کوکب خانوم...
29 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه دوست همسرم میخواست گوشیشو تعمیر کنه اومده بوده مغازه تعمیرات موبایل نزدیک خونه ی ما که همسرم معرفی کرده بود باهم رفتند.
وقتی همسرم برگشت خونه گفت دعوتش کردم بیاد همراهم خونه، اصرار ش هم کردم ولی تشکر کرد و نیومد.
یه نگاه به دور و بر انداختم( اسباب بازیهای بچه ها و کتاباشون و...دورو بر پرت شده بود اصلا یوضعی نگم براتون مثلا مدل بازیشون اینه مغازه و فروشگاه میزنن؛ مثلا فروشگاه بازی : تنها چیزی هم که نمیارن واسه فروش تو فروشگاهشون: یخچال، گاز و ماشین لباسشویی خونه هست)
گفتم:
خدا روشکر نیومد با این وضع🙃
میگه:
تو همیشه باید کوکب خانوم باشی.😉
پ.ن:
بابا کوکب خانوم اولا بچه ی کوچیک نداشته، ثانیا تو روستا بودند احیانا اگه بچه ی کوچیک هم داشت میرفته تو باغ و طبیعت و مرغ و خروس و گوسفند...🤭
😊
خلاصه که عزیزانم عارضم خدمتتون :
ای که از دستت بر می آید...
کوکب خانوم باش 😅
و دیگه اینکه:
در راستای این نصیحت کوکبانه؛ امروز ساغر کوکب خانوم شده و از صبح که از خواب پاشده آش رشته پخته.
تشریف بیارین خونه ی ما بصرف آش رشته.😍
غُر نوشت:
امروز بلاگیکس عزیز داری اذیت میکنیها ! 😬
یبار این پست را نوشتم ثبت نزدی، پرید نوشته هام؛ دوباره نوشتم. نمیدونی کوکب خانوم خیلی کار داره.🙃