این پست موقت است...
21 اردیبهشت · · از صبح دوسه باری وبلاگ را باز کردم بنویسم ولی منصرف شدم...حس نوشتن نیست.
21 اردیبهشت · · از صبح دوسه باری وبلاگ را باز کردم بنویسم ولی منصرف شدم...حس نوشتن نیست.
20 اردیبهشت · · آقا یعنی چی که یه عده میگن:
من همینی ام که هستم!😐
فقط یک مجسمه سنگی میتواند بگوید:
من همینی ام که هستم...
ما انسانیم و هر روز باید بهتر و منعطف تر از دیروز باشیم.
20 اردیبهشت · · اولین حرفیه که ایرانیا بعد از یه دزدی میزنن...
ینی اینقد به آشنا و فامیل ارادت داریم ماها؟؟😐😂
**************
یاد این بیت شعر از پروین اعتصامی افتادم که بی ربط به این موضوع نیست:
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرک سالهاست که با گله آشناست
پ.ن:
واقعیت اینه که؛ گاهی ماها یوقتهایی از یه جاهایی ضربه میخوریم که اصلا انتظارشو نداریم.
20 اردیبهشت · · چرا اینقد این ماه عزیز و زیبا و دوست داشتنی زود میگذره...
یعنی چی الان بیستم ماه هستیم؟! من درخواست ویدئو چک دارم.
پ.ن:
_دبیرستان بودیم یه دبیر ریاضی مرد داشتیم، ریاضی و هندسه و مثلثات تدریس میکرد؛ یه روز اومد سر کلاس اتفاقا ماه اردیبهشت بود بعد از بچه ها پرسید ؛
بچه ها! متضاد ماه اردیبهشت چی میشه؟!
هرکی یه چی گفت...
بعد خودش گفت:
بُردی جهنم!🙃
_ خدا رو شکر همون ریاضی تدریس میکرد نه ادبیات😀
20 اردیبهشت · · دیشب دیر خوابیدم صبح خیلی زود بیدار شدم کلا بنظرم سه ساعت خوابیدم ولی الان چشام داره میسوزه از کم خوابی...(هشدار کم خوابی)
خوابم گرفته...برم بخوابم فعلا...
19 اردیبهشت · · این کل داستان آفرینش است
این داستان را جدی بگیرید
غیر از خدا هیچکس نیست
هرچه هست،
برای او و بخاطر اوست.
♥️🍃
19 اردیبهشت · · زندگی مشترک واقعا ترسناکه!
فکر کن باهاش قهر میکنی
جواب تلفنشو نمیدی
ایتا بلاکش میکنی ...
یهو میبینی کلید میندازه میاد تو خونه! ☹️🥸
پ.ن:
_ اینو یه جا خوندم دیدم چقد راست میگه ها.🙃
_ خدا روشکر حالا من اهل قهر کردن نیستم نه تنها تو زندگی مشترک، کلا تو زندگیم یاد ندارم با کسی قهر کرده باشم.
نمیتونم قهر کنم این هم یه استعداده که من محرومم ازش.😀
19 اردیبهشت · · ♥️🍃
آدمهایی که سر کوچیکترین کاری که واسشون انجام میدی، قدردانی میکنن و نشونت میدن که حضورت چقد براشون ارزشمنده، برام ده هیچ از بقیه جلوترن...
پ.ن:
_ دو تا پست نوشتم از خاطرات امروز، منتها نخواستم منتشر کنم.
_ آخه چرا اینقد خودسانسوری؟!
19 اردیبهشت · · صبح از خواب پا میشی، کلی برنامه ریزی میکنی ... چک لیست مینویسی...با یک زنگ تلفن همه ی برنامه هات به هم میریزه...
بریم به امید خدا یه روز شنبه ی پرکار و خوب را شروع کنیم.
❤️🍃
18 اردیبهشت · · امتحان شده و صد در صد تضمینی...
18 اردیبهشت · · آرزو دارم که یك شب در کنارش سر کنم ؛
چاوشی باشد،
خزان باشد و
آغوشی عمیق...
♥️🍃
18 اردیبهشت · · رفته بودیم یه فروشگاه پوشاک از همه مدل داشت زنانه مردانه بچگانه(دخترانه، پسرانه)...برای دختر و پسر و همسرم خرید کردیم شلوار لی و بلوز و ..بعد فروشنده ها که آقا بودند هی به من میگفتند خانم شلوار لی برای خانمها هم داریم مثلا بلوز برای خانمها هم داریم برای خودتون هم خرید کنید و من تشکر میکردم...خریدها را حساب کردیم و اومدیم از فروشگاه بیرون...گفتم بنده خداها فروشنده ها حتما چقد غصه میخوردن که من واسه خودم خرید نکردم و...حتما با خودشون میگن چه مادر فداکاری! چه زنِ نمونه ای.
از اون طرف رفتیم خونه پدرشوهرم دیدنی دوتا خواهرشوهر که از تهران اومده بودند. بعد خریدامون را دیدند گفتند: ساغر واسه خودت چی گرفتی ببینیم. گفتم: هیچی.
اونها گفتند: پس چرا واسه خودت چیزی نگرفتی؟
پ.ن:
_ مادر فداکار و عروسِ نمونه قبلا رفته بوده فروشگاه پوشاک زنانه خریدهاشو کرده بوده😀
17 اردیبهشت · · ♥️🍃
هر چقدر هم که يک نفر با شما رفتار بدی داشته باشه هرگز سطح خودتون رو به اندازه سطح اون پایین نیارید. محکم بمونید و دور شوید!
17 اردیبهشت · · اینقدر که یه سری پیج ها و کانالها در فضای مجازی زندگیهای نمایشی را نمایش میده با زندگیهای خوب و تمیز و موفق و...
اونوقت یه نگاه به خودت و زندگیت میندازی احساس یاس و شکست و ناامیدی میکنی.
واقعیتش اینه که ما همه مون آدمای معمولی هستیم با یه سری تواناییهای مختص خودمون. مقایسه زندگیمون را نابود میکنه.
ما یه سری آدمای کافی بودیم که؛
این گوشیهای دستمون و فضای مجازی ما را ناکافی کرد.
اصلا عزیزِ من زندگی همینه با تموم روزمرگیها،
با تموم چالشها و دغدغه ها و مشکلاتی که از صبح تا شب درگیرشون هستی و فقط خودت و خدای خودت ازشون خبر داره...خودتو مقایسه نکن...
تو به اندازه ی کافی؛ آدم کافی و زیبایِ داستان زندگی خودت هستی.
خلاصه بهت بگم:
عزیزِ من!
تو در روزگاری زندگی میکنی که دوام آوردن کار بزرگیست...
دوام آوردنت را کوچک نشمار.
16 اردیبهشت · · نوشته بود:
♥️🍃
گاهی وقت ها ما نیازی به راهکار نداریم؛
ما نیاز به همدلی داریم برای رنج هامون!
ما نیاز داریم که بدونیم بخاطر حماقتمون با این چالش ها روبرو نمیشیم؛
بلکه آدم های دیگه هم در جایگاه ما قرار گرفتن...
16 اردیبهشت · · یکی از اقوام که بلاگر هست تو کانالش عکس فالوده یزدی گذاشته بود و زیرش عکس نوشته بود:
تو گرما تا ابد❤️
پ.ن:
_ آقا با روح و روان ما بازی نکنید. الان من فالوده یزدی میخوام و خاطرات بچگیم...
_یاد بچگیهام افتادم تو کوچه ی ما یه فالوده فروشی بود، تو روزهای گرم ظهر که میشد مامانم بهمون یه پارچ شیشه ای میداد با مقداری پول میرفتیم از همسایه مون فالوده میخریدیم.
میومدیم خونه میریختیم تو ظرف میخوردیم آی کیف میداد و خوشمزه بود.
_ بزرگتر شدیم همسایه مون از محله ی ما رفت یه کارگاه بزرگ زد تو یه مکان دیگه...هنوز گاهی وقتها حلوا ارده یزدی ، شیره و... را میریم از اونجا میخریم.
_ دیگه فک نکنم فالوده یزدی واسه فروش داشته باشند .
_ در عوضش وقتی میریم یزد هوس فالوده یزدی کنیم میریم بستنی و فالوده شیرحسین که معروفه.
16 اردیبهشت · · اصلن یه روزهایی انگار از بهشت اومدند،
صبح از خواب پا میشی سرحال و شاداب،
هوا تمیز و خوب،
صدای پرندگان و نسیم ملایم بهاری،
چای تازه دم و خوش عطر،
نان تازه سنگگ،
یخچال پر خوراکی خوشمزه،
پیاده روی،
کتابخونه و دنیای کتاب،
و حرم امام رضا که خود بهشته...
********************
امروز چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
16 اردیبهشت · · از خودت توقع نداشته باش که همه را راضی نگهداری! از دیگران توقع داشتهباش که توقعات بیجا نداشتهباشند و سرگرم جهان خودشان باشند، نه جزئیات زیست تو!
اگر قرار به احترام به عقاید باشد، چاقوکش، باید چاقو بکشد و قاتل، باید به قتل برساند و گیوتین، باید سرهای اضافه را از تنها جدا کند!
آدمها مختارند در ذهنشان خیال ببافند و به تو حسادت کنند و از تو بیزار باشند؛ به بیان و رفتار و توقع که رسید، هیچ کنشی را شایستهی واکنش ندان و عبور کن.
بعضی کنشها و حرفها، فقط زمان تو را میگیرند و تو را از اهداف و آرامشت، دورتر میکنند.
15 اردیبهشت · · وقتی یکی خوابه اول چای دم کنید؛ بعد بیدارش کنید.
پ.ن:
ممنون که درک میکنید.
15 اردیبهشت · · پدر همسرم اومده بود خونه مون، گوشی موبایلش زنگ خورد و جواب داد...یه ساعت بعد که پدرشوهرم خداحافظی کرد و رفت، دختر کوچیکم اومد پیشم پرسید:
مامان! چرا آقاجون تلفنش زنگ خورد الکی جواب داد؟!
خونه ی ما بود پس چرا گفت: من بیرون شهرم کار دارم.
(مونده بودم چی جواب دخترمو بدم؛ میدونستم پدرشوهرم مصلحتی به اون طرف گوشی که باهاش کار داشته گفته من بیرون شهرم الان نمیتونم بیام... صدای گوشیش بلند بود خواه ناخواه ما نشسته بودیم رومبل و نزدیک بودیم صداشو میشنیدیم)
بهش گفتم:
آقا جون داشته شوخی میکرده خب!
دخترم گفت:
الکی شوخی کنی به چه دردی میخوره؟!
پ.ن:
_شما جواب دخترمو بدین🙃
_من دیگه یجوری سرشو مشغول کردم به بازی که یادش بره؛ آدم مونده جواب این بچه ها را چی بدیم خب.
_ بچه ها کاملا حواسشون به بزرگترها و حرفایی که میزنن هست نگیم نمیفهمن حواسشون نیست و...