نسخه‌ی حرف زدنمون، فول‌آپشنه...

ولی نسخه‌ی عمل کردنمون، انگار دموئه! 

راستش هرچی بیشتر به دور و برم نگاه می‌کنم، بیشتر می‌بینم این بیماری، عمومی‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.

یکی از صداقت می‌گه...

ولی راستش رو باید با انبردست ازش بیرون کشید.

یکی از وقت گذاشتن حرف می‌زنه...

ولی جواب یه پیام ساده، تا اطلاع ثانوی در دست بررسیه.

یکی می‌گه:

«روی من حساب کن.»

بعد خودت می‌مونی که دقیقاً روی کدوم نسخه‌اش حساب باز کرده بودی!

بین خودمون باشه...

فکر می‌کنم مشکل این نیست که گاهی کم میاریم.

همه‌ی ما کم میاریم.

مشکل از جایی شروع می‌شه که از خودمون، نسخه‌ای تعریف می‌کنیم که حتی خودمون هم تا آخرش باورش نمی‌کنیم.

شاید دنیا جای قشنگ‌تری بشه...

اگر کمتر درباره‌ی خودمون حرف بزنیم...

و بذاریم رفتارمون، خودش معرفی‌مون کنه.

آخرش هم آدم‌ها چیزی که گفتیم رو زیاد یادشون نمی‌مونه...

ولی خوب یادشون می‌مونه که وقتی وقت عمل رسید، واقعاً چه‌کاره بودیم.

 

 

 

شوهر باشخصیت...

ساغر ساغر 10 ساعت پیش · ساغر ·

ولی شوهر بالغ و با شخصیت داشتن هم

 خیلی سخته ها!

فک کن بلده عذر خواهی کنه و از دلت در بیاره.


حالا تو میمونی با کلی قیافه که 

نمیدونی واسه کی بگیری؟!

🤪😅

 

 

شلوغی‌های شیرین زندگی:

ساغر ساغر 13 ساعت پیش · ساغر ·

سال‌ها پیش، فیلم «آتش‌بس» رو می‌دیدم؛ یادتونه؟ یه صحنه‌اش که مهناز افشار (نقش اول زن) وسط اون همه ظرف شکسته و خرده‌شیشه‌هایی که همسرش موقع دعوای بچه‌گانه، درست روز بعد از عروسی‌شون به پا کرده بود، خیلی بی‌خیال نشسته بود و داشت ایمیل‌ها را از رو لپ‌تاپش چک می‌کرد... من با خودم فکر کردم: «آخه چطور می‌تونه بین این همه خرده‌شیشه و آشفتگی، این‌قدر راحت بشینه و کارش رو بکنه؟! آدم وقتی دور و برش این‌قدر به‌هم‌ریخته باشه، اصلاً نمی‌تونه تمرکز کنه و آرامش داشته باشه...» تا اینکه...سالها گذشت...

******************

چند سال بعد:

نشستم پشت میز و دارم کتاب می‌خوانم. یهو گوشیم زنگ می‌خوره؛ پسرکوچولوم گوشی رو برداشته و می‌آره سمت من. می‌بینم خاله ام هست، با کلی خنده و شوخی حال و احوال یهو می‌گه: «ساغر! گوشی رو از بچه بگیر، عکست رو استوری کرده تو اینستا!» یهو هول شدم! سریع تماس رو قطع کردم و رفتم سراغ اینستاگرام. دیدم با همون لباس خونه و شلوارک، در حالیی که غرق مطالعه بودم، یه عکس از من گرفته شده! نمی‌دانم این بچه چطوری با گوشی ور رفته و رفته استوری کرده! البته خداروشکر صفحه پیجم قفله و فقط یه تعداد محدوی حدودا چهار نفر از آدم‌های خیلی صمیمی و نزدیک فقط میتونن ببینن. استوری را پاک مبکنم ، بعدد زنگ زدم به خاله م و  گفتم: «خوب شد بهم خبر دادی!» خودش با خنده گفت: «آخه فهمیدم گوشی دست بچه‌ته و تو هیچ‌وقت همچین موقعیتی عکس نمی‌ذاری!» بعد هم با خنده ادامه داد: «راستی، چرا میز این‌قدر نامرتبه؟ تو که همیشه مرتب بودی!» راست می‌گفت؛ آن‌قدر غرق کتاب بودم که اصلاً متوجه نبودم پسرم هر چی دم دستش بوده رو روی میز ریخته و حتی متوجه نشدم که از من عکس هم گرفته!

و اما سال‌ها بعد..

*****************

یعنی امروز:

داشتم با گوشی جدول سودوکو حل می‌کردم. وقتی تموم شد، نگاهم به دور و برم افتاد. بچه‌ها هر چی دم دستشون بوده ریخته بودن وسط میز و داشتن مثلا «بازی فروشگاه و شرکت » انجام می‌دادن؛ تا اینکه یکی از بچه‌ها، جوری که انگار گوشی اسباب بازی دستش گرفته و میگه: «به خدمتکار بگین بیاد، کار دارم!» 😅

پ.ن: 

۱_ لطفا! یه خدمتکار برا منم بفرستین.🤭

۲_ تا یه مدت رو دوربین گوشیم با چسب برق هست از اونها میپوشوندم که دیگه ا این عکسها و هنرنماییها تکرار نشه.🥴

۳_ از آنجا که دوستان سوال واسه شون پیش اومده در بلاگفا و اینجا که کتاب و سرشعله کجا بوده؟!🤔

 لذا از همین تریبون  اعلام می‌کنم که:🤭

کتاب امانتی که در کشوی تخت بچه ها مابین فضای خالی کشو و سطح زیری اون گیر افتاده بوده یعنی کشو را باز میکردم نمیدیدم کشو کاملا بیرون کشیدم متوجه شدم فضای زیرش گیر افتاده.

سرشعله اگه گفتین کجا بود؟! ما بین شیلنگ گاز و دیوار گیر افتاده بود، من زیر گاز و کناره هاش را نگاه کردم نبود دیگه دیروز میخواستم آشپزخانه را بشورم گاز را آوردم وسط دیدم بله اونجا گیر افتاده.

 

 

کتاب امانتی و سرشعله ی گاز پیدا شد. گفتم بیام  و  به اطلاع شما عزیزان دلبند برسانم تا خانواده ای را  از نگرانی در بیارم.😅🤭

پ.ن: 

آشپزخانه شسته، تر و تمیز...

گم شدن سر شعله ی گاز شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.😉

 

امروز صبح داشتم طبق معمول کانالها را چک میکردم و خیلی بی حوصله و اجمالی داشتم بالا و پایین کردم صفحات  کانال و خبر را که بصورت رندوم و اتفاقی پست زیر به چشمم خورد به یه پستی و احساس کردم چقد نیاز داشتم به این  پست مزبور:

حدیث شماره ۵۵۵ از کتاب تصنیف غررالحکم...
حدیثی کوتاه، ولی واقعاً زندگی‌ساز 💎

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند:

«اِنَّ رَأْيَكَ لا يَتَّسِعُ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَفَرِّغْهُ لِلْمُهِمِّ»

«ذهنت گنجایش همه‌چیز رو نداره؛
پس اون رو برای چیزهای مهم خالی نگه دار.»

✅ ذهن ما مثل یک ظرف می مونه🍶

ظرف ذهن که با افکار منفی و اخبار منفی و به دردنخور پر بشه،
بعدش هر چی هم بخواید افکار مثبت و خوب بریزید داخلش فایده نداره و فقط سرریز میشه...

🤔حواستون باشه ذهنتون رو با چه چیزی پر میکنید

🤔حواستون باشه به چه چیزی توجه میکنید
🍒⚘️🪻

بله شیمی عزیزم...

ساغر ساغر 6 مرداد 23:46 · ساغر ·

بله شیمی عزیزم حق با تو بود؛

پیوند‌های قدیمی با شکل‌گیری پیوندهای جدید می‌شکنند.

پ.ن: 

جمله ی بالا را چند بار بخون؛ 

چون من راجع به شیمی حرف نمیزنم!😉

بی ربط نوشت: 

داشتم گاز را تمیز میکردم سرشعله ها  و چدنهای گاز را هم شستم گذاشتم رو کانتر، بعد اومدم بذارم سر جاشون، دیدم یکی سر شعله ها نیست...🙄 زیر کابینت  و گاز و پشت گاز و یخچال هم گشتم نبود. کجا رفت؟! 🤔🥴😅

هنگم...

پستهای رگباری...

ساغر ساغر 6 مرداد 15:38 · ساغر ·

من که میدونم بعد از نوشتن پستهای رگباری یه مدتی میرم رو سایلنت...🫠

پ.ن: 

قدر بودن و نوشته ها و پستهای من را حالا ندونید...😅نعمت که ازتون گرفته شد متوجه میشین.🤭

احساس کافی بودن...

ساغر ساغر 6 مرداد 15:28 · ساغر ·

نه باید زود تر میفهمیدی،
نه باید بهتر عمل میکردی.
اون موقع فقط تا همونجا بلد بودی،
همونم کافی بود...

پ.ن: 

در زندگیم به شدت از آدم‌های سرزنش کننده و ملامت کننده فراری هستم.

اینو یادت باشه:

_ همیشه اونی که بهت احساس ناکافی بودن میده
از سرش هم زیادی هستی!

😉
والا... خیلی هم دلشون بخواد!

 

_  اینقد لجم میگیره از دستشون 😬 ای بی ادبا😅

 

برقِ من...

ساغر ساغر 6 مرداد 13:07 · ساغر ·

یکی از دوستان صمیمی تماس گرفته، ازش پرسیدم سرِ کاری، میگه: آره...

میگم: من فک کردم امروز تعطیلی شماست یکار داشتم شرکتتون.

میخنده میگه: بس که خری!( من بهت  نگفتم تعطیلیهامون؟!)

منم میخندم میگم: تو بیشتر...😁

میخنده میگه: آخه من که گفته بودم جدیدا بخاطر گرما و...چه روزهایی سرکار میرم و چه روزهایی تعطیلم.

 

میگم: آخه شما هم شدین مث برنامه برق من و خاموشی، یه روز میگی ساعت هفت  صبحه یک تعطیل میشین  یبار دو یبار سه یبار یه روز درهفته تعطیلی یبار دوروز...بعد برنامه ها تون هی هم میخوره. ما اینها حالیمون نمیشه😁درست مث بچه ی آدم سرکار برین خب.🤭

میخنده ...

پ.ن:

۱_ امروز برق ما نرفته مگه اطلاع رسانی برق من نکردند که چه روزهایی برق میره و ساعت خاموشیه؟! 

این هفته  که یه روز یکساعت برق رفت یه روز دوساعت و نیم و یک روز نرفت یه روز هم دوبار...گیج کردند ما را...

۲_این دوستمو خیلی دوسش دارم. یجوری با نمک هم میگه حرفاش آدم خنده ش میگیره. تنها دوستی که اجاره به خودش میده با من اینجور حرف بزنه این دختر با نمک و البته شوخ و خوش اخلاق و مهربونه.

 

سفیدی مو...

ساغر ساغر 6 مرداد 12:22 · ساغر ·

آیا می‌دانستید؟
هر تار موی سفیدی که روی سرتان می‌بینید، یک پیروزی کوچک برای سلامتی شماست. بدن شما برای جلوگیری از تبدیل شدن سلول‌های آسیب‌دیده به سرطان، تقسیم سلولی را متوقف کرده و رنگدانه‌ها را فدای امنیت کل بدن می‌کند. موهای سفید، نماد هوشمندی سیستم دفاعی در برابر خطر سرطان هستند.

پ.ن: 

انگیزه ی نوشتن این پست، تو وبلاگ یکی از بچه ها دیدم از سفیدی مو گفته و ناراحته و همچنین  دیروز هم یکی از دوستان تماس گرفت در رابطه با سفیدی مو و رنگ کردن موهاش حرف میزد‌...که این مطلب را واسش فرستادم.

آقا هرکی این کتابه رو برداشته بیاره بذاره سرجاش...امانته...

امروز باید میرفتم کتاب‌ها را  تحویل بدم سه تا کتاب گرفتم از کتابخونه بخونم الان یکیش نیس...هرجا هم میگردم پیداش نمیکنم...انگار آب شده اون کتابه رفته زمین..‌.

پ.ن:  

خونه مون سابقه نداشته چیری اینجوری یه دفعه گم بشه!

 

 

چرا پیاده رو؟!

ساغر ساغر 6 مرداد 00:41 · ساغر ·

رفته بودیم خرید، نزدیک پاساژ بودیم یه موتوری از کنارمون تو پیاده رو رد شد، این دفعه دیگه دخترم براش سوال پیش اومد و سیرابی خطابش نکرد( اشاره به چند پست قبل) 🤭😁 سوالش هم این بود...

 (خیلی با نمک دستاشو تکون میده )میگه:

_ آخه چرا موتوری ها میان از پیاده رو رو بشن؟!🤔 بعد دستشو اشاره میکنه به سمت خیابون و میگه: برن تو خیابون به این بزرگی، راحت‌....چرا تو پیاده رو میان؟!

هنوز داشت حرف می‌زد که باز یکی دیگه موتوری داشت میومد، گفت: باز یکی دیگه موتوری! آخه چرا نمیری تو  خیابون؟!

پ.ن: 

یکم گذشت داشتیم قدم میزدیم که دیدم یه موتوری با سرعت زیاد داره میاد سمتمون و پسرم حواسش نبوده یه دفعه استرسم میگیره و با صدای بلند اسم پسرمو صدا میزنم و میگم: ا...بیا کنار، موتوررررر

واکنش جناب موتوری چی باشه خوبه؟ 

خیلی ریلکس طور اونهم اسم پسرمو صدامیزنه و  میگه: ا...برو کنار!!!

🙄

موتوری بعدی میاد ایندفعه باز دخترم حواسش نیست سریع میرم میگیرمش ولی موتور سواره میفهمه من ناراحت شدم...یه پسر جوون از این مدل سوسولها کوله به پشت ...از حرکت می ایسته و دستش به حالت ادب میذاره رو سینه ش میگه: خانوم من معذرت میخوام، شرمنده، ااشتباه از من بود...

باز خوبه خودش میدونه اشتباه کرده...بعضی‌ها که طلب هم دارند ازت...

پ.ن:

_ کاش فرهنگ رانندگی داشتیم و بخاطر اینکه ترافیک و چراغ قرمز را دور بزنیم تو پیاده رو با موتور نرانیم ، حالا پیاده رو میایین چرا با این سرعت ؟!

_ آقا بقول دخترم چرا میایین تو پیاده رو ؟! بروید خیابون به این بزرگی راحتتتت (دخترم در عالم کودکی نمیدونه اینها میخوان ترافیک و چراغ قرمز را دوربزنن سوال واسش پیش میاد مثلا چرا میان جای به این تنگی رد میشن برن تو خیابون راحتتتت)🤭

_ از اینکه موتوری میبینم با سرعت میاد خیلی یدفعه استرس میگیرم و نگران بچه ها میشم.

_ من فوبیا دارم چون دو تا از نزدیکان ما موتور بهشون زده و کشته شدند.

 

رند ترین تاریخ امسال...

ساغر ساغر 5 مرداد 15:49 · ساغر ·

 نمیدونم چیه امسال اینقد رو این تاریخ رند دارند مانور میدن، نه اینکه سالهای قبل نبوده ها ولی امسال بنظرم پررزنگ تر شده...فک کن امروز من برم  تو یه گروهی که عضوم یعنی چن ساله عضوم  و این گروه فقط در باره مسائل و اخبار روز می‌نویسند...

ولی امروز گروه را  باز کردم  دیدم مطلب در مورد تاریخ رند امروز نوشتند...

دونمونه از پیاماشون: 

امروز دوشنبه رند ترین تاریخ امسال است (405/5/5) امیدوارم تمام اتفاقهای زندگیمون به همین قشنگی، منظم و مرتب بشه...

**********
قدیما دنبال تاریخ تولد لاکچری نبودند
اما خدا خود به خود برا فرزنداشان جور می‌کرده
هرچه میخواهیم از خدا بخواهیم

جناب آقای...تولدتون مبارک

55/5/5
1405/5/5
بهترین ها را براتون آرزومندم 💛

********

خوب شد گروه منعطف شد.🤭

دلم میخواد برم زیرش بنویسم:

امروز 05/05/05 :
وقتشه برنامه‌ریزی رو شروع کنی و مثل همیشه دو سه روز ادامه بدی!
و بعد ولش کنی 🤣

بعدا نوشت: 

تولد دخترم 99/11/11 هست بعضی‌ها که بعد از تولد متوجه میشدن  که تاریخ تولد دخترم کی بوده میگفتن چه خوب، چه تاریخ رندی... خودتون میخواستین اون تاریخ تولدش باشه؟!

با توجه به این که سزارین بودم و مسلما تاریخ عمل سزارین  زودتر از موعد طبیعیه هست به دلایل پزشکی.

فک کردند خودمون انتخاب کردیم تاریخ که مثلا اون مدت زودتر انداختیم به خاطر رند بودنش. در صورتیکه من اصلا به این چیزها فک نکردم و نمیکنم...

همه ی روزها روز خداست...

از رندترین تا پرت ترینشون ❤️

**************

جالبه که آخر شماره دانشجوییم با شماره شناسنامه م هم  یکی شده بود، یا کد ملی من هم جالبه عددهایی که توش کار رفته و تکرار شده و یه حالت خاصی داره..😊

اینها را دوست دارم.😉

بعدتر نوشت: 

بنده متانت و خانومی خود را حفظ کرده و در گروه اون پیام مذکور  را ارسال نکردم و همچنان با حفظ سِمَت  قبلی دیده بانی در اون گروه عضو هستم ...🤭😁

عجب دختر خوبی هستم من.😉

 


 

رفرش...

ساغر ساغر 5 مرداد 09:38 · ساغر ·

اینروزها، ذهنم و محیط اطرافم بی نظم و بهم ریخته شده...

احتیاج به یه مسافرت خوب و درست و حسابی دارم دارم تا ریکاوری بشم.

مهمان.‌‌..

ساغر ساغر 4 مرداد 16:30 · ساغر ·

تو یه گروهی عضوم یکی پرسیده:

سلام خانم گلا وقت بخیر...

دعا یا ذکری میدونید که خودتون تجربه کرده باشید برای دفع و دلسرد شدن مهمان مزاحم؟

حالا دوستان چی جوابش داده باشند خوبه؟! 

جواب دادن:

دعای بی اعتنایی😂

البته یکی دیگه هم جواب داده که:

دعا نداره اتفاقا میگن مهمان حبیب خداست 😁

_ هم اکنون شاهد راهنمایی خانمهای گل زیر این سوال کاربر هستیم.🤭😁

_ قابل ذکر هست که این مهمون قوم شوهرشون هست.😅

( من موندم تو اون گروه به اون شلوغی که اکثرا مشهدی هستند و همشهری چه جوری یکی میاد با پروفایلش که مشخصه اون سوالو میپرسه؟! یعنی قوم شوهرش امکان نداره تو اون گروه باشن؟!) 

پ.ن: 

_ دوستان در کل مهمان  حبیب خداست ولی 

این را اضافه کنم که: 

به جز قوم شوهر که ویرانگرند

بنی آدم اعضای یکدیگرند.😅🤣

 

_ قوم شوهر  اینجا را نبینن صلوات.

_ آقا ما شوخی میکنیم اگه احیانا اینجا را میخونید؛

باید بگم شما عزیز دلین با اندکی تخفیف.🤭

 

دیشب ساعت دو خواب رفتم، نزدیکای شش بود دخترم بیدارم کرد، دستشویی داشت.

دخترم که خوابید، خودم دیگه خوابم نبرد، گوشی را برداشتم رفتم بلاگفا وبلاگها را خوندن...یه وبلاگی هست اینقد خوشم میاد از خاطراتش مینویسه و روزمرگیهاش بی شیله و صاف و ساده. منتها با تموم صاف  و سادگی‌هایی که مینویسه تو هرپستش یه نکته ای انگار یاد می‌گیری ولی در کل ماهیت اون وبلاگ خاطره نویسی است...از زندگیش مینویسه، عقده ها، ناراحتی‌ها، خوشی‌هاش، نق زدناش و گله هاش ولی اون چیزی که من را جذب میکنه اینه که با اینکه پستهای خیلی طولانی مینویسه طوری خاطرات و روزمرگیهاش را مینویسه آدم تا آخرش میخونه، کلا من آدم خوندن پست طولانی نیستم ولی این وبلاگ برام استثنا داره اینقد شیرین مینویسه ما را با نوشتن خاطراتش به مکان‌ها و زمانهای متفاوتی میبره...گاها من که میخونم میگم چه حوصله‌ای داره اینقد این متن طولانی را تایپ کرده! 

راستی یه خصوصیات خوبی که این دختر داره من تو کامنتاش دیدم اینه که بارها دیدم  تو کامنتها بهش توهین کردند ولی اون چقد مهربون و بی شیله و پیله جواب داده...گاها برای قلب مهربون و صاف و صادق بودنش و ضربه هایی که خورده واسش ناراحت شدم، چون دختری هست که هرچی به زبونش میاد مینویسه گاها پست بعد باز ناراحت میشه چرا اونها را نوشته.

القصه؛ صبح خوابم نمی‌برد گفتم وبلاگش را بخونم مث یه کتاب خوابم میبره....یه چند روز بود وبلاگشو فرصت نکرده بودم بخونم...خوندم و خوندم...زیر پستش کامنتها را خوندم ببینم نظر اونها چیه که...دیدم قشنگ باید سبزی آورد دور هم نشست و حرف زد و غیبت کرد...😅

پ.ن:

_ و پناه می‌بریم از شر بی خوابی  و فکرهای الکی به گوشی و سبزی پاک کردن مجازی...

_ آقا! یادِ پسر خاله ی کلاه قرمزی افتادم که آقای مجری داشت سبزی پاک میکرد، تا پسر خاله  دستش میخورد به سبزیها مثلا سبزی پاک کنه با لحن بانمک میگفت: این دخترِ شهین خانوم هست یه ماشین آلبالویی داره...🤭😅

آقای مجری منصرفش میکرد که غیبت نکنه...دوباره این پسرخاله دستش میخورد به سبزی دوباره همین دیالوگ را تکرار میکرد: این دختر شهین خانوم هست فلان و...

دوباره آقای مجری منصرفش میکرد از ادامه غیبت و این چرخه همچنان ادامه داشت تا اینکه یه دفعه وسط سبزی پاک کردن  خودِایرج طهماسب ( آقای مجری) رو به پسرخاله گفت: این دخترِ شهین خانوم هست...که یه دفعه یادش میاد خودش داره غیبت میکنه...دیکه میگه پاشیم پاشیم سبزی‌ها را جمع کنیم.🤭 

بعدا نوشت ؛

من الان خوابم میاد...برم بخوابم.

_ و پناه میبرم از شر مشکلات زندگی به زیر پتو و خواب دلچسب...

 

 

سر شلوغ...

ساغر ساغر 4 مرداد 00:25 · ساغر ·

بعضی ها از مهم ترین مسئول کشوری هم سرشون شلوغتره، گفتم در جریان باشید...

پ.ن: 

یکی از دوستان به گوشیم یه پیام فرستاد. با پیامک یه  سوالی داشت و باید جواب میدادم. اومدم جواب بدم دیدم ارسال نمیشه، یه دوسه ساعت گذشت امتحان کردم دیدم پیامم باز  ارسال نمیشه برای اینکه نشون بدم بی توجه به پیامش نبودم تماس گرفتم جواب نداد، گذشت...بعد از یک شبانه روز پیام فرستاد که  ساغر جان! ببخشید شرمنده سرم شلوغه در اولین فرصت تماس میگیرم باهات.

( انگار نه انگار که اون اول پیام فرستاده و سوالی پرسیده ها!) 

پ.ن:

_ حالا انگار ما نمیدونیم همه ش تو فضای مجازی پلاسه.

_ کلاس میذاره مثلا.

_ باش تا دوباره من تماس بگیرم یا پیام بدم.

_ خدا رو شکر آدرس وبلاگمو نداره وگرنه میخوند اینجا را، بعد کامنت میذاشت واسه م که: ببخشید ساغرجان سرم شلوغه، در اولین فرصت ایتجا را میخونم.😅🤭

 

 

 

انواع دوست داشتن...

ساغر ساغر 3 مرداد 20:50 · ساغر ·

🧡یه جور "دوست داشتن" هست، خیلی دوس داری بهش بگیا؛ ولی طرف جوری برخورد میکنه که حرفت میمونه بیخ گلوت... بجاش میگی: "یه لیوان آب لطفا...

💛یه جور "دوست داشتن" هست، بگی یا نگی، نه به حال خودت فرقی داره نه طرف مقابل! چون اونقدر تنهایید که فقط همو دارید.

💚 یه جور "دوست داشتن" هست، که نیست! یعنی سالهاست منتظری که یکی پیدا شه و لایق این جمله 

باشه ... هنوزم منتظری...

پ.ن: 

تكتبين لي «صباح الخير» 
و أقرؤها «أحبك»!

برایم می‌نویسی: «صبح بخیر» 
و می‌خوانمش: «دوست دارمت»!

" محمود_درویش "

************************

قربان درک و تیز هوشی محمود درویش که سریع ترجمه میکنه صبح بخیر را...

آقا گیراییتون مث محمود درویش قوی باشه، سریع متوجه شین خب!😉

_ معلوم نیس دارن تو دلشون چه پرونده ای برات میسازن!
 

اکبر عبدی: نگران نباشید! خداوند پرونده‌ای را که مردم می‌نویسند را نمی‌خواند!

(دیالوگی از فیلم رسوایی با بازی اکبر عبدی)
 

خدا رحمتش کنه🤲