وقتی آشپزخانه، ماشین زمان میشود و شنیدن یه ترانه ی در حال پخش، تو را به گذشته میبرد...
· · خواندن 2 دقیقه امروز توی آشپزخانه بودم. با همان حال و هوای همیشگیِ کارهای روزمره، با هزار و یک فکر و خیال در سرم مشغول آماده کردن ناهار بودم که این آهنگ در حال پخش بود:
«دوستت دارم میدونی، تا وقتی مهربونی، این قصه را میتونی از تو چشام بخونی…»
همین چند کلمه از ترانه کافی بود تا زمان برایم متوقف شود. انگار پرت شدم به گذشته؛ به همان روزهای نه چندان دور. به آن اردیبهشتماهِ بهشتی. به روزهایی که خانه سکوتِ آرامشبخشی داشت، بابا هنوز بود، مامان سرحال و سالم بود، و من تازه صاحبِ یک لپتاپی شده بودم که بابا برام خریده بود و این آهنگ داشت از لپ تاپم پخش میشد...
آن روزها هم درست مثل امروز، مامان توی آشپزخانه بود و ناهار میپخت. اما من؟ من گوشهای نشسته بودم و روی بوم نقاشی میکشیدم. درِ تراس باز بود، هوای اردیبهشت، جان میداد برای زندگی. صدای آهنگ با آواز گنجشکها گره خورده بود و من بدون اینکه ذرهای نگرانِ دنیا باشم، قلممو را روی بوم میرقصاندم.
آن روزها دنیای ما خیلی کوچکتر و سادهتر بود. ما اصلاً نمیدانستیم مشکلات زندگی یعنی چه! گرانی چه معنایی داشت؟ قیمت نان و مرغ را چه کسی میدانست؟ قبضها کی میآمدند و مبلغشان چقدر بود؟ اصلا شیر آب چکه میکرد یا لولای در صدا میداد؟ برای ما هیچکدام مهم نبود. متوجه نبودیم ظرفها کی شسته و تمیز میشه که وقتی تشنه ات میشه با خیال راحت لیوان تمیز را از آبچکان برداری و یه لیوان آب بنوشی. ناهار و شام آماده بود و فقط صدایمان میزدند: بیا ناهار یا شام آماده هست!
تازه گله هم داشتیم هم که این غذا را دوست نداریم...
زندگی، همانقدر در نظرم ساده و راحت بود.
اما حالا… حالا فهمیدهام که آن آسودگی، نه از ویژگیهای آن زمان، که هنرِ دستِ پدر و مادرم بود. آنها بودند که زندگی را برای ما راحت میکردند. حالا ورق برگشته؛ نقشها عوض شده و منِ آن روزها، حالا خودم شدم مادرِ خانواده...