بهش میگم، دیشب داشتند می‌گفتند قرار گذاشتند که  امروز صبح  برن کله پاچه بخورند و بقیه ی داستان و یه خاطره تعریف کنم که؛

 میگه:

دوست داری ببرمت بیرون کله پاچه بخوریم؟! 

پ.ن: 

۱_ آخه مرد، من اصلا کله پاچه دوست دارم بنظرت؟!

۲_ حالا جالبه خودش هم نمیخوره کله پاچه، بخاطر چربی زیادی که داره.

۳_ فک کرد این حرف را زدم هوس کله پاچه کردم.*

( ولی حرفش یاد یه خاطره ای افتادم آخر پست نوشتم)

۴_ یاد ندارم آخرین باری که کله پاچه خوردم کی بوده فک کنم تو یه دورهمی بود رفته بودیم فامیلها باغ شب خوابیدیم صبح کله پاچه خوردیم، منم نگاه میکردم به کاسه ی غذا و با قاشق بازی می‌کردم که مثلا من چی اینو بخورم؟ 

دایی بزرگم  گفت: دایی جان چشماتو ببند و بخور و اصلا نگاهش نکن.

۵_ ولی مغز گوسفند دوست دارما.

۶_ * یاد سالها قبل افتادم مجرد بودم صبح با بابا داشتم میرفتم کلاس، از تو  ماشین چشمم خورد به کارگاه پیراشکی و فروشگاه جنبش( اون البته اون موقع صبح بسته بود) رو به بابا گفتم بابا این کارگاه پیراشکی تازه اینجا زدند؟! 

ظهر بابا از سر کار اومد دیدم دستش یه بسته هست و صدام میزنه میگم سلام بابا  بله جانم؟ 

گفت: بیا این پیراشکیها را واسه تو گرفتم، تشکر کردم حواسم رفت به حرف و سوال صبح، گفتم بابا من که نگفتم پیراشکی میخوام چرا زحمت کشیدی. بابا گفت دیدم صبح سوال پرسیدی گفتم شاید هوس کردی پیراشکی بخوری اونموقع بسته بود برگشتنها گرفتم واسه ت.

بابا چند سال پیش ناگهانی فوت شد، به من زنگ زدند حال بابا بده همونروز بلیط هواپیما گرفتم و سریع خودمو رسوندم یزد که با خونه ی خالی بدون بابا مواجه شدم.

(دیگه من ساغرِ سابق نشدم)

الان اینو نوشتم اشک تو چشمام جمع شد.

آقا این پست قرار نبود این شکلی و تلخ تموم بشه.

لطفا برای شادی روح بابام صلوات بفرستین ممنونم.

+ ببخشید اگه این متن اشکال ویرایشی و نگارشی داره دیگه نمیتونم برگردم اصلاح کنم فعلا چشمام اشکیه نمی‌بینم.