چالش داستان وبلاگی...
· · خواندن 3 دقیقه ماجرای کمد در ژانر وحشت:
این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است و در خانه ی ما اتفاق افتاده است...
موجودات خیالی خانه ی ما: 🕵️♀️🕯️
_______________________
+ بعدا نوشت:
دوستان نترسین.
ماهمه با هم هستیم 🤪
خیالتون راحت
ترس نداره،
ادامه مطلب را بخونید.🤭😅
موجودات ماورایی خانه ی ما:
🕵️♀️🕯️
«یه شب زمستانیِ بهشدت سرد، کسالت داشتم و تو روی تخت اتاق خواب زیر پتو دراز کشیده بودم...پتو هم تا تزدیکای صورتم کشیده بودم، اتاق تاریک بود، فقط نور ملایم چراغخواب سالن به چشم میآمد و صدای زوزهی باد و ضربهی باران به پنجره، انگار داشت برای داستانِ ترسناکی که قرار بود اتفاق بیفتد، موسیقی متن میساخت!
درست در همین لحظه، دختر کوچولوی من (که آن موقع خیلی کوچیکتر بود و هنوز کلمات را با هم مخلوط میکرد و تازه به حرف اومده بود) با چشمهای خوابآلود آمد و گفت: "مامان، عروسکمو میخوام..." و من هم با آن ذهنِ خسته با خیال راحت گفتم :
"برو عزیزم عروسکتو بردار بیا"
( اما متوجه نبودم که دارم دخترم را به یه ماموریت خطرناک میفرستم!
بعداً فمیدم چه غلط بزرگی کردم! و.. 🤦♀️)
دخترم رفته که عروسکشو بیاره که ناگهان، صدای جیغ و گریهی دخترم مثل رعد و برق در تاریکی پیچید! من هم مثل آدمهای فیلمهای ترسناک، سراسیمه پریدم بیرون. وقتی رسیدم، دخترم در حال گریه کردن، با انگشت کوچکش به سمت سقف و کمد اشاره میکرد و دوباره سرش را میکرفت و نامفهوم میگفت که سرش درد میکند. در تاریکی، سایهای شبیه به یک آدمِ بلندقد روی سقف حرکت میکرد و در کمد دیواری هم تکان میخورد و قیژ قیژ صدا میداد! 😨 دستم خورد به در کمد که زیر دستم یه چیز نرم و مخملی و مرطوب حس کردم.
من هم که دوشب قبل دربارهی موجودات ماورایی و داستانهای ترسناک شنیده بودم و حتی فیلمشو دیدم، از ترس خشکم زده بود بود! ولی نقش مادر شجاع را بازی کردم و دخترم را بغل کردم، وقتی کمی آرام شدم و لامپو رو روشن کردم و رفتم که ببینم ماجرا چیست، واقعیت مثل یک بمبِ خنده منفجر شدم!
فک میکنید چه اتفاقی افتاده بود؟!
معلوم شد آن سایهی آدمنما، چیزی نبود جز سایهی یک
" روبدوشامبر خیس و مرطوب " که در لبهی کمدِ نیمهباز گیر کرده بود و آویزان بود( معلوم نبود کی و کِی، اون را اونجا آویزان کرده) 😂و با هر تکانِ در، مثل یک هیولای وحشتناک تو تاریکی روی دیوار میرقصید! صدای قیژ قیژ در کمد با صدای رعد وبرق و بارانی که بصورت شلاقی به شیشهی پنجره میخورد در هم آمیخته شده بود... بیماری و کسالت مزید بر علت شده بود که ذهنم چیزهای ترسناک را تصور کنه...
ماجرا از این قرار بود که:
دخترم که تو تاریکی میره عروسکشو از رو تخت کنار کمد برداره سرش میخورد به در کمد نیمه باز...واسه همون سرش درد گرفته بود و در کمد تکون میخورد ، اونهم هنور نمیتونست کامل کلماتو بیان کنه بگه چه اتفاقی افتاده...
منم چه چیزهایی که تصور کردم.🤣
خلاصه این بود ماجرای موجودات ماورایی خانه ی ما...😅
پ.ن:
_ آقا از من انتظار شنیدن داستان ترسناک نداشته باشین.🤣