مریض حالیم خوش نیست...
4 خرداد · · خواندن 1 دقیقه اینقد خوابم میاد و کم خوابی دارم که داره چشام میسوزه،
عصری اومدم بخوابم مگه این بچه ها گذاشتند بخوابم.
چشام گرم خواب که میشد با اندک صدایی خواب از سرم میپرید.
هر لحظه انتظار یه زلزله چند ریشتری ازشون میرفت.
(مثلا دخترم رفته بود آشپزخونه ؛ لیوان از دستش افتاد شکست و خرده شیشه پاش رو زخمی کرد)
دیگه گفتم پاشم که خوابیدن فایده نداره این شعر تو ذهنم اومد:
مریض حالیم خوش نیست
نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری
درون ما تفاوت هاست تو مبتلا به درمانی
نه من دچار بیماری
کنار تخت میخوابم مگر هوا که بند آمد...
پ.ن:
یکی از آرزوهام اینه که یبار بدون اینکه مابین خواب بیدار شم چند ساعت پشت سرهم بخوابم تا سیر بشم.