دیروز رفته بودیم حرم، یه گوشه تو صحن نشسته بودم...یه خانمی میانسال اومد با یه سینی چای و تعارف میکرد به همراهانش که کنار من نشسته بودند و  به من هم  تعارف کرد شما هم چای بردارین تشکر کردم، بعد نشست کنار ما و اون خانمهای همراه که دوستش بودند و با هم گروهی اومده بودند زیارت مشهد. از دخترم پرسید: شعر بلدی بخونی واسمون بخونی. دخترم یه شعر خوند بعد با زبون کودکانه به دخترم گفت: منم شعر بلدما‌. بعد دخترم گفت: شما شعر بخونید.

خانمه  یه شعر با لحن خیلی  زیبا واسه بچه م خوند، بهش گفتم: به به چقد عالی شعر میخونین. گفت: آخه من مربی هستم‌.

دیگه سر صحبت باز شد مابین صحبتاش متوجه شدم ایشون مربی، سخنران هست و کتاب هم نوشته و تو خونه شون کتابخونه ی شخصی دارند که حتی عضو هم داره و کتاب امانت میده.

( انگار یه خونه ی بزرگی داشت که یکی از اتاقهای بزرگش را کتابخونه زده بود) 

هفته ای یبار خونه شون جلسه داره و...

گفتم: چه خوب!

گفت: دیدی خانمها پول دستشون میاد طلا می‌خرن من پول دستم میومد کتاب می‌خریدم.

خیلی  به کتاب  و کتابخوانی علاقه دارم.من ایشون را خیلی تحسین کردم.

و من داشتم به این فک میکردم چقد آدم‌ها میتونن با هم متفاوت باشند و دغدغه هاشون چقد میتونه با هم فرق داشته باشه.