و دلیلش هم؛

عطف به پست  وبلاگ نسیم: 

https://thesedays.blogix.ir/

نسیم عزیز ازم خواست که نظرمو راجح به پست آخر وبلاگش بنویسم کامنتمو واسش فرستادم ولی در تکمیل کامنتم یاد خاطره ی زیر افتادم که اینجا آوردم: 

سالها پیش که هردو  فرزندم کوچیکتر بودند با بچه هام رفتیم حرم تو رواق دارالحجه نشسته بودم و دعا میخوندم بچه هام رفتند اونطرف تر یه جای دورتر، با بچه های دیگه بازی کنند اتفاقا اونجا نرده داشت و سراشیبی و...از یه طرف نگران بودم بچه ها نیفتند از یه طرف نگران بودم گم نشن مثلا با بچه های دیگه نرن یجای دیگه و من حواسم به دعا باشه و متوجه نشم. تمرکزمو از دعا برداشتم و کتاب دعا را بستم. کنارم یه خانم جوونی همسن من نشسته بود اون یه فرزند داشت که با بچه هام بازی میکرد. با خودم گفتم چقد این خانوم  ریلکسه بچه ش تنهاست و اون اینجوری ریلکسه. نمیدونم  سر چی اومد صحبت را باز کرد و منم یه حواسم به بچه ها بود و یه حواسم به صحبت‌های اون خانوم متوجه شد  استرس دارم بابت بچه ها...

به من گفت : 

ببین خدا فرشته هایی داره که مراقب بچه ها هستند ، وقتی تو دائم  نگرانی و هی خودت میری که  مراقب باشی و مراقبت کنی  فرشته ها عقب میرن ؛  خودت مراقب باشی.

بعد گفت: من خودم خیلی نگران بودم و استرس داشتم تا اینکه نمیدونم کجا این مطلب را خوندم و تا حدی آروم شدم بعد اضافه کرد: خواهرشوهرام اصلا استرس ندارن و بیخیالند واسه بچه هاشون اتفاق نمیفته ولی من دائما مراقب بودم و بیشتر بچه م آسیب میدید تو بازی و...تا اینکه وقتی اینو شنیدم توکل کردم با خدا...

الان منم با حرفهای اون خانوم آروم شدم انگار نیار داشتم یکی اون حرفها را تو اون موقعیت بزنه، خلاصه بعدش با این توکل و  فرشته هایی که مراقب بچه هامن رفتم ادامه ی دعا خوندن و خیلی آروم شدم.

پ.ن:

 اینکه توکل کنیم بخدا به این معنی نیست که دست از تلاش و کوشش برداریم و یا اینکه کلا بیخیال همه چی بشیم. نه؟! عقل سلیم میگه احتیاط باید کرد ولی اینکه دائما دلشوره و استرس داشته باشی و فک کنی تو مالک همه چی هستی و تو میتونی جلوی همه ی پیشامدهای بدو بگیری نه اینجور نیست اینا وسوسه ی شیطانه.