دورکعت لبخند...دورکعت آرامش...
· · خواندن 1 دقیقه نمیدونم شما هم اینجوری هستین یا نه،
ولی من بعضی شبها، درست قبل از اینکه چشمهام سنگین بشن، روزمو از اول مرور میکنم.
نه برای اینکه ببینم چقدر کار کردم …
برای پیدا کردن یه لحظهی کوچیک؛
لحظهای که بیهوا، بیدلیل، یه لبخند آروم روی لبم نشسته.
عجیبه…
گاهی اون لحظه فقط یه پیام سادهست،
گاهی یه جملهی کوتاه،
گاهی فقط فهمیدن اینکه یه نفر، یه گوشهی این دنیا،
بیصدا حواسش به منه.
آخرِ روز، آدم با همین چیزای کوچیک آروم میگیره…
نه با برد و باختهای زندگی.
امشب هم…
امیدوارم وقتی سرت رو روی بالش میذاری،
یه گوشهی دلت
یه بهونهی قشنگ برای لبخند داشته باشه.
اگه داشت…
همون کافیه.
پ.ن:
امروز به دوستم که تازه از سفر کربلا برگشته بود،
تماس گرفتم که احوالشو بپرسم و زیارت قبولی بگم، جواب نداد.
یکی دو ساعت بعد خودش زنگ زد؛ من بیرون بودم.
با صدای خسته اما مهربون گفت:
«مهمون داشتم، متوجه تماست نشدم.»
بعد، خیلی آروم و صمیمی ادامه داد:
«تو حرم امام حسین، دو رکعت نماز خوندم به نیابت تو…
به خدا این دو رکعت رو فقط مخصوص تو خوندم.»
همونجا… وسط خیابون…
بین رفتوآمد آدمها…
اشک شوق از چشمهام سرازیر شد.
یه حس ناب، یه آرامش عمیق،
یه لبخند که از ته دل میاومد.
ممنونم خداجون
که یاد ما رو تو دل آدمها میکاری
و از جایی که فکرش رو نمیکنیم،
یه دلیل قشنگ برای لبخند میفرستی.
امیدوارم امشب،
دل تو هم
یه بهونهی لطیف برای لبخند داشته باشه.
اگه داشت…
همون کافیه.