راستی ادامه ی حرفم که خواستم به همسرم بزنم و اون یهو وسط حرف زدن فک کرد هوس کله پاچه کردم و  پیشنهاد کله پاچه را داد و ادامه پست میخواستم بنویسم که یاد بابا افتادم ک چشام اشکی شد و ننوشتم این بود: 

( بخونید این خاطره را، اون غمِ پست قبل را بشوره ببره)

************************

 یه همسایه ای داشتیم که یه مادر شوهر صاف و ساده و با صفایی داشت‌‌.

 یه روز داشت تعریف میکرد  رو به مامانم و میگفت خانوم " پ"  رفته بودیم روستا، مادر شوهرم رفته سر چشمه کله پاچه بشوره، یهو کله ی گوسفند را آب میبره بعد مادرشوهرم هول میشه سریع ار علفهای کنار چشمه میکنه و میدوه دنبای جوی آب که کله ی گوسفند را  از آب بگیره، دستش نمیرسه به کله ی گوسفند علفها را نزدیک دهن کله ی گوسفند تو آب روان و جاری میکنه و میگه: بیه بیه😅😁