ماجرای کمد در ژانر وحشت:

این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است و در خانه ی ما اتفاق افتاده است...

موجودات خیالی خانه ی ما: 🕵️‍♀️🕯️

_______________________

+ بعدا نوشت:

دوستان نترسین.

ماهمه با هم هستیم 🤪

خیالتون  راحت 

ترس نداره،

 ادامه مطلب را بخونید‌.🤭😅

 

موجودات ماورایی خانه ی ما:

🕵️‍♀️🕯️

«یه شب زمستانیِ به‌شدت سرد، کسالت داشتم و تو روی تخت‌ اتاق خواب زیر پتو دراز کشیده بودم...پتو هم تا تزدیکای صورتم کشیده بودم، اتاق تاریک بود، فقط نور ملایم چراغ‌خواب سالن به چشم می‌آمد و صدای زوزه‌ی باد و ضربه‌ی باران به پنجره، انگار داشت برای داستانِ ترسناکی که قرار بود اتفاق بیفتد، موسیقی متن می‌ساخت! 

درست در همین لحظه، دختر کوچولوی من (که آن موقع خیلی کوچیکتر بود و  هنوز کلمات را با هم مخلوط می‌کرد و تازه به حرف اومده بود) با چشم‌های خواب‌آلود آمد و گفت: "مامان، عروسکمو می‌خوام..." و من هم با آن ذهنِ خسته با خیال راحت گفتم :

 "برو  عزیزم عروسکتو بردار بیا"

( اما متوجه نبودم که دارم  دخترم را به یه ماموریت خطرناک میفرستم!

 بعداً فمیدم چه غلط بزرگی کردم! و..  🤦‍♀️)

دخترم رفته که عروسکشو بیاره که ناگهان، صدای جیغ و گریه‌ی دخترم مثل رعد و برق در تاریکی پیچید! من هم مثل آدم‌های فیلم‌های ترسناک، سراسیمه پریدم بیرون. وقتی رسیدم، دخترم در حال گریه کردن، با انگشت کوچکش به سمت سقف و کمد اشاره می‌کرد و  دوباره سرش را میکرفت و نامفهوم می‌گفت که  سرش درد می‌کند. در تاریکی، سایه‌ای شبیه به یک آدمِ بلندقد روی سقف حرکت می‌کرد و در کمد دیواری هم تکان میخورد و قیژ قیژ صدا میداد! 😨 دستم خورد به در کمد که زیر دستم یه چیز نرم و مخملی و مرطوب حس کردم.

من هم که دوشب قبل درباره‌ی موجودات ماورایی و داستان‌های ترسناک شنیده بودم و حتی فیلمشو دیدم‌، از ترس خشکم زده بود بود! ولی نقش مادر شجاع را بازی کردم و دخترم را بغل کردم، وقتی کمی آرام شدم و  لامپو رو روشن کردم و رفتم که ببینم ماجرا چیست، واقعیت مثل یک بمبِ خنده منفجر شدم!

فک میکنید چه اتفاقی افتاده بود؟!

 معلوم شد آن سایه‌ی آدم‌نما، چیزی نبود جز سایه‌ی یک

 " روبدوشامبر خیس و مرطوب " که در لبه‌ی کمدِ نیمه‌باز گیر کرده بود و آویزان بود( معلوم نبود کی و کِی، اون را اونجا آویزان کرده) 😂و با هر تکانِ در، مثل یک هیولای وحشتناک تو تاریکی روی دیوار می‌رقصید! صدای قیژ قیژ در کمد با صدای رعد وبرق و بارانی که بصورت شلاقی به شیشه‌ی پنجره میخورد در هم آمیخته شده بود‌‌‌‌... بیماری و کسالت مزید بر علت شده بود که ذهنم چیزهای ترسناک  را تصور کنه...

ماجرا از این قرار بود که:

دخترم که  تو تاریکی میره عروسکشو از رو تخت کنار کمد  برداره سرش میخورد به در کمد نیمه باز...واسه همون سرش درد گرفته بود و در کمد تکون میخورد ، اونهم هنور نمیتونست کامل کلماتو بیان کنه بگه چه اتفاقی افتاده...

منم چه چیزهایی که تصور کردم.🤣

خلاصه این بود ماجرای موجودات ماورایی خانه ی ما...😅

پ.ن:

_ آقا از من انتظار شنیدن داستان ترسناک نداشته باشین.🤣