وقتی خودم را دوباره در آغوش میگیرم...
· · خواندن 1 دقیقه جنگ داخلی صبحگاهی...
من آدم قهرقهروئی نیستم، ولی امروز رسماً قهر کردم. یعنی جنگ داخلی راه افتاده بود.
طرف هی گیر میداد:
«پاشو دختر خوب، برو دستوصورتتو بشور، موهاتو شونه بزن، یه کم آرایش کن، برو چای و صبحونهتو بخور.»
همینجوری روی تخت دراز کشیدم و لج کردم و اعلام استقلال کردم.
گفتم خودش بره چای و صبحونه بخوره، به من چه.
اصلاً آدم اینقدر پررو؟ نمیفهمه از دستش دلخورم. 😬
چند بار هم بهش قبلا هشدار دادم، ولی خب… معلومه که گوش نمیده، چون مغز مشترک داریم...
بعله...
خلاصه...
من با خودم قهر، خودم با من قهر. اصن یه وضعی.🤪
حالا کی بیاد ما رو آشتی بده؟
یه میانجی بینالمللی لازم داشتیم واقعاً.
ساعتی بعد:
آشتی کردیم.
قول داد دختر خوبی باشه.
منم قبول کردم، چون بالاخره باید یکی چای بخوره...😁