ما از آدمها خسته نمی شویم؛
از آن نسخه‌ای از خودمان خسته می‌شویم که مجبوریم کنارشان باشیم.

بعد از بعضی دورهمی‌ها، بی‌آنکه اتفاق بدی افتاده باشد، خسته برمی‌گردی. کسی چیزی نگفته، بحثی نشده، همه‌چیز مؤدبانه بوده. اما در ماشین که می‌نشینی، انگار از یک کار سنگین برگشته‌ای. ‌سال‌ها فکر می‌کردم این خستگی از آدم‌هاست. بعد فهمیدم اشتباه می‌کردم. ‌ما از آدم‌ها خسته نمی‌شویم.

از نسخه‌ای از خودمان خسته می‌شویم که کنار آن‌ها باید باشیم. آن نسخه‌ای که باید بخندد وقتی چیزی خنده‌دار نیست، باید سکوت کند وقتی حرفی دارد، باید موافق باشد وقتی نیست. ‌نگه‌داشتن آن نسخه، انرژی می‌خواهد. و هرچه فاصله‌اش با خود واقعی‌ات بیشتر باشد، انرژی بیشتری می‌برد. ‌به همین دلیل است که یک شب با یک دوست قدیمی، خسته‌ات نمی‌کند، اما دو ساعت در جمعی که باید در آن نقش بازی کنی، تا فردا زمینگیرت می‌کند. ‌

این را که بفهمی، سؤالت عوض می‌شود. دیگر نمی‌پرسی «چرا از این آدم‌ها خسته می‌شوم؟» می‌پرسی «کنار چه کسانی، لازم نیست کسی جز خودم باشم؟» ‌جواب آن سؤال، معمولاً کوتاه است. دو نفر. شاید سه نفر. ‌و همان‌ها هستند که باید هوایشان را داشته باشی.