دیشب خواب دیدم کسی داره به من می‌گه : «چیه این مطالب رو توی وبلاگت می‌ذاری؟! چرا مطلب آموزنده نمی‌ذاری؟!»

بعد از این خواب، با خودم کلنجار رفتم؛ تصمیم گرفتم که یا سکوت کنم و یا اینکه سعی کنم مطالب آموزنده‌تری برای وبلاگم بنویسم. پس راهیِ کتابخانه شدم؛ کتاب‌هایم را تحویل دادم و دوباره کتاب‌های جدیدی امانت گرفتم تا مطالعه کنم و چیزی به معلوماتم اضافه شود.

اما قبل از اینکه ادامه بدهم، یک توضیح کوتاه بدم: 

وقتی خواستم برای خودم کتاب بگیرم، دختر کوچولوم هم  گفت: «مامان، برای من هم کتاب بگیر!»

یکی از کتاب‌هایی که برایش گرفتم، «دایره‌المعارف کوچک من درباره‌ی بدن من» است. وقتی به خانه برگشتم، شروع کردم به ورق زدن و مطالعه کردن؛ تا اینکه رسیدم به صفحه‌ی آخر کتاب، جایی که یک کودک ادیب و کتاب‌خوان، جمله‌ای نوشته بود که واقعاً جلب توجه می‌کرد.😉

عکس در «ادامه مطلب» برایتان گذاشته‌ام...

 

 

_ تصویر جلد کتاب 

_ تصویر کادر سبز رنگ نوشته یه بچه ی ادیب و کتابخوان😅

( زوم کنید بخونید)🤭

_ تصویر یه صفحه ی کتاب که احتمالا خوندن و دیدن این صفحه باعث نوشتن اون نوشته ی فاخر شده.🤣

پ.ن:

۱_ من موندم این  کتاب کلی مطلب در مورد پوست و مو،   تنفس، ضربان قلب، مغز و...نوشته؛ 

اونوقت فقط بین اون همه مطلب ،  بچه ای که قبل از ما کتاب را به امانت گرفته فقط اون صفحه  را  خوب خونده و یادداشت گذاشته.😅

( از دست این گودزیلاهای دهه نودی)🙄

حالا ما بچه بودیم فک میکردیم  لک لک ها  بچه ها را میارن!🤣

۲_ من اصولا بنا به دلایلی برای بچه هام کتاب از کتابخونه امانت نمیگیرم و کتاب براشون میخرم  و یا خدا روشکر نزدیکان بهشون هدیه میدن.

ولی برای خودم بیشتر از کتابخونه امانت میگیرم، هزینه ی کتاب‌ها خیلی بالا رفته‌.

اما ایندفعه چون دخترم گفت کتاب برای منم امانت بگیر، از کتابخونه  امانت گرفتم براش که با این نوشته روبرو شدم.🤣

۳_ دیگه تو خواب من نیایین بگین مطالب آموزنده بذارم وبلاگما.🤣

من بی تقصیرم.

 

+ بعدا نوشت: 

از اتاق فرمان اشاره می‌کنند کادر سبز رنگ خونده نمیشه و خوانا نیست. فلذا به یک عدد عقاب برای خواندن نوشته ادیبانه کودک نیاز داریم.

بخونه و ترجمه کنه.😀