دیشب میخواستم بخوابم به بچه ها گفتم اون لامپو خاموش کنید نورش میزنه به چشمم نمیتونم بخوابم.

من اگه یه جایی بخوابم که لامپی چیزی روشن کنن سرمو میبرم زیر پتو یا ملحفه ای چیزی میندازیم روصورنم که نور نخوره تو چشمام یه مدتی هم رفته بود چشم بند گرفته بودم بخوابم دیدم عادت ندارم بیخیالش شدم.

اینو گفتم که بگم دیشب یادم یه خاطره ای افتادم که خواهرشوهرم تعریف کرد:😁

خاطره این بود:

فامیلها دسته جمعی رفته بودند مسافرت شب یه خونه ی بزرگی کرایه کردند واسه اسکان. نیمه های شب یکی از جوانهای فامیل نیاز به حموم و دوش گرفتن پیدا میکنه، اونهم برای اینکه دیگران بیدار و متوجه نشن تو همون تاریکی کورمال کورمال میره حمام و لامپی چیزی روشن نمیکنه. وقتی میره داخل حمام، میاد لامپ داخل حمام رو روشن کنه چون تاریک بوده یهو دستش  بجای اینکه بخوره رو  کلید لامپ که روشن بشه میخوره رو زنگ حمام  و زنگ به صدا میاد...دیگه همه از خواب سراسیمه میپرن که چی شده؟😂

اصلا هم کسی متوجه نمیشه😉😀

پ.ن:

حمام های قدیم زنگ داشتند. یادتونه؟!