اینکه بشقاب صبحونت رو قشنگ بچینی،
توی بطری آب؛ لیمو بندازی،
برا کتابت بوک مارک بخری،
به کلیدت عروسکای بامزه آویزون کنی... 
میشه شور زندگی...
به نظر بعضیا بیهوده میاد
اما با همینا به زندگی وصل میشی🌱

و 

ما چاره ای جز زندگی نداریم...

ساعت پنج عصر...

ساغر ساغر 15 اردیبهشت · ساغر ·

حوصله مون سر رفته بود، فیلم ساعت پنج عصر به کارگردانی مهران مدیری را دانلود کردیم ببینیم. 

شروع فیلم در یه مکان آرام، زیبا و دلنشین شروع میشه، با خنکای نسیم صبحگاهی و صدای پرندگان و وزش بادی که به پرده های سفید آویزان پشت پنجره میخوره و ویو مقابل پنجره که فضای دلنشینی را به بیننده ارائه میده... ترغیب میشم این فیلم را ببینم؛ انتظار یه کمدی آرام و زیبایی دارم. اما اون فیلم بعد ازچند دقیقه ی شروع فیلم  که آروم و خوب و قشنگه تا آخر فیلم فضای متشنج، درگیری و شلوغ را نمایش میده...حتی آخرین سکانس فیلم را که دیدم متوجه نشدم... زدم تو نت متوجه اون سکانس شدم که یعنی چی؟!

اصلا انتظار این چنین فیلمی را از مهران مدیری نداشتم.

پ.ن:

دوستان لطفا چند فیلم سینمایی کمدی خوب را معرفی کنید.

سرگرمی من در اینروزها...

ساغر ساغر 14 اردیبهشت · ساغر ·

دیدن یه سری ولاگهایی هست که حس و حال خوب و آرامش را بهم میده؛ از جمله ولاگهایی که میبینم:

#ولاگ بسته بندی اکسسوری 

#ولاگ تمیزکاری کارهای خونه 

و همچنین دیدن:

# اسکرپ بوک 

ولاگ تمیزکاری خونه که حس انگیزه کارهای خونه را بهم میده 

ولی من عاشق صدابازی بسته بندی های اکسسوری و اسکرپ بوک هستم.

جالبه که بچه هام هم دوست دارن، صدای گوشیم را که میشنون میان کنارم میشینن و همراه هم می‌بینیم مثل همین الان که داشتم یه ولاگ بسته بندی اکسسوری میدیدم و چای ریخته بودم تو فنجون گذاشتم رومیز که سردبشه با آرامش هم ببینم و هم چای بخورم که بچه هام با صدای گوشی اومدن کنارم که ببینن...دستشون خورد به چای، فنجان چای چپ شد رو میز...😬

پ.ن: 

_ مثلا قرار بود آرامش باشه ها🙃

_ دیگه وسط ولاگ دیدن پاشدم میز را تمیز کنم و یه فنجان چای دیگه بریزم.

_ آقا اصلا قرار نیود پایان این داستان اینجوری  باشه.🥴

 

 

 

 

 

 

ما مامانا همینکه بهشت زیر پامون بود قانع بودیم؛

نمیدونم چی شد شغل انبیا هم بهمون اضافه شد؟!

😅

پ.ن:

_ روزمون هم مبارک (کسی که بهمون تبریک نگفت)

فلذا از همین تریبون به همه ی مامانهای گلی که به جبر روزگار و کلاسهای مجازی؛ معلمِ فرزندانشون شدند تبریک میگم.

😃

 

 

 

 

روزنوشت...

ساغر ساغر 6 اردیبهشت · ساغر ·

امروز صبح یخورده پیاده رودی کردم و بعد از مدتها به کتابخانه رفتم که کارت کتابخونه م را تمدید کردم. اونجا را دوست دارم فضای آروم و دوست داشتنی دنج و  با دو تا متصدی خانم خوش اخلاق و خوش برخورد و البته خوش قیافه که باهاشون دوستم، وقتی مرا دیدند گفتند چی شده یه مدته نیومدی؟!

باهم  یه کم صحبت کردیم و کتاب‌ها را امانت گرفتم اومدم خونه...صبح خوبی بود ولی نیم ساعت از برگشتم به خونه گذشت که دل درد و معده درد من شروع شد قرص معده خوردم ولی افاقه نکرد از ظهر تا حالا فقط استراحت و کتاب...گفتم بهتر شدم الان دیگه پاشم به کارهام برسم متاسفانه هنوز دل دردم، گاهی یبار دردش بیشتر میشه دوباره دردش ساکت میشه... احتمالا بدخوراگی کردم و منم معده م  حساسه، اولش فک کردم مث روزهای دیگه هست که معده م اذیت شده ولی با قرص معده رفع نشد دردش...البته الان بهترم خداروشکر...

پ.ن: 

_ قدر سلامتی را بدونیم.

_ اینجا نوشتم که یادم بمونه فاصله ی بین شادی و ناراحتی _ سلامتی و بیماری چقد کوتاه هست.

 

 

وقتی حد و مرز نداشته باشی،
دنیای تو به یک مکان عمومی تبدیل میشه.
هر کسی به خودش اجازه میده وارد بشه،
نظر بده، به هم بریزه و بره.
و تو در نهایت، تو خونه‌ی خودت
احساس بی‌خانمانی می‌کنی.
مرزها، دیوارهایی برای دور کردن بقیه نیستن. رهایی‌هایی هستن که تو تصمیم می‌گیری
چه کسی و چه زمانی، لیاقت ورود
به دنیای ارزشمند تو رو داره.
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


باور کنین اگه حالتون رو نمیپرسه یا سراغتون رو نمیگیره واسش مهم نیستین.
گه جز اولویت‌هاشون بودین تو شلوغ‌ترین روز کاریش هم بهتون زنگ میزد.
آدمی آخرین داراییش غرورشه، این داراییتون رو حروم نکنین.