دیروز دیدین نوشتم حالم خوب نبود و اعصابم داغون...عصر پسرمو بردم کلاس، تو سالن نشسته بودم خانم منشی آموزشگاه بعد از سوال و احوالپرسی یه نگاه یه من و دخترم کرد گفت: خانوم میم( نام فامیلی بچه هام)  ! مادر و دختر ست کردین!

بعد دیدم اتفاقی لباسای من و دخترم شبیه همه.

لبخند زدم و تو دلم گفتم تو این موقعیت و حال امروزم کجا من به فکر ست کردن بودم! همینکه دمپایی و بدون جوراب  نپوشیدم اومدم آموزشگاه، خودش خیلی هست🤪

اومدیم از آموزشگاه  بیرون یکم جلوتر از آموزشگاه اونطرف خیابون منتظر ماشین وایساده بودیم..یه آقای جوون قد بلندی  نگاهش روم سنگینی میکرد یدفعه یادم اومد این آقا همون نزدیک آموزشگاه هم حواسش به ما بود. نگاهمو بالا آوردم خیلی پررو تو چشام زل زده بود  جامو عوض کردم از تیررس نگاهش قایم شدم .این دفعه راهشو کج کرد سمت فروشگاه پوشاک.ولی واقعا تو جامعه ی الان که اینقد انواع و اقسام خانمها و دختران با رنگهای مو رنگارنگ و وضع لباسهای آنچنانی ... ایشون چرا باید اینجور نگاهمون میکرد؟! احتمال دادم ایشون من را با یکی اشتباه گرفته باشه وگرنه من واقعا تیپم سنگین بود و جلب توجه نمیکرد.

(اونموقع بچه ها هم اذیت می‌کردند دوتاییشون و خسته شده بودند منم کم مونده بود عصبی بشم و داد بزنم سرشون، خیلی خویشتنداری کرده بودم)

پ.ن: 

۱_ نمیدونستم قیافه ی جدی و ناراحت و عصبی ما دلنشین  و خوش تیپ بنظر میاد!😅

۲_ البته که یکی از فانتزیای وی ست کردن لباسها میباشد.🥰

ولی گاها لباسای شبیه یا رنگ هم میگیریم. 

 

 

یه خاطره  نوشتم انگار حواسم نبوده...نزده بودم تو پیش نویس ها؛ خیلی زود متوجه شدم و اون را از صفحه‌ی وبلاگ پاک کردم  ودر پیش نویس ها ذخیره کردم‌.

از قضا یکی از دوستان عزیز خواننده؛ آنلاین تر از این حرفها بوده 🤭و خونده بود بعد کامنت داد خواستم دوباره بخونم چرا حذفش کردی؟! 

گفتم: 

اونها را خواستم واسه ی خودم بنویسم زدم پیش نویس.

چند بار قبلا هم تو بلاگفا همچین اتفاقی افتاده بود که دوستان وسط خوندن یه پستی  میدیدن که یهو اون مطلبی که میخونن نیست.

دیشب خوابم نمی‌برد داشتم خاطراتی که تو بلاگفا نوشته بودم و زده بودم ثبت موقت میخوندم، الان میگم کاش بیشتر نوشته بودم واسه خودم.

پ.ن:

یه شب مست بودی و گفتی:
دوستت دارم
و من شبهاست که
مستِ دوستت دارم هستم.

 

شیشه ی عقب ماشینی نوشته بود:

زندگی از ۱۲ شب به بعد وارد جزئیات میشه.

پ.ن:

۱_ وقتی که می‌خواهی بخوابی و دراز میکشی رو تخت و هزار تا فکر و خیال هجوم میاره به مغزت...

شاید برای فرار از واقعیت پناه میبری به رویا...

فقط شانست بگیره از خستگی بیهوش بشی.

۲_ شب همه ی ما خسته ایم، ترسیده ایم، دردمندیم، درمانده ایم، تنهاییم...حتی اگردر  طول روز؛ در قویترین ورژن خودمون باشیم.

دم پر من نپلک...

ساغر ساغر 23 خرداد · ساغر ·

هوا گرمه، حوصله ندارم، کلی کار دارم، خوب نخوابیدم، تکه دندونم دیشب حین غذا خوردن شکست، ناراحتم، از نظر مالی  هم الان ، من همون خیلیایی ام که همینشم ندارن... من و این همه خوشبختی محاله.😐

فلذا تا اطلاع ثانوی:

دم پر من نپلکید و دور و برم آفتابی نشین...🤪

 

کیکِ گیلاسی...

ساغر ساغر 23 خرداد · ساغر ·

یه مدت پیش دختترم گیلاس خورده بود انگار زیاد خورده بود و خوب نجویده بود و سردل کرده بود و مدت کوتاهی بعد از اون گلاب به روتون بالا آورد، دیکه با درمان خونگی و نعناع و نبات دآغ اینها خوب شد چون گفتند؛ گیلاس سرده و سنگینه بچه اینجوری شده، دیگه بعد از اون قضیه گیلاس نخورد مثلا چند رو بعدش رفتیم خونه ی پدرشوهرم گیلاس اوردند نخورد و گفت میترسم حالت تهوع کنم🙃

( یعنی می‌خواست بگه میترسم  حالم بهم بخوره) 

تا اینکه...

پریشیبها که روز مباهله بود تو محله ی ما جشن گرفتند و مسابقه ی کیک پزی داشتند، دیگه خانومها هرکی  بنا به هنر و سلیقه ی خودش کیک درست کرده بود و آخر سر بین مردم و بچه ها پخش میکردن .کیکهایی که برش زدند و بین مردم و بچه ها پخش کردند متفاوت بود،  از قضا برش ِ کیکی که به دخترم  رسید  تزئین گیلاس داشت.

دخترم اون را خورده بعد اومدیم خونه میگه:

 مامان رو کیکم  یه دونه گیلاس داشت اونو خوردم حالت تهوع نمیکنم؟! 

گفتم: نه مامان! یکی گیلاس که چیزی نمیشه .

باز میپرسه: مامان! اگه دو تا بود چی؟

باز جواب میدم: نه 

باز میپرسه: اگه سه تا بود چی؟ 

یکی لطفا بیاد جوابشو بده و گرنه کل گیلاسهای جهان را میشمره ها😅

پ.ن:

 با خوندن این پست تهوع نکنید صلوات😅

مذاکرات...

ساغر ساغر 22 خرداد · ساغر ·

عراقچی گفته مذاکرات داره نهایی میشه
پاشید پنجره ها رو چسب بزنید.🫣😅

پ.ن: 

متاسفانه باید بگم اصلا خنده هم نداره، تلخه.

دوبار وسط مذاکره؛ مگه ایران را نزدن!

#خنده تلخ

 

 

 

 

صبح جمعه ای...

ساغر ساغر 22 خرداد · ساغر ·

دوستم زنگ زد، دوبار رد دادم خواب بودم، باز زنگ زد مجبور شدم جواب دادم (میدونستم کار خاصی نداره فقط حال و احوال و روزمرگی و ... )

پرسید خواب بودی؟! 

تازه باهام تو کلاس ورزش آشنا شده روزی چند بار زنگ میزنه، مجرده و از هفت دولت آزاد و بدون دغدغه...

بابا بذار بخوابم خب...

پ.ن:

دختر خوب و با محبتیه، ولی واقعیتش اینه فاز فکری من و او شبیه هم نیست، حرف خاصی ندارم بزنم... بارها بهم گفته  من شما را خیلی دوست دارم و بهتون ارادت دارم. من چی جواب بدم خب؟! 

 

 

جام جهانی 2026...

ساغر ساغر 22 خرداد · ساغر ·

🔴واکنش سفارت ایران در غنا به کارشکنی‌های آمریکا در میزبانی‌ جام‌جهانی:

🔹فیفای عزیز،
شما میزبانی جام جهانی را به کشوری دادید که ورزشگاه‌ها را بمباران می‌کند، داوران را اخراج می‌کند، بازیکنان را بازداشت می‌کند، هواداران را از حضور محروم می‌کند و ورزشکاران را روی باند فرودگاه با سگ‌های بازرسی تفتیش می‌کند.

🔹شما خیلی ساکت بوده‌اید.نگرانتان هستیم. حالتان خوب است؟ اگر صدای ما را می‌شنوید، دو بار پلک بزنید.

 

خدایا...

ساغر ساغر 22 خرداد · ساغر ·

خدایا ! امشب فرعون و لشکریانش را در اعماق تنگه‌ی هرمز و خلیج فارس غرق و نابود کن. 🤲

پ.ن: 

شبی قسمت شد رفتیم حرم؛

 نائب الزیاره ی شما دوستان عزیزِ  دلتنگ حرم امام رضا بودم‌.

راستی یکی از دوستان امروز دیدم تو وبش نوشته بود که دلتنگ حرم امام رضا هست و از فرش‌های لاکی حرم امام رضا تو وبش نوشته بود، نگاهم به فرش‌های لاکی قرمز  افتاد یدفعه یادش افتادم.😍

تو نیستی و...

ساغر ساغر 21 خرداد · ساغر ·

مرور خاطرات:

 صدای  آهنگ ( غروب)  داره میاد، پسرم اومده میگه مامان یادته رفته بودیم یزد بعد باغ  رفتیم.

 دایی امیر این آهنگ را  گذاشته بود همه دور آتیش نشسته بودیم و هوا خنک  بود و جوجه درست میکرد و چای آتیشی درست کرد خوردیم، ولی سیاوش قمیشی خونده بود. الان این همون اهنگه  ولی یه خانوم میخونه.

 اون موقع پاییز بود یزد رفته بودم.

 فیلم گرفته بودم  متاسفانه گوشیم خراب شد همه ی فیلمها از بین رفت.

آهنگ غروب

 یکی با لحن محسن چاوشی بهمون بگه: 

عجب حلوای قندی تو...🙃😍

پ.ن: 

دیروز تو خط واحد نشسته بودم یه خانومی کنارم بود اخلاقش تند بود و پشت تلفن با صدای بلند داشت صحبت می‌کرد نه که دعوا کنه ها نه تُن صداش بلند بود و نمیدونم دلش از دست کی پر بود؟ که البته شک اول میره به همسرش. بعد تلفن تموم شد قیافه ش داد میزد ناراحته و با مردم هم زیاد خوب برخورد نمیکرد‌‌‌...قیافه ش من را یاد یه خانومی افتاد چند سال پیش...

**********************

چند سال پیش: 

روز مادر و زن بود من و سمیرا دوستم سوار خط واحد شدیم رفته بودیم خرید داشتیم برمیگشتیم خیابان‌ و بازار شلوغ و  خط هم خیلی شلوغ بود به زحمت یجا را باز کردیم وایسادیم همون وسط اتوبوس و میله را گرفتیم، ایستگاه بعد یه خانوم جوان هیکلی وارد شداومد کنار ما وایساد همونجوریش جا کم بود.‌..یه دفعه دیدم سمیرا آروم در گوشم بهم میگه: ساغر این خانمه پاش گذاشته رو پام،میشه بهش بگی پاشو برداره؟!  پام درد گرفت منم ناراحت شدم به خانمه گفتم: حواستون نبوده پاتون را گذاشتین روپای دوستم.

 بدون هیچ عذرخواهی پاشو برداشت سمیرا آروم گفت: 

راحت شدم.

همونجوری این سوال تو ذهنم بود چرا سمیرا خودش به خانمه نگفت و نجابت خرج داد؟! پیاده شدیم به محضی که پیاده شدیم گفتم: سمیرا تو پات درد گرفته  نمیگی پاتو بردار؟!

گفت: 

ساغر! قیافه شو ندیدی چقد صورتش برافروخته بود و موهاش پریشون ( راست می‌گفت موهای رنگ کرده ش هم ناجور تو صورتش ریخته بود) بعد ادامه داد: انگار شوهرش روز زن بهش کادو نداده این هم عصبانی و پرخاشگر شده. از استدلالش خنده م گرفته بود.😅

پ.ن: 

۱_ آقایون عزیز و گرامی! کادو  و گل و شیرینی نمیخرین هیچی، لااقل گاهی یادآوری کنین به خانمانون که:

عجب حلوای قندی تو🙃

۲_ ما گناه داریم بخدا،  تو جامعه باهامون اینجور برخورد شه؛ پای سمیرا له بشه...تاوان شما را ما نباید بدیم که.😅

۳_ خدا صبرتون بده و همچنین خیرتون بده.

 

♥️🍃

و ای کاش
صلاح ما
میان آرزوهایمان
جا
خوش 
کند.

بی ربط نوشت:

خسته ام، خسته...

کلاس بودیم بعد رفتیم خرید، نزدیک خونه رسیدیم تازه یادمون افتاد کیف پسرم تو کلاس جا مونده...دیر وقت  بود و خسته ....دیگه برنگشتم بیارم.

فردا صبح حوصله م نمیشه برم دنبال کیفش ، کتابش هم تو کیفش بود،  باید تا جلسه ی بعد تمریناتشو حل کنه...

اومدم روتخت دراز کشیدم... ظرفها توسینک نشسته...🥴

خدایا! قلب ما را خالی از عشق،

جیب ما را خالی از پول و 

سینک ظرفشویی ما را پر از ظرف کثیف مپسند.

 

آدمای این دوره زمونه نه سیرتو میتونن ببینن نه گرسنه بودنت را.

اگه از غم هات ت بگی برات غصه میخورن و اگر از شادیهات بگی و شادیهاتو ببینن باز هم غصه میخورن ایندفعه نه برای شما، بلکه برای خودشان.

پ.ن:

 البته نه اینکه انصافا همه اینجوری باشن نه، ولی اکثریت همینن.

من با خدا معامله کردم...

امروز که داشتم پیاز خورد میکردم که پیاز داغ درست کنم یه آهنگ غمگین هم داشت پخش می‌شد همینجوری اشکای آدم با پیاز سرازیر میشه آهنگ غمگین مزید بر علت شد و تبدیل شد به  گریه...منو برد به اونروزها‌‌‌...لطف خدا شامل حالم شد خدا روشکر...

خیلی دارم با خودم کلنجار میرم این قسمت از زندگیمو اینجا بنویسم یا نه؟! هنوز به نتیجه نرسیدم‌‌.

کاش یجا بود که بصورت کاملا ناشناس می‌نوشتم و راحت و بدون سانسور بدون قضاوت...

اختلال در عملکرد...

ساغر ساغر 19 خرداد · ساغر ·

نوشته بود: 

دیر جواب دادنم نتیجه اختلاله 
حالا یا در اینترنت 
یا در سلامت روان 
دلیل دیگه نداره😬😅

پ.ن: 

و ماهایی که اینروزها اختلال در سلامت روانمون بیشتر ار اختلال در اینترنته.😐

بی شک اختلال در اینترنت سبب اختلال در روان شده، حالا خوبه موجب اختلال حواس نشده‌.😅

و دلیلش هم؛

عطف به پست  وبلاگ نسیم: 

https://thesedays.blogix.ir/

نسیم عزیز ازم خواست که نظرمو راجح به پست آخر وبلاگش بنویسم کامنتمو واسش فرستادم ولی در تکمیل کامنتم یاد خاطره ی زیر افتادم که اینجا آوردم: 

سالها پیش که هردو  فرزندم کوچیکتر بودند با بچه هام رفتیم حرم تو رواق دارالحجه نشسته بودم و دعا میخوندم بچه هام رفتند اونطرف تر یه جای دورتر، با بچه های دیگه بازی کنند اتفاقا اونجا نرده داشت و سراشیبی و...از یه طرف نگران بودم بچه ها نیفتند از یه طرف نگران بودم گم نشن مثلا با بچه های دیگه نرن یجای دیگه و من حواسم به دعا باشه و متوجه نشم. تمرکزمو از دعا برداشتم و کتاب دعا را بستم. کنارم یه خانم جوونی همسن من نشسته بود اون یه فرزند داشت که با بچه هام بازی میکرد. با خودم گفتم چقد این خانوم  ریلکسه بچه ش تنهاست و اون اینجوری ریلکسه. نمیدونم  سر چی اومد صحبت را باز کرد و منم یه حواسم به بچه ها بود و یه حواسم به صحبت‌های اون خانوم متوجه شد  استرس دارم بابت بچه ها...

به من گفت : 

ببین خدا فرشته هایی داره که مراقب بچه ها هستند ، وقتی تو دائم  نگرانی و هی خودت میری که  مراقب باشی و مراقبت کنی  فرشته ها عقب میرن ؛  خودت مراقب باشی.

بعد گفت: من خودم خیلی نگران بودم و استرس داشتم تا اینکه نمیدونم کجا این مطلب را خوندم و تا حدی آروم شدم بعد اضافه کرد: خواهرشوهرام اصلا استرس ندارن و بیخیالند واسه بچه هاشون اتفاق نمیفته ولی من دائما مراقب بودم و بیشتر بچه م آسیب میدید تو بازی و...تا اینکه وقتی اینو شنیدم توکل کردم با خدا...

الان منم با حرفهای اون خانوم آروم شدم انگار نیار داشتم یکی اون حرفها را تو اون موقعیت بزنه، خلاصه بعدش با این توکل و  فرشته هایی که مراقب بچه هامن رفتم ادامه ی دعا خوندن و خیلی آروم شدم.

پ.ن:

 اینکه توکل کنیم بخدا به این معنی نیست که دست از تلاش و کوشش برداریم و یا اینکه کلا بیخیال همه چی بشیم. نه؟! عقل سلیم میگه احتیاط باید کرد ولی اینکه دائما دلشوره و استرس داشته باشی و فک کنی تو مالک همه چی هستی و تو میتونی جلوی همه ی پیشامدهای بدو بگیری نه اینجور نیست اینا وسوسه ی شیطانه.