برق رفته و هوا گرمه. کلافه روی مبل لم داده‌ام و سعی می‌کنم با خواندن کتاب حواسم را از این گرما پرت کنم که صدای دخترم را می‌شنوم؛ خیلی جدی و محکم می‌گه: «دارم نونوایی می‌کنم… وای، چقدر گرمه!»

سرم را از روی کتاب بلند می‌کنم و نگاهش می‌کنم. یک دم‌کنی کوچیک گذاشته روی سرش، دسته‌ی تی را هم گرفته دستش؛ انگار وسط خانه یک نانوایی کوچک راه انداخته. بی‌اختیار لبخند میزنم.

خنده‌ام را می‌بینه و با همان جدیتِ بامزه میگه: «مامان، من دارم نون می‌پزم.»
داشتم قربون‌صدقه‌اش می‌رفتم که این‌طور با نمک و مصمم وسط این گرما مشغول نانوایی است که…

یک خرس پشمالوی بزرگ را بغل کرده میاد سمتم، میذاره توی بغلم و می‌گه «اگه دوستش داری، بغلش کن و بوسش کن.»

ای خدا…
یعنی وسط این گرما، وسط این خاموشی، وسط این حالِ داغون…
این بغل کردن و بوسیدنِ خرس پشمالوی گنده را کجای دلم بذارم؟

پ.ن: 

۱_ تو این گرما و  احساس کلافگی ،اجبارا باید خرس گنده را بغل کنم و بوسش کنم که احساسات دخترم جریحه دار نشه.😅

آقا...مجبورم مجبور...🤪

 

۲_ شما را تنها میذارم با این نوشته ی زیر که نوشته بود:

گرمای ۵۰ درجه، برقا رفته،
چکات برگشت خورده،
دوماه اجاره مغازه ندادی،
حکم جلب اومده،
همون موقع زنت زنگ میزنه و 
میگه: چرا به من توجه کافی نمیکنی؟

😅

۳_ توجه کافی کن آقای عزیز😁