از خوابی که دیدم تا ورق زدنِ کتابهای جدید و ثبت مطالب آموزنده...
· · خواندن 2 دقیقه دیشب خواب دیدم کسی داره به من میگه : «چیه این مطالب رو توی وبلاگت میذاری؟! چرا مطلب آموزنده نمیذاری؟!»
بعد از این خواب، با خودم کلنجار رفتم؛ تصمیم گرفتم که یا سکوت کنم و یا اینکه سعی کنم مطالب آموزندهتری برای وبلاگم بنویسم. پس راهیِ کتابخانه شدم؛ کتابهایم را تحویل دادم و دوباره کتابهای جدیدی امانت گرفتم تا مطالعه کنم و چیزی به معلوماتم اضافه شود.
اما قبل از اینکه ادامه بدهم، یک توضیح کوتاه بدم:
وقتی خواستم برای خودم کتاب بگیرم، دختر کوچولوم هم گفت: «مامان، برای من هم کتاب بگیر!»
یکی از کتابهایی که برایش گرفتم، «دایرهالمعارف کوچک من دربارهی بدن من» است. وقتی به خانه برگشتم، شروع کردم به ورق زدن و مطالعه کردن؛ تا اینکه رسیدم به صفحهی آخر کتاب، جایی که یک کودک ادیب و کتابخوان، جملهای نوشته بود که واقعاً جلب توجه میکرد.😉
عکس در «ادامه مطلب» برایتان گذاشتهام...


_ تصویر جلد کتاب
_ تصویر کادر سبز رنگ نوشته یه بچه ی ادیب و کتابخوان😅
( زوم کنید بخونید)🤭
_ تصویر یه صفحه ی کتاب که احتمالا خوندن و دیدن این صفحه باعث نوشتن اون نوشته ی فاخر شده.🤣
پ.ن:
۱_ من موندم این کتاب کلی مطلب در مورد پوست و مو، تنفس، ضربان قلب، مغز و...نوشته؛
اونوقت فقط بین اون همه مطلب ، بچه ای که قبل از ما کتاب را به امانت گرفته فقط اون صفحه را خوب خونده و یادداشت گذاشته.😅
( از دست این گودزیلاهای دهه نودی)🙄
حالا ما بچه بودیم فک میکردیم لک لک ها بچه ها را میارن!🤣
۲_ من اصولا بنا به دلایلی برای بچه هام کتاب از کتابخونه امانت نمیگیرم و کتاب براشون میخرم و یا خدا روشکر نزدیکان بهشون هدیه میدن.
ولی برای خودم بیشتر از کتابخونه امانت میگیرم، هزینه ی کتابها خیلی بالا رفته.
اما ایندفعه چون دخترم گفت کتاب برای منم امانت بگیر، از کتابخونه امانت گرفتم براش که با این نوشته روبرو شدم.🤣
۳_ دیگه تو خواب من نیایین بگین مطالب آموزنده بذارم وبلاگما.🤣
من بی تقصیرم.
+ بعدا نوشت:
از اتاق فرمان اشاره میکنند کادر سبز رنگ خونده نمیشه و خوانا نیست. فلذا به یک عدد عقاب برای خواندن نوشته ادیبانه کودک نیاز داریم.
بخونه و ترجمه کنه.😀