جمعه‌ست؛ هوا آرومه و دلم سنگین.
کانال‌ها رو بالا و پایین می‌کنم که چشمم می‌افته به حرفای یه ادمینِ مشاور.

 نوشته بود:
«قلبم درد می‌گیره وقتی پیام‌ها رو می‌خونم؛ یکی از طلاق می‌گه، یکی از افسردگی، یکی از خودکشی، یکی از فاصله، یکی از سردی، یکی از بی‌توجهی، یکی از گریه، یکی از عذاب وجدان، یکی از بی‌میلی… و این “یکی‌یکی‌ها” متأسفانه خیلی زیادن.»

پ.ن:

۱_ و من، یکی از همون «یکی‌ها»م؛
از همون آدمایی که دلشون گاهی بی‌هیچ دلیل خاصی می‌گیره،
از همون صداهای آرومی که تو شلوغی دنیا کمتر شنیده می‌شن.

۲_ پست قره ی عزیز رو دیدم؛
درباره‌ی اینستاگرام و القای حسِ ناکافی‌بودن نوشته بود...
دلم گرفت؛ نه از قره ی عزیز، از این‌که این حس چقدر برامون آشناست.

۳_ انگار هربار صفحه‌ی اینستا را بالا میکشی، یه ذره از خودت کم می‌شه.

 به این فکر کردم که؛ زندگی واقعی اون ویترینِ برق‌افتاده‌ی عکس‌ها نیست.
لبخندها همیشه راست نمی‌گن.
پشت قاب‌ها شب‌هایی هست که آدم بی‌صدا گریه می‌کنه،
بحث‌هایی که هیچ‌وقت نوشته نمی‌شن،
ترس‌هایی که اسم ندارن،
و خستگی‌هایی که تو هیچ استوری جا نمی‌شن.

بیشترِ ما از همون «یکی‌ها»ییم؛
آدمایی با زخم‌های کوچیک و بزرگ،
با دل‌هایی که گاهی بی‌دلیل می‌لرزه،
با امیدهایی که وقتایی کم‌رنگ می‌شن.
آدمایی که فقط تلاش می‌کنن روزشون رو به یه شکلی برسونن به آخر؛
با یه چای داغ،
با  گوش دادن به یه آهنگ قدیمی موردعلاقه،

با خوندن چند سطراز کتاب، 
با یه مکث کوتاه وسط شلوغی،
با  نوشتن یه جمله‌ی ساده که شاید دل رو یه کم سبک‌تر کنه.

و راستش همین نوشتن‌ها و خوندن‌ها،همین چند خط درد دل نصفه‌نیمه،
گاهی همون چیزیه که آدم رو از زیر بار روز بلند می‌کنه.

اینجا، بین همین کلمه‌ها و همین سکوت‌های کوتاه،
جایی برای «یکی‌ها» هست؛
برای من، برای تو،
برای همه‌ی آدمایی که بی‌سروصدا ادامه می‌دن.

۴_ اینجا " شوآف" نیست.