ماجراهای من؛ از پرنسس بودن تا کوزت و قاتل شدن:

دیشب آب قطع شد و صبح که چشم باز کردم با یک  آشپزخانه‌ کاملاً «ترکیده» مواجه  شدم! شام که خوردیم، درست بعد از صرف شام، آب قطع شد... ظرف‌ها کثیف موندن، آشغال‌ها بیرون نرفت، گاز تمیز نشد، سینک تمیز نشد، کف آشپزخانه تی کشیده نشد، وسایل همونطور در جای خود رها شده بودند...خلاصه همه چیز به هم ریخت. نتیجه ش این شد که:

 به‌جای این که صبح مثل پرنسس‌ها با ظرافت و آرایش کرده و  خوشگل‌موشگل  بشینم پشت میز صبحانه و   صبحانه مو بخورم، مجبور شدیم  مثل «کوزت» شروع کنیم به کار کردن! و صبحانه را کوفت کنیم!😅

پ.ن:

۱_ تنها حس خوبِ قطع شدن آب اینه که زود می‌خوابم و زود بیدار می‌شم.

۲_ یه جا نوشته بود: چه جوری بعضی‌ها صبح به محض بیدار شدن از خواب کلی لبخند تو صورتشون دارن و ورزش می‌کنن و صبحونه شون را میل میکنن  ؛ من که تا  نیم‌ساعت اول صبح که از خواب میشم، دقیقاً مثل قاتل‌ها به اطرافم نگاه می‌کنم! 🔪👀


۳_ آقا! خدمتتون عرض شود که؛ من الآن دقیقاً با دیدن وضع آشپزخانه همون  قاتله  هستم! 🔪 و با نگاهی سرد و وحشتناک به اطراف و گوشه کنار اشپزخانه نگاه میکنم.👀

۴_ شواهد و قرائن نشون میده که مثل اینکه قبل از بیدار شدن من از خواب ،جنایت بزرگتری در آشپزخانه رخ داده!

قابل ذکر است که جنایتکاران قبلی گروهی حمله کرده بودند و آمارشون ۴ نفر بوده.( ما ۴ نفریم، بیایین یه چیزی در گوشی بهتون بگم خودمم انگار جزوشون بودم🤣صداشو در نیارین)

۵_  هیس.‌‌‌‌.! آروم بخندین...انگار سر دسته ی تبهکاران

( همسرم) داره با نهایت آرامش و خونسردی به سمت آشپزخانه میاد، باید پشت اپن کمین بگیرم تا انتقام بگیرم ازش.😅

۵_با تی پشت اپن کمین گرفته بودم که:  همون تبهکار حرفه ای ( همسرم)  با کلی آرامش، هلو آورده و تو پیشدستی داره می‌خوره و برای منم آورده میذاره رو میز و تعارفم می‌کنه! خنده‌ام می‌گیره، فقط می‌گم: «تو چطور اصلاً صبح به این زودی میتونی  هلو می‌خوری؟!» 🤣🤔

۶_ اسما جان چاقوت🔪 را قرض بده تا انتقامم را از این هلو بگیرم.🍑

 چاره ی دیکه ای ندارم.😁