امروز بیدار شدم دلم نخواست گوشی دست بگیرم و یا سربزنم و بیام بلاگیکس چک کنم، یخورده کارامو انجام دادم بعد اومدم.
پ.ن:
آفرین همیشه همینجور باش دختر خوب.🙃
شاعر قشنگ میگه:
که ما که دل کندیم از او
دیگر چه فرقی میکند با سگان زرد باشد
یا شغالان سیاه
خوابهای فضایی...
· · خواب دیدم رفتم سفر خارج از کشور، تازه به مقصد رسیده بودم و داشتم از سفر لذت میبردم که دیدم خانواده ام با چند تا از فامیل نشستند تو ماشین و اومدن دنبالم و میخوان منو برگردونن خونه! 🙄
حالا کجاش عجیبه؟ اینکه همهشون فقط با یه پیکان! اومده بودن دنبالم!
آقا! چهجوری همزمان با رسیدن هواپیمای من،
اونها با ماشین رسیدن اون سر دنیا؟ 🤔
اینا به کنار، این همه آدم چهجوری تو یه پیکان جا شدن؟!
🤔
( برگشتنها منم داخل پیکان نشستم، اخه چه جوری جا شدیم واقعا؟!)🤣
از همه اینها مهم تر میخوام بدونم آخه کدومتون الان پیکان دارین ؟! خودش بیاد اعتراف کنه!😂
( حداقل یه روز میذاشتین من بمونم تو خارج ، بعد پیکان را مینداختین تو جاده و میومدین دنبالم) 😁
پ.ن:
شما هم از این خوابهای فضایی میبینید؟
بیایین تعریف کنید بخندیم.
در انتظار یک معجزه تو زندگیم هستم...
آقا ما یه اعترافی بکنیم:
وبلاگها را که میخونم بعضا دچار خطا میشم.
اینجوریه که:
مثلا نویسنده ی وبلاگی آقاست من فک میکنم خانومه یا بالعکس...
همین الان چند تا بچه های بلاگفا یا بلاگیکس با این سوتیهای من در این زمینه خاطره دارند.😉😁
شما هم بگین ببینم، تا حالا شده تصورِ شما از نویسندهی یه وبلاگ، زمین تا آسمون با واقعیت فرق داشته؟!
صبح بخیر یا نه؟!
· · 🤨
خانوم ها و آقایون! من مگه چیکار کردم که باید با همچین آهنگی صبح از خواب پاشم؟
آهنگی که داره از دیوار ساختمون همسایه به گوش میرسه:
بیزارم از دنیا
که وفا نداره
همه ش میخواد بی تو
چشمام بباره
من با این تنهاییام خیلی رفیقم
من از این آدما هیچ خیری ندیدم
پ.ن:
_ صبحی که با بیزاری شروع بشه...
_ لطفا یه چیزی بگین من از این حال و هوای غم و بد بیرون بیام.
گرسنگی پوست...
· · شدیدا گاهی وقتها نمیخوام تو وبلاگم چیزی بنویسم یا حرفی بزنم...
دقیقا مث امروز:
مود پایین
استرس بالا
پ.ن:
تو روانشناسی اصطلاحی وجود داره
بنام: «touch starved» به معنای گرسنگی پوست.
به حالتی گفته می شه که احتیاج داریم یه نفرِ خاص بغلمون کنه یا دستمون رو بگیره.
دقیقا مثل ی آرامبخش، استرس و اضطرابمون رو کاهش می ده و نمی ذاره احساس تنهایی کنیم و حالمون
رو خوب می کنه.🌱
مسافرت...
· · تابستون داره تموم میشه و مهر داره از راه میرسه...
چند جا جزو گزینه ها ی سفرمون بود؛
بنا به دلایلی هیچکدومش جور نشد و فعلا که هنوزه هیچ جا نرفتیم و قشنگ سنگر خانه را حفظ کردیم!
آبجیم زنگ زده میگه هنوز که فرصت دارین تا اول مهر...
پ.ن:
_ منِ عشق سفر و طبیعت؛یکی از خواستگارامو فقط میخواستم قبول کنم بخاطر اینکه عشق سفر بود و اهل مسافرت و البته خوش لباس و خوش تیپ...از اون آدمایی که بلد بودند هرجا چی بپوشن و چه استایلی...
همینقدر منطقی فک میکردم در عنفوان جوانی😁😅
حموم بودم، سردم شده...بعد اومدم یه بلوز و شلوار
هِلو کیتی پوشیدم؛ اونهم من که بلوز آستین دار و شلوار تو خونه نمیپوشم!
پ.ن:
مجبورم مجبور 🤪
+ بعدا نوشت:
برای اون دوست عزیزی که تو گفتمان مدل بلوز شلوارم واسه ش سوال شد این مدلیه:

قانونِ جذبِ من!
· · ظاهر فقط شروع داستانه؛
خیلیها فکر میکنن اکثر جذابیت آدما مربوط به ظاهرشونه،
اما من خیلی شنیداریام…
برای من، «لحنِ» آدم، تعیینکننده است.
بیان و صدا و طریقه ی صحبت کردن ، اون چیزیه که میگه آیا اون طرف برای من جذابیت داره یا نه؟!
جذابیتِ ظاهری شاید اول کار باشه، اما بدونِ تفاهم کلامی خیر.
اما همه چیز در نهایت به شخصیتِ اون آدم مقابلم برمیگرده، بدون شخصیت هیچ جذابیتی ماندگار نیست.
اگر طرز فکر و شخصیت اون آدم با استاندارهای من همخوانی نداشته باشه ازنظر من تمام جذابیتها کنسلی میخورن.
پ.ن:
شما چی؟!
بیشتر شنیداری هستین یا دیداری؟!
( البته که فاکتور شخصیت مهمتره)
داشتیم شام میخوردیم، تلویزیون روشن بود...همهچیز داشت نرم و عادی پیش میرفت تا اینکه جنابخان(حموم بود) به دایی هومن با اون لحنِ خاصِ کشدار و شیرینش گفت: «دایی جان، دلت نخواد… دارم کیسه میکشم! قشنگ داره گوله گوله چرک میاد!»😅
ما که قاشق تو دهنمون موند!
یعنی رسماً شام از گلومون پایین نرفت!
فقط جنابخان میتونه موضوعی به این چندشآوری رو به یه دیالوگِ طنز و خندهدار تبدیل کنه که از شدتِ طنز و با نمکی این شخصیت، فقط بخندیم.
جنابخان جان، ما عاشق خودتیم، ولی لطفاً جزئیات حمام رفتنت رو برای خودت نگه دار، داشتیم شام میخوردیما.
پ.ن:
خداییش صداپیشه ی جناب خان(محمد بحرانی) عالیه؛
طناز، بداهه گو، باهوش و خلاق
نوشته بود...
· · یکی از دوستای من اینجوریه که؛
دارم باهاش درمورد مهم ترین موضوع زندگیم صحبت میکنم؛
یهو آف میشه و همون لحظه نوتیف ریلز فرستادنش تو اینستا میاد😂😐
کدوم دوستته بفرست براش.
پ.ن:
_ دارین از این مدل دوستا؟!
_دوست این مدلی من، احتمالا این پست را بخونه،
فقط دوست دارم عکس العملش را ببینم.😅
این پست رو یه مدت پیش نوشته بودم، ولی دودل بودم در وبلاگم منتشر کنم یا نه؟! امروز که حوصله م سر رفته بود و بلاگیکس هم خلوته گفتم بذارمش...
پست مربوطه در زیر نوشتم:
*************************
داشتم وبلاگ “نسیم جان” رو میخوندم که رسیدم به بند چهارم گزارش کار روزانه ش با عنوان:
نوشته بود یه آقای فروشنده ای پیشنهاد داده که ریمل قهوهای بزنید با خط چشم آبی درباری...همسر جان گفت: بگیرم بزنمش مرتیکه هیز عوضی را وا!
این پست نسیم که خوندم باعث شد یادِ برخوردهای عجیب و غریب فروشندههای آقا که باهاشون برخورد داشتم بیفتم. انگار این روزها فروشندهها علاوه بر کارشون، همزمان متخصص مد، مشاور سایز، و حتی گریمور هم هستن!
مثلاً یه بار رفته بودم خرید، یه بلوز برداشتم. موقع پرداخت، داشتم از دخترِ خواهرشوهرم میپرسیدم «به نظرت اندازهمه؟» که یهو فروشنده جوانِ مغازه پرید وسط بحث و با اعتماد به نفسِ کامل گفت: «خانم، اندازهتونه! شما که مانکنی!» حالا منو میگی؟ داشتم از خجالت آب میشدم! 🙄
یه بار دیگه هم با دوستم رفتیم پاساژ برای لباس مجلسی. یه لباس آبی درباری انتخاب کردیم، دوستم پوشید ولی دیدیم اونقدر که پشت ویترین قشنگ بود، توی تنِ دوستم جلوه نداره. دوستم داشت میگفت: « انگار بهم نیومد.»
فروشنده آقا برگشت خیلی جدی گفت: «خانم، مجلس عروسی که میخواید برید، کلی آرایش میکنید و شینیون فلان… اونجا جلوه داره، نه توی اتاق پرو!»
واقعاً؟! یعنی باید میخرید و امیدوار میبودتوی مجلس عروسی معجزه بشه؟!
اما سمیترین تجربه، مربوط میشه به وقتی که توی یه فروشگاه لوازم آرایشی برای خرید رفته بودم. یه عروسخانم درشتاندام اومده بود برای خرید لوازم آرایشی و لباس زیر. بنده خدا روش نمیشد، همراهیش که یه خانوم بود داشت براش انتخاب میکرد و چون سایزش رو هم نمیدونست، به لباس زیر برداشت. یهو فروشنده پسرِ مغازه، بدون هیچ ملاحظهای برگشت گفت: «به چشم برادری، این سایز براشون کوچیکه!»🙄🤣
من که خریدم تموم شده بود، سریع فرار کردم از مغازه. 🙄
پ.ن:
_ خلاصه که گاهی وقتا دلمون میخواد وقتی داریم لباس یا وسایل شخصی میخریم، یه فضای امن و راحت داشته باشیم.
( انصافا قبول دارم درسته که فروشنده ها برای جذب مشتری و فروش حرف میزنن مگر تو موارد استثنا ولی خب ما گاها معذب میشیم)
درسته که ما میتونیم بریم از فروشگاههایی خرید کنیم که فروشنده ی خانوم دارند ولی همیشه که نمیشه؛ به دلایل مختلف مثلا دوری مسیر، مدل اون وسیله ای که میخواهیم، برند خاصی و...ضمن اینکه فروشنده های خانوم کمترند.
_ شما هم از این تجربههای عجیب و غریب با فروشندههای «همه چیزدان» داشتید؟
برام بنویسید که دلمون وا شه!
امروز توی آشپزخانه بودم. با همان حال و هوای همیشگیِ کارهای روزمره، با هزار و یک فکر و خیال در سرم مشغول آماده کردن ناهار بودم که این آهنگ در حال پخش بود:
«دوستت دارم میدونی، تا وقتی مهربونی، این قصه را میتونی از تو چشام بخونی…»
همین چند کلمه از ترانه کافی بود تا زمان برایم متوقف شود. انگار پرت شدم به گذشته؛ به همان روزهای نه چندان دور. به آن اردیبهشتماهِ بهشتی. به روزهایی که خانه سکوتِ آرامشبخشی داشت، بابا هنوز بود، مامان سرحال و سالم بود، و من تازه صاحبِ یک لپتاپی شده بودم که بابا برام خریده بود و این آهنگ داشت از لپ تاپم پخش میشد...
آن روزها هم درست مثل امروز، مامان توی آشپزخانه بود و ناهار میپخت. اما من؟ من گوشهای نشسته بودم و روی بوم نقاشی میکشیدم. درِ تراس باز بود، هوای اردیبهشت، جان میداد برای زندگی. صدای آهنگ با آواز گنجشکها گره خورده بود و من بدون اینکه ذرهای نگرانِ دنیا باشم، قلممو را روی بوم میرقصاندم.
آن روزها دنیای ما خیلی کوچکتر و سادهتر بود. ما اصلاً نمیدانستیم مشکلات زندگی یعنی چه! گرانی چه معنایی داشت؟ قیمت نان و مرغ را چه کسی میدانست؟ قبضها کی میآمدند و مبلغشان چقدر بود؟ اصلا شیر آب چکه میکرد یا لولای در صدا میداد؟ برای ما هیچکدام مهم نبود. متوجه نبودیم ظرفها کی شسته و تمیز میشه که وقتی تشنه ات میشه با خیال راحت لیوان تمیز را از آبچکان برداری و یه لیوان آب بنوشی. ناهار و شام آماده بود و فقط صدایمان میزدند: بیا ناهار یا شام آماده هست!
تازه گله هم داشتیم هم که این غذا را دوست نداریم...
زندگی، همانقدر در نظرم ساده و راحت بود.
اما حالا… حالا فهمیدهام که آن آسودگی، نه از ویژگیهای آن زمان، که هنرِ دستِ پدر و مادرم بود. آنها بودند که زندگی را برای ما راحت میکردند. حالا ورق برگشته؛ نقشها عوض شده و منِ آن روزها، حالا خودم شدم مادرِ خانواده...
دیروز از اون روزهایی بود که بدون هیچ دلیلِ منطقی، دلم گرفته بود. انگار یکجور سنگینیِ مبهم و بیجهت، درست وسط قفسه سینهام نشسته بود. از اون روزهایی که حتی نمیدانستم چرا، اما استرس داشتم. جناب همسر که اوضاع را دید، با لبخند گفت: «دواش فقط زعفران است! یک چای زعفران غلیظ دم کن و بخور تا حالت جا بیاید.»
قبل از ظهر بود که دوستی تماس گرفت. میخواست حال و هوایش عوض شود و گفت: «یک چیزی بگو، یک چیزی تعریف کن که دلمان شاد شود.» اما راستش را بخواهین، خودم اونقدر خالی بودم که حتی یک کلمه انرژی برای بخشیدن نداشتم.
همانطور که سعی میکردم گپ بزنیم، ذهنم درگیر این شد که چرا ما آدمها گاهی از هم چنین توقعات عجیبی داریم؟ یادِ چند وقت پیش و نوشته ی خانم ف در وبلاگش افتادم ؛ خانم «ف»در صفحه شخصیاش ویدئویی از یک کار هنری گذاشته بود. زیرِ آن، انبوهی از پیامهای عجیب: «چرا فلان لباس را پوشیدی؟»، «چرا آرایش نکردی؟» و…
آنقدر سطح توقعات بالا بود که خانوم ف تعجب کرده بود و با لحن بانمک و طنز گونه نوشته بود: «مردم انگار انتظار دارند برای یک ویدئوی ساده ی آموزشی، با لباسهای «مت گالا» جلوی دوربین ظاهر شوم!»
یا یک عزیزی که در آلمان زندگی میکنه و اینروزها فرزندش به شدت بیمار است و اکثرروزهایش در بیمارستان میگذره و در گیر پروسه ی درمان فرزندش هست. زیرِ یکی از پستهایش کسی نوشته بود: «چرا کانالتان انقدر خشک شده؟»
با خودم فکر کردم؛ مگر میشه؟ این بنده خدا در غربت، با فرزندِ بیمار، باز هم داره سعی میکنه تولید محتوا کنه و در کنارِ مردم باشه؛ واقعاً این خودش یک هنر بزرگیه! کسی که خودش در شهرِ غریب زندگی کرده باشد، خوب میدونه که چقدر دستتنها بودن، سختیِ بیماری و غربت، آدم را از پا درمیآورد.
انگار عدهای انتظار دارند ما همیشه در حال «شیلنگ تخته انداختن» و خندیدن و خوشگذرانی باشیم!
بابا آدمیزاد است دیگر! ربات که نیست. فولاد هم نیست که خم به ابرو نیاره. همه روزها که مثل هم نیستند؛ همه روزها انرژی آدم سرِ جایش نیست، همه روزها سرحال نیستیم.
کاش یاد بگیریم کمی بیشتر با هم مهربان باشیم. کاش یاد بگیریم که اگر کسی جایی محتوایی میگذارد، شاید فقط داره سعی میکنه در روزهای سختش، خودش را سرپا نگه دارد. پشتِ هر لبخندِ مجازی یا هر عکسِ ساده، یک آدمِ واقعی با کلی دغدغه و حالِ خوب و بد وجود دارد.
امروز دلم میخواست به همه یادآوری کنم:
اگر روزی انرژیتان بالا نبود، اگر بیدلیل دلتان گرفت، نگران نباشید. شما تنها نیستید. ما همه انسانیم، همینقدر آسیبپذیر و همینقدر واقعی.
وقتی دلت غم داره و استرس داری... کسی باشه که در مورد استرست با اون حرف بزنی و آروم بشی، ضمن اینکه قضاوت نشی چقد خوبه...
فقط خودت میفهمی که دیگه چقد اون آدم سابق نیستی...