میلان: کوچه </p><p>پ.ن:</p><p> چالش مونولوگ نویسی مخالف به دعوتِ وبلاگ نسیم کمالی عزیز نوشتم.</p><p>لطفا روی لینکی که تو پست قرار دادم بزنید تا در جریان چالش قرار بگیرید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/303/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش نقاشی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/302</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/302</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 16:04:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
نقاشی زیر قاب سه تکه است که اینجا یه قسمتشو عکس گرفتم:
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:317/513;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v40939_IMG_20260825_155439_221.jpg" width="317" height="513"></figure><p> </p><p>نقاشی زیر قاب سه تکه است که اینجا یه قسمتشو عکس گرفتم:</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1472/2107;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w130220__.jpg" width="1472" height="2107"></figure><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/302/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من و این همه برنامه ریزی های انجام نداده..!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/301</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/301</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:56:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر چی دعوام هم بکنید حق دارین.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر چی دعوام هم بکنید حق دارین.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/301/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ادامه چالش نقاشی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/300</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/300</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 11:00:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پست قبل شوخی بود.
خواستم ثبت خاطره بشه اینجا
نقاشی اصلی را که با رنگ اکریلیک روی بوم کشیدم  تو پست بعد میذارم.
عکس گل و طبیعته.
البته مبتدی کار میکنم نه حرفه ای. 
خیلی وقت هم بود که دست به قلم مو نگرفنه بودم. 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پست قبل شوخی بود.</p><p>خواستم ثبت خاطره بشه اینجا</p><p>نقاشی اصلی را که با رنگ اکریلیک روی بوم کشیدم  تو پست بعد میذارم.</p><p>عکس گل و طبیعته.</p><p>البته مبتدی کار میکنم نه حرفه ای. </p><p>خیلی وقت هم بود که دست به قلم مو نگرفنه بودم. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/300/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش نقاشی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/299</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/299</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 00:09:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چرا یادم نیوردین که چالش نقاشی را بذارم؟! 
منم که یادم رفته بود، امروز یادم افتاد.
یادتونه چند تا پست قبل نوشته بودم راجح به ایده ی نقاشی که بخاطر یه اتفاق با مزه به ذهنم خورد و اون را به تصویر کشیدم.
_________________
چند روز پیش که دراز کشیده بودم، یهو صدای دخترم اومد که با شور و ذوق فراوون گفت: ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چرا یادم نیوردین که چالش نقاشی را بذارم؟! </p><p>منم که یادم رفته بود، امروز یادم افتاد.</p><p>یادتونه چند تا پست قبل نوشته بودم راجح به ایده ی نقاشی که بخاطر یه اتفاق با مزه به ذهنم خورد و اون را به تصویر کشیدم.</p><p>_________________</p><p>چند روز پیش که دراز کشیده بودم، یهو صدای دخترم اومد که با شور و ذوق فراوون گفت: </p><p>_ پیداش کردم پدر سوخته را...😍</p><p>چشام را باز کردم ببینم پدر سوخته چیه و کیه که پیداش کرده و اینقد ذوق داره واسه پیدا کردنش!</p><p>حدس بزنید پدر سوخته چی بود؟! </p><p>لطفا برای دیدن پدر سوخته تشریف ببرین ادامه مطلب😉😅🤪</p><p>نقاشیش ادامه مطلب...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/299/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/298</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/298</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 10:39:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو "چرا زودتر پیدات نکردم" ترین آدم زندگی منی.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>تو "چرا زودتر پیدات نکردم" ترین آدم زندگی منی.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/298/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پست تشکر...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/297</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/297</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 09:34:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از آدمایی که برای خودشون ارزش قائل میشین
و مراقب دخترکِ درونشونن تا برای یه
زندگی بهتر، سرزنده و قوی تر عمل کنن؛
کمال قدردانی و تشکر رو دارم.
پ.ن:
خودِ عزیزم هم ممنونم متشکرم.❤️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از آدمایی که برای خودشون ارزش قائل میشین<br>و مراقب دخترکِ درونشونن تا برای یه<br>زندگی بهتر، سرزنده و قوی تر عمل کنن؛<br>کمال قدردانی و تشکر رو دارم.</p><p>پ.ن:</p><p>خودِ عزیزم هم ممنونم متشکرم.❤️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/297/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از هر دری سخنی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/296</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/296</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 21:38:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آقا کی میگه هواگرمه؟!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آقا کی میگه هواگرمه؟!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/296/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از پایتخت تا بلاگیکس...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/295</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/295</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 10:15:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/295/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لطفا بچه های خوبی باشین و...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/294</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/294</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 23:05:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آقا من میخوام یه پستی بذارم ، ولی بچه های خوبی باشین و قولِ  بد بدین که گارد نگیرین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آقا من میخوام یه پستی بذارم ، ولی بچه های خوبی باشین و قولِ  بد بدین که گارد نگیرین...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/294/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من قلب ندارم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/293</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/293</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 21:01:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من بی عاطفه ،
سرد،
یخ،
بی احساس، 
بی تفاوت و
البته مغرورم.
اصلا تو سینه ام قلبی ندارم...
جای قلب تو سینه ی من سنگه...
اونوقت چرا؟!
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من بی عاطفه ،</p><p>سرد،</p><p>یخ،</p><p>بی احساس، </p><p>بی تفاوت و</p><p>البته مغرورم.</p><p>اصلا تو سینه ام قلبی ندارم...</p><p>جای قلب تو سینه ی من سنگه...</p><p>اونوقت چرا؟!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/293/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>33</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقتی یکم از بلاگیکس دور میشی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/292</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/292</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 15:39:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[موقعی که برمیگردی...وبلاگها چه بروز شده اند...حالا من از کجا شروع کنم؟! 🤔
بیخیال...خیلی زمانبره بخوام بخونم...
 همون دور بمونم،  واسه م بهتره که...😅]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>موقعی که برمیگردی...وبلاگها چه بروز شده اند...حالا من از کجا شروع کنم؟! 🤔</p><p>بیخیال...خیلی زمانبره بخوام بخونم...</p><p> همون دور بمونم،  واسه م بهتره که...😅</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/292/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بنظرم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/291</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/291</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 15:30:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ولی بنظرم جمله های:
«همراهت میام»
«هواتو دارم»
«رسیدی زنگ بزن»
«الان چکار کنم حالت خوب شه؟»
«باهم بریم غذا بخوریم»
از صدتا دوستت دارم هم قشنگ ترن.😊
پ.ن:
اگه این متن را میخونی، کامنت بذار😉]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ولی بنظرم جمله های:</p><p>«همراهت میام»</p><p>«هواتو دارم»</p><p>«رسیدی زنگ بزن»</p><p>«الان چکار کنم حالت خوب شه؟»</p><p>«باهم بریم غذا بخوریم»</p><p>از صدتا دوستت دارم هم قشنگ ترن.😊</p><p>پ.ن:</p><p>اگه این متن را میخونی، کامنت بذار😉</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/291/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش نقاشی..َ</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/290</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/290</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 18:52:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به دعوت دوستان؛ منم در چالش نقاشی شرکت کردم، نقاشی را کشیدم، منتها خونه ی پدر همسرم هستیم مداد رنگی همراهم نیست که رنگ کنم ، هرموقع تکمیل کردم عکسشو میگیرم میذارم اینجا.
و اما تو ذهنم  داشتم فک میکردم  از چی نقاشی بکشم که؛ یه اتفاق بامزه افتاد، منم  همون اتفاق بامزه  رو به تصویر کشیدم...
به زودی در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به دعوت دوستان؛ منم در چالش نقاشی شرکت کردم، نقاشی را کشیدم، منتها خونه ی پدر همسرم هستیم مداد رنگی همراهم نیست که رنگ کنم ، هرموقع تکمیل کردم عکسشو میگیرم میذارم اینجا.</p><p>و اما تو ذهنم  داشتم فک میکردم  از چی نقاشی بکشم که؛ یه اتفاق بامزه افتاد، منم  همون اتفاق بامزه  رو به تصویر کشیدم...</p><p>به زودی در پست بعدی...</p><p>پ.ن:</p><p>دوستان یه مشکلی پیش اومده واسه م،</p><p> دعا کنید که اون مشکل رفع بشه‌.</p><p> خیلی استرس دارم...نقاشی کشیدم که یه ذره ذهنم آروم بشه...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/290/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نه...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/289</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/289</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 14:58:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به نظرم قسمت بزرگی از شخصیت آدما زمانی میشه شناخت که «نه» بشنون.
پ.ن:
بدون نیاز به توضیح اضافه
‌‌‌‌]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>به نظرم قسمت بزرگی از شخصیت آدما زمانی میشه شناخت که «نه» بشنون.</p><p>پ.ن:</p><p>بدون نیاز به توضیح اضافه<br>‌‌‌‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/289/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به بهانه ی تن تبدار و ناخوش اینروزهای بلاگیکس...پست موقت...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/288</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/288</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 10:07:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلام به همه ی همراهان عزیزم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام به همه ی همراهان عزیزم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/288/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>داستان زندگی آدما...قضاوت...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/287</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/287</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 17:44:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ازش پرسیدم: تو مدرسه چطور بودی؟
گفت: خوب بودم، معدلم معمولاً ۱۳-۱۴ بود.
گفتم: به نظرت معدل پایینی نبود؟
گفت: با داشتن مادر اسکیزوفرنیک، پدر فوت شده و بیماری‌ای که زمان دبیرستان گرفتم... به نظرم معدلم خوب بود.
راست می‌گفت؛ «خوب بودن» گاهی پشتِ رنج تعریف میشه، پشت چیزهایی که دیده نمیشن.
عملکرد هر آدمی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ازش پرسیدم: تو مدرسه چطور بودی؟<br>گفت: خوب بودم، معدلم معمولاً ۱۳-۱۴ بود.<br>گفتم: به نظرت معدل پایینی نبود؟<br>گفت: با داشتن مادر اسکیزوفرنیک، پدر فوت شده و بیماری‌ای که زمان دبیرستان گرفتم... به نظرم معدلم خوب بود.<br>راست می‌گفت؛ «خوب بودن» گاهی پشتِ رنج تعریف میشه، پشت چیزهایی که دیده نمیشن.</p><p>عملکرد هر آدمی رو فقط با «خروجی» نمی‌سنجن؛ با زمینه‌ی زندگی‌ هم باید دیدش. کسی که تو آرامش بزرگ شده و معدل ۱۹ گرفته، شرایطش اصلاً با کسی که تو آشوب زندگی کرده و معدل ۱۴ گرفته قابل مقایسه نیست.<br>تاب‌آوری، یعنی توانِ زنده ماندن و ادامه دادن، خودش یک نوع استعدادِ دیده نشده است.<br>آدم‌ها همیشه بیشتر از نمره‌هاشون، لباس‌هاشون یا ظاهرِ موفقیت‌هاشون داستان دارند؛ داستان‌هایی که اگر بشنویم، قضاوت‌هامون آرام‌تر و انسانی‌تر میشه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/287/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قاتل‌ها صبحها هلو نمی‌خورن!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/286</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/286</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 09:43:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ماجراهای من؛ از پرنسس بودن تا کوزت و قاتل شدن:
‌
دیشب آب قطع شد و صبح که چشم باز کردم با یک  آشپزخانه‌ کاملاً «ترکیده» مواجه  شدم! شام که خوردیم، درست بعد از صرف شام، آب قطع شد... ظرف‌ها کثیف موندن، آشغال‌ها بیرون نرفت، گاز تمیز نشد، سینک تمیز نشد، کف آشپزخانه تی کشیده نشد، وسایل همونطور در جای خود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ماجراهای من؛ از پرنسس بودن تا کوزت و قاتل شدن:<br>‌<br>دیشب آب قطع شد و صبح که چشم باز کردم با یک  آشپزخانه‌ کاملاً «ترکیده» مواجه  شدم! شام که خوردیم، درست بعد از صرف شام، آب قطع شد... ظرف‌ها کثیف موندن، آشغال‌ها بیرون نرفت، گاز تمیز نشد، سینک تمیز نشد، کف آشپزخانه تی کشیده نشد، وسایل همونطور در جای خود رها شده بودند...خلاصه همه چیز به هم ریخت. نتیجه ش این شد که:</p><p> به‌جای این که صبح مثل پرنسس‌ها با ظرافت و آرایش کرده و  خوشگل‌موشگل  بشینم پشت میز صبحانه و   صبحانه مو بخورم، مجبور شدیم  مثل «کوزت» شروع کنیم به کار کردن! و صبحانه را کوفت کنیم!😅</p><p>پ.ن:<br>‌<br>۱_ تنها حس خوبِ قطع شدن آب اینه که زود می‌خوابم و زود بیدار می‌شم.</p><p>۲_ یه جا نوشته بود: چه جوری بعضی‌ها صبح به محض بیدار شدن از خواب کلی لبخند تو صورتشون دارن و ورزش می‌کنن و صبحونه شون را میل میکنن  ؛ من که تا  نیم‌ساعت اول صبح که از خواب میشم، دقیقاً مثل قاتل‌ها به اطرافم نگاه می‌کنم! 🔪👀</p><p><br>۳_ آقا! خدمتتون عرض شود که؛ من الآن دقیقاً با دیدن وضع آشپزخانه همون  قاتله  هستم! 🔪 و با نگاهی سرد و وحشتناک به اطراف و گوشه کنار اشپزخانه نگاه میکنم.👀</p><p>۴_ شواهد و قرائن نشون میده که مثل اینکه قبل از بیدار شدن من از خواب ،جنایت بزرگتری در آشپزخانه رخ داده!</p><p>قابل ذکر است که جنایتکاران قبلی گروهی حمله کرده بودند و آمارشون ۴ نفر بوده.( ما ۴ نفریم، بیایین یه چیزی در گوشی بهتون بگم خودمم انگار جزوشون بودم🤣صداشو در نیارین)</p><p>۵_  هیس.‌‌‌‌.! آروم بخندین...انگار سر دسته ی تبهکاران</p><p>( همسرم) داره با نهایت آرامش و خونسردی به سمت آشپزخانه میاد، باید پشت اپن کمین بگیرم تا انتقام بگیرم ازش.😅</p><p>۵_با تی پشت اپن کمین گرفته بودم که:  همون تبهکار حرفه ای ( همسرم)  با کلی آرامش، هلو آورده و تو پیشدستی داره می‌خوره و برای منم آورده میذاره رو میز و تعارفم می‌کنه! خنده‌ام می‌گیره، فقط می‌گم: «تو چطور اصلاً صبح به این زودی میتونی  هلو می‌خوری؟!» 🤣🤔<br>‌<br>۶_ اسما جان چاقوت🔪 را قرض بده تا انتقامم را از این هلو بگیرم.🍑</p><p> چاره ی دیکه ای ندارم.😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/286/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آهای بعضی ها دوستتون داریم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/285</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/285</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 00:01:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با بعضی‌ها میشه راجع به سیمان بین آجرها حرف زد ولی خسته نشد.
پ.ن:
_ امروز با یکی از اون بعضی ها حرف زدیم.
_ واستون از اون بعضی ها آرزو میکنم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با بعضی‌ها میشه راجع به سیمان بین آجرها حرف زد ولی خسته نشد.</p><p>پ.ن:</p><p>_ امروز با یکی از اون بعضی ها حرف زدیم.</p><p>_ واستون از اون بعضی ها آرزو میکنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/285/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش داستان وبلاگی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/284</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/284</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 15:42:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ماجرای کمد در ژانر وحشت:
این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است و در خانه ی ما اتفاق افتاده است...
موجودات خیالی خانه ی ما: 🕵️‍♀️🕯️
_______________________
+ بعدا نوشت:
دوستان نترسین.
ماهمه با هم هستیم 🤪
خیالتون  راحت 
ترس نداره،
 ادامه مطلب را بخونید‌.🤭😅
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ماجرای کمد در ژانر وحشت:</p><p>این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است و در خانه ی ما اتفاق افتاده است...</p><p>موجودات خیالی خانه ی ما: 🕵️‍♀️🕯️</p><p>_______________________</p><p>+ بعدا نوشت:</p><p>دوستان نترسین.</p><p>ماهمه با هم هستیم 🤪</p><p>خیالتون  راحت </p><p>ترس نداره،</p><p> ادامه مطلب را بخونید‌.🤭😅</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/284/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>احساس من همین الان یهویی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/283</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/283</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 23:36:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برام از چیزهایی بگو که فکر می‌کنی برای هیچکس مهم نیست.
+ بعدا نوشت:
از لحاظ روحی دوست دارم امشب تو یه مجلس عروسی بودم، منو باز با انواع دسر و بستنی...با دوستان پایه... میخوزدبم و میخندیدیم و میرقصیدیم‌...
نیمه شب که خسته ولی خوشحال میرسیدیم خونه، 
تا فردا لنگ ظهر تو ویلایی که پنجره ی اتاق خوابش به ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برام از چیزهایی بگو که فکر می‌کنی برای هیچکس مهم نیست.</p><p>+ بعدا نوشت:</p><p>از لحاظ روحی دوست دارم امشب تو یه مجلس عروسی بودم، منو باز با انواع دسر و بستنی...با دوستان پایه... میخوزدبم و میخندیدیم و میرقصیدیم‌...</p><p>نیمه شب که خسته ولی خوشحال میرسیدیم خونه، </p><p>تا فردا لنگ ظهر تو ویلایی که پنجره ی اتاق خوابش به روی دریا باز میشه رو تخت میخواییدم  و  با خنکای هوا و صدای موج دریا و مرغان دریایی  از خواب بیدار میشدم...</p><p>ادامه داره ها...</p><p>ولی شب بخیر</p><p>بخوابیم.</p><p>پ.ن:</p><p>مثلا من دارم زود میخوابم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/283/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آدمای مهم زندگی...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/282</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/282</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 17:45:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[‌آدمای زندگیت رو بچین کنار هم ،
ببین کیا اگه نباشن
از نبود‌شون دلت هُری میریزه پایین...
عطف به پست قبل:
بسلامتی تماس گرفت...انگار تو جاده بود، گوشیش آنتن نمی‌داد.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>‌آدمای زندگیت رو بچین کنار هم ،<br>ببین کیا اگه نباشن</p><p>از نبود‌شون دلت هُری میریزه پایین...</p><p>عطف به پست قبل:</p><p>بسلامتی تماس گرفت...انگار تو جاده بود، گوشیش آنتن نمی‌داد.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/282/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آدم امن...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/281</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/281</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 16:00:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی به اتفاقی افتاده و میخواهی اون اتفاقه را  با یکی در میون بذاری و تعریف کنی ولی  کسی را نمیابی...
پ.ن:
_ البته یکی هست، تماس گرفتم گوشیش در دسترس نبود...صبح رفتند مسافرت...
_ اینجا هم که نمیشه بنویسم...
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی به اتفاقی افتاده و میخواهی اون اتفاقه را  با یکی در میون بذاری و تعریف کنی ولی  کسی را نمیابی...</p><p>پ.ن:</p><p>_ البته یکی هست، تماس گرفتم گوشیش در دسترس نبود...صبح رفتند مسافرت...</p><p>_ اینجا هم که نمیشه بنویسم...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/281/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زندگی سخت یک موجود آبزی در دنیای بدون آب!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/280</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/280</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 05:30:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بیدار از ساعت دو شب، تشنه و در میانه ی موجی از سالم خورهای رژیمی...
توضیح نوشت:
ساعت دو نیمه‌شب بود که ناگهان از خواب بیدار شدم... هرچقدر هم تلاش کردم بخوابم اما نشد.😴
اصلاً می‌دونی دلیلش چیه؟ 
(شاید مثلا سوال واستون پیش اومده  چرا من که  اکثر شبها تازه دو شب خواب میرم چرا دیشب ساعت دو شب از خواب بی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بیدار از ساعت دو شب، تشنه و در میانه ی موجی از سالم خورهای رژیمی...</p><p>توضیح نوشت:</p><p>ساعت دو نیمه‌شب بود که ناگهان از خواب بیدار شدم... هرچقدر هم تلاش کردم بخوابم اما نشد.😴</p><p>اصلاً می‌دونی دلیلش چیه؟ </p><p>(شاید مثلا سوال واستون پیش اومده  چرا من که  اکثر شبها تازه دو شب خواب میرم چرا دیشب ساعت دو شب از خواب بیدار شدم؟!</p><p> الکی مثلا سوال پیش اومده😁 و روتون نمیشه بپرسین)</p><p> </p><p>ماجرا از دیروز شروع شد... وقتی کل روز را برای تفریح  بیرون بودیم شب که برگشتیم خونه، تازه فهمیدیم آب قطع شده! حالا هم خستگیِ راه داشتیم و هم این وضعیتِ عجیب؛ لذا طی فرآیند پیچیده تصمیم هوشمندانه 😅 بهترین راهکار را اجرا کردیم: «خوابیدن!»</p><p>  گفتیم بچه ها بخوابیم که نیازی به آب پیدا نکنیم! </p><p>( فعلا تشنه تون نشه چیری نخورین که نیاز به سرویس پیدا کنید)</p><p>خاموشی زدیم ساعت یازده و نیم شب خوابم برد، اما انگار خواب هم با ما شوخی داشت...ساعت دو بیدار شدم و دیگه خواب نرفتم...</p><p>خدا روشکر آبها وصل شده ولی خواب ما وصل نشد.😅</p><p>دیدم خوابم نمیبره، یخورده وبلاگ گردی کردم و کامنتها را جواب دادم که پی به یه مطلب مهم بردم و اون این که؛</p><p>در پست قبلی از قند و چای گفتم و دیدم همه ناگهان «سالم‌خور» شده‌اند و قند را از زندگی‌شان حذف کرده‌اند! 😂 بابا، این همه رژیم و حذفِ قند؟! </p><p>شوخیتون گرفته با ما؟!</p><p>تو فیلم ها هم قندهاشون با چای نمیخورن نه؟!</p><p>اون منم که دارم چای با قند میخورم تو فیلمها؟!🙃</p><p>خلاصه که امشب، هم بی‌خواب هستم و هم در حال فکر کردن به این که انگار تنها قند خور دنیا منم.</p><p>بگین شما هم قند با چای میخورین خیالم راحت شه.😁</p><p>پ.ن:</p><p>۱_،خلاصه که سخته بی آیی برای موجود آبزی مث من، حالا ما میگیم تمیزی شما میگی وسواس😉</p><p>۲_ شما آبزی هستین یا خشکی زی؟!😁</p><p>۲_ دیگه اینکه‌...دیروز ، صبح با بی قندی روز مون را آغاز نمودیم و شب را با بی آبی به پایان رساندیم.</p><p>۳_ باشد که صبح شنبه را باعشق آغار کنیم...😍</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/280/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فاجعه‌ی شیرینِ صبحانه..!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/279</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/279</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 12:40:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حواسم نبود قند خونه تموم شده! 😂
نتیجه ش این شد که؛ مجبور شدم چای صبحانه‌ام رو با «شکرپنیر هل‌دار» بخورم! 🥴
اصلا چایی بهم نچسبید، پیشنهاد نمیکنم.🤪
خانواده همسر من عاشق آبنبات و شکرپنیر برای چای هستن. یه بار که خونه پدرشوهرم بودیم، چای رو با آبنبات آوردن. من هم که اصلاً اهل این چیزها نیستم، بلند شدم ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حواسم نبود قند خونه تموم شده! 😂<br>نتیجه ش این شد که؛ مجبور شدم چای صبحانه‌ام رو با «شکرپنیر هل‌دار» بخورم! 🥴</p><p>اصلا چایی بهم نچسبید، پیشنهاد نمیکنم.🤪</p><p>خانواده همسر من عاشق آبنبات و شکرپنیر برای چای هستن. یه بار که خونه پدرشوهرم بودیم، چای رو با آبنبات آوردن. من هم که اصلاً اهل این چیزها نیستم، بلند شدم برم برای خودم قند بیارم... </p><p> خواهرشوهرم گفت: «ساغر، چقدر ادایی هستی!» 😉</p><p>منم تو دلم گفتم: «آخه من ادایی هستم یا شما؟!» 🙃 مگه میشه چای رو با آبنبات خورد؟</p><p> چای یعنی قند و </p><p> قند یعنی چایی! ☕️</p><p>پ.ن:</p><p>۱_ همیشه میگن چای قند پهلو...شنیدین بگن چای آبنبات پهلو؟!🤪</p><p>۲_ ما آبنبات میخریم برای مهمونای اداییمون.🤭</p><p>۳_ تو رو خدا اگه یوقتی افتخار دادم مهمونتون شدم چایی قند پهلو برام بیارین، چای شیرین برام نیارین لطفا.😅</p><p>( مزه ی چای به همون تلخ بودنشه یه حبه قند میخوری که کمی شیرین بشه) </p><p>۳_ راستی، شما هم مثل من " قند و چای" هستید یا با آبنبات هم اوکی اید؟ برام بنویسید.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/279/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شام غریبان امام رضا...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/278</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/278</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 01:38:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پیاده رفتیم حرم...نصف بیشتر راه را هم  پیاده برگشتیم...
تازه رسیدیم خونه، خیلی خسته ام،
من غش...
پ.ن:
شلوغ ترین موقع مشهد و حرم امام رضا، ایام شهادت امام رضا هست‌.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پیاده رفتیم حرم...نصف بیشتر راه را هم  پیاده برگشتیم...</p><p>تازه رسیدیم خونه، خیلی خسته ام،</p><p>من غش...</p><p>پ.ن:</p><p>شلوغ ترین موقع مشهد و حرم امام رضا، ایام شهادت امام رضا هست‌.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/278/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خیلی دلم گرفته عجیب...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/277</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/277</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 00:26:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هیچی هم نمیشه گفت و نوشت...
پ.ن:
میدونی چیه؟!
بلاخره یه روزیم روزِ ما میشه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هیچی هم نمیشه گفت و نوشت...</p><p>پ.ن:</p><p>میدونی چیه؟!<br>بلاخره یه روزیم روزِ ما میشه...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/277/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این روزها خیلی ها رابطه نمی خوان...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/276</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/276</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 16:59:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این روزها خیلی‌ها رابطه نمی‌خوان؛
دسترسی می‌خوان.
صمیمیت بدون مسئولیت،
سکس بدون تعهد، 
توجه بدون دلبستگی.
انگار آشنا شدن تبدیل شده به مقدمه‌ای برای مصرف کردن آدم‌ها.
بعد هم اسمش رو می‌ذاریم تجّدد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها خیلی‌ها رابطه نمی‌خوان؛<br>دسترسی می‌خوان.<br>صمیمیت بدون مسئولیت،<br>سکس بدون تعهد، <br>توجه بدون دلبستگی.<br>انگار آشنا شدن تبدیل شده به مقدمه‌ای برای مصرف کردن آدم‌ها.<br>بعد هم اسمش رو می‌ذاریم تجّدد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/276/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بعضی جاها فقط مکان نیستند...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/275</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/275</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 09:22:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعضی جاها فقط مکان نیستند...مرهم‌اند، نفس‌اند، پناه‌اند...
بعد از مدت‌ها  نیمه شب  رفتیم حرم... خیلی خوب بود... نشستیم رو فرش‌های صحن،
صحن خنک و ملایم...آسمان صاف...نور گنبد..آرامش...
حسی زیبایی که مدت‌ها بود دنبالش میگشتم...
بی ربط نوشت: 
راستی مهمونی دیشب هم اونقدرها که فک میکردم سمی باشه، سمی نبو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی جاها فقط مکان نیستند...مرهم‌اند، نفس‌اند، پناه‌اند...</p><p>بعد از مدت‌ها  نیمه شب  رفتیم حرم... خیلی خوب بود... نشستیم رو فرش‌های صحن،</p><p>صحن خنک و ملایم...آسمان صاف...نور گنبد..آرامش...</p><p>حسی زیبایی که مدت‌ها بود دنبالش میگشتم...</p><p>بی ربط نوشت: </p><p>راستی مهمونی دیشب هم اونقدرها که فک میکردم سمی باشه، سمی نبود...😉</p><p>خدا را شکر </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/275/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فضای مجازی و بالاخص اینستاگرام باعث شده احساس کنید گزینه های زیادی دارید..</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/274</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/274</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 18:01:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درحالی که اصلا اینطور نیست‌.
 به افرادی که در زندگی واقعی شما را دوست دارند،
 برایتان ارزش قائلند و حمایتتان میکنند توجه کنید. اینترنت ممکن است طوری وانمود کند که
 انگار ماهی‌های زیادی در دریا وجود دارد،
 اما واقعیت اینه بیشتر آنها ارزش صید ندارند.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>درحالی که اصلا اینطور نیست‌.</p><p> به افرادی که در زندگی واقعی شما را دوست دارند،</p><p> برایتان ارزش قائلند و حمایتتان میکنند توجه کنید. اینترنت ممکن است طوری وانمود کند که</p><p> انگار ماهی‌های زیادی در دریا وجود دارد،</p><p> اما واقعیت اینه بیشتر آنها ارزش صید ندارند.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/274/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقتی خودم را دوباره در آغوش میگیرم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/273</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/273</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 10:26:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جنگ داخلی صبحگاهی...

من آدم قهرقهروئی نیستم، ولی امروز رسماً قهر کردم. یعنی جنگ داخلی راه افتاده بود.  
طرف هی گیر می‌داد:  
«پاشو دختر خوب، برو  دست‌وصورتتو بشور، موهاتو شونه بزن، یه کم آرایش کن، برو چای و صبحونه‌تو بخور.»  

همین‌جوری روی تخت‌ دراز کشیدم و لج کردم و اعلام استقلال کردم.  
گفتم خود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جنگ داخلی صبحگاهی...</p><p><br>من آدم قهرقهروئی نیستم، ولی امروز رسماً قهر کردم. یعنی جنگ داخلی راه افتاده بود.  <br>طرف هی گیر می‌داد:  <br>«پاشو دختر خوب، برو  دست‌وصورتتو بشور، موهاتو شونه بزن، یه کم آرایش کن، برو چای و صبحونه‌تو بخور.»  <br><br>همین‌جوری روی تخت‌ دراز کشیدم و لج کردم و اعلام استقلال کردم.  <br>گفتم خودش بره چای و صبحونه بخوره، به من چه. <br>اصلاً آدم این‌قدر پررو؟ نمی‌فهمه از دستش دلخورم.  😬<br>چند بار هم بهش قبلا هشدار دادم، ولی خب… معلومه که گوش نمی‌ده، چون مغز مشترک داریم...</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/273/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ما از آدما خسته نمی‌شویم...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/272</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/272</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 21:11:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما از آدمها خسته نمی شویم؛
از آن نسخه‌ای از خودمان خسته می‌شویم که مجبوریم کنارشان باشیم.
بعد از بعضی دورهمی‌ها، بی‌آنکه اتفاق بدی افتاده باشد، خسته برمی‌گردی. کسی چیزی نگفته، بحثی نشده، همه‌چیز مؤدبانه بوده. اما در ماشین که می‌نشینی، انگار از یک کار سنگین برگشته‌ای. ‌سال‌ها فکر می‌کردم این خستگی از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما از آدمها خسته نمی شویم؛<br>از آن نسخه‌ای از خودمان خسته می‌شویم که مجبوریم کنارشان باشیم.</p><p>بعد از بعضی دورهمی‌ها، بی‌آنکه اتفاق بدی افتاده باشد، خسته برمی‌گردی. کسی چیزی نگفته، بحثی نشده، همه‌چیز مؤدبانه بوده. اما در ماشین که می‌نشینی، انگار از یک کار سنگین برگشته‌ای. ‌سال‌ها فکر می‌کردم این خستگی از آدم‌هاست. بعد فهمیدم اشتباه می‌کردم. ‌ما از آدم‌ها خسته نمی‌شویم.</p><p>از نسخه‌ای از خودمان خسته می‌شویم که کنار آن‌ها باید باشیم. آن نسخه‌ای که باید بخندد وقتی چیزی خنده‌دار نیست، باید سکوت کند وقتی حرفی دارد، باید موافق باشد وقتی نیست. ‌نگه‌داشتن آن نسخه، انرژی می‌خواهد. و هرچه فاصله‌اش با خود واقعی‌ات بیشتر باشد، انرژی بیشتری می‌برد. ‌به همین دلیل است که یک شب با یک دوست قدیمی، خسته‌ات نمی‌کند، اما دو ساعت در جمعی که باید در آن نقش بازی کنی، تا فردا زمینگیرت می‌کند. ‌</p><p>این را که بفهمی، سؤالت عوض می‌شود. دیگر نمی‌پرسی «چرا از این آدم‌ها خسته می‌شوم؟» می‌پرسی «کنار چه کسانی، لازم نیست کسی جز خودم باشم؟» ‌جواب آن سؤال، معمولاً کوتاه است. دو نفر. شاید سه نفر. ‌و همان‌ها هستند که باید هوایشان را داشته باشی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/272/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چرا باید من الان اینو میخوندم؟!</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/271</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/271</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 18:24:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته:
بعد از کار تو معدن
سخت ترین کار عادی جلوه دادن قیافه است ،
وقتی تف طرف پریده تو صورتت 
و باید وانمود کنی اتفاقی نیوفتاده.
پ.ن:
_ وای وای وای...🥴
_ تجربه شو داشتین ؟! 😅🤭
_ اول خودم میگم:
من خودم یبار یکی که باهم رودربایستی داشتیم،  
 داشت باهام صحبت میکرد، آب دهنش هنگام حرف زدن  پریده شد تو صو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نوشته:</p><p>بعد از کار تو معدن<br>سخت ترین کار عادی جلوه دادن قیافه است ،</p><p>وقتی تف طرف پریده تو صورتت </p><p>و باید وانمود کنی اتفاقی نیوفتاده.</p><p>پ.ن:</p><p>_ وای وای وای...🥴</p><p>_ تجربه شو داشتین ؟! 😅🤭</p><p>_ اول خودم میگم:<br>من خودم یبار یکی که باهم رودربایستی داشتیم،  </p><p> داشت باهام صحبت میکرد، آب دهنش هنگام حرف زدن  پریده شد تو صورتم. حالم بد شد ولی  بناچار به رو خود نیاوردم.🥴</p><p> ولی بنده خدا متوجه شد کلی معذرت خواهی کرد.</p><p>موقعیت بدی بود هم برای من هم برای او.</p><p>_ آقا من اومده بودم پست امروز خاطره مو بنویسم این پست تفی مانع شد یادم رفت بنویسم.😅</p><p>(یعنی گوشی دست گرفتم برم بنویسم روزانه ی امروز را ، اون نوشته را که خوندم کلا به قول مشهدی‌ها یادم شد.*)</p><p>*یادم شد = یادم رفت</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/271/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیرو پست قانون جذب...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/270</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/270</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 09:30:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفت: جایی‌خوانده‌ام با یک راه‌ میشود
تمام قانونهای‌ جذب را دور زد.
آیا دوست داری
که همه دوستت داشته باشند؟❤️
بعد یک‌ حدیث خواند:
[إنَّ الصَّمتَ يُکسِبُ المَحَبَّةَ]
سکوت‌وخاموشی، محبت‌ به‌‌ بار می‌آورد.
امام‌رضا(ع)💚
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br>گفت: جایی‌خوانده‌ام با یک راه‌ میشود<br>تمام قانونهای‌ جذب را دور زد.<br>آیا دوست داری<br>که همه دوستت داشته باشند؟❤️<br>بعد یک‌ حدیث خواند:</p><p>[إنَّ الصَّمتَ يُکسِبُ المَحَبَّةَ]<br>سکوت‌وخاموشی، محبت‌ به‌‌ بار می‌آورد.<br>امام‌رضا(ع)💚</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/270/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نوشته بود...</title>
		<link>https://iyland.blogix.ir/post/269</link>
		<guid isPermaLink="true">https://iyland.blogix.ir/post/269</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 19:25:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آدمیزاد هرچی تو ذات خودش باشه
 تو بقیه اونو زودتر پیدا میکنه.
پ.ن:
شدیدا با این حرف موافقم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آدمیزاد هرچی تو ذات خودش باشه</p><p> تو بقیه اونو زودتر پیدا میکنه.</p><p>پ.ن:</p><p>شدیدا با این حرف موافقم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://iyland.blogix.ir/post/269/comment</comments>
		<dc:creator>ساغر</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>