پیرو پست قبل یاد یه خاطره ای افتادم:

شب خانه ی بابا بزرگم خوابیده بودیم که فردا صبح بریم باغ. صبح زود خاله ام از خواب پاشد گفت بذار زنگ بزنم به دایی بگم اونها هم بیان.گوشی تلفن را برداشت شماره خونه شون را گرفت. منم هنوز دراز کشیده بودم دیدم یه دفعه دوسه تا کلمه زد و سریع گوشی را قطع کرد.

بعد به من گفت:

وای! میدونی چی شد؟

گفتم: چی؟ 

خاله ام تعریف کرد چی شده:

_ چون خواب آلود بوده شماره را اشتباه میگیره یه پسری گوشی را جواب میده خاله ام متوجه نمیشه که اشتباه گرفته‌ بعد از سلام واحوالپرسی بهش میگه:

امیر باغ میایی؟ 

اون طرف هم میگه: 

باغ هم می‌آییم، باغ کجا عزیزم؟ ساعت چند بریم ؟ 

تازه خاله ام از لحنِ مسخره پسره متوجه میشه اشتباه گرفته و قطع میکنه.😅