کپی برابر اصل...

ساغر ساغر 26 اردیبهشت · ساغر ·

همراه ناهار یه لیوان دوغ خوردم خوابم گرفته عجیب،

ولی نخوابیدم چون کلی کار داشتم.

الان هم باید برم بیرون بعد هم خرید واسه خونه، حوصله ندارم.

کاش یکی اینکارو انجام می‌داد من راحت میخوابیدم.

پ.ن:

اینجور مواقع نمیشه یکی از خودمون کپی شه.

خودِ فیک کارمون انجام بده،

خودِ اصلیه استراحت کنه.

در تاریکی شب...

ساغر ساغر 26 اردیبهشت · ساغر ·

دیشب میخواستم بخوابم به بچه ها گفتم اون لامپو خاموش کنید نورش میزنه به چشمم نمیتونم بخوابم.

من اگه یه جایی بخوابم که لامپی چیزی روشن کنن سرمو میبرم زیر پتو یا ملحفه ای چیزی میندازیم روصورنم که نور نخوره تو چشمام یه مدتی هم رفته بود چشم بند گرفته بودم بخوابم دیدم عادت ندارم بیخیالش شدم.

اینو گفتم که بگم دیشب یادم یه خاطره ای افتادم که خواهرشوهرم تعریف کرد:😁

خاطره این بود:

فامیلها دسته جمعی رفته بودند مسافرت شب یه خونه ی بزرگی کرایه کردند واسه اسکان. نیمه های شب یکی از جوانهای فامیل نیاز به حموم و دوش گرفتن پیدا میکنه، اونهم برای اینکه دیگران بیدار و متوجه نشن تو همون تاریکی کورمال کورمال میره حمام و لامپی چیزی روشن نمیکنه. وقتی میره داخل حمام، میاد لامپ داخل حمام رو روشن کنه چون تاریک بوده یهو دستش  بجای اینکه بخوره رو  کلید لامپ که روشن بشه میخوره رو زنگ حمام  و زنگ به صدا میاد...دیگه همه از خواب سراسیمه میپرن که چی شده؟😂

اصلا هم کسی متوجه نمیشه😉😀

پ.ن:

حمام های قدیم زنگ داشتند. یادتونه؟!

خاطره باغ رفتن ما...

ساغر ساغر 26 اردیبهشت · ساغر ·

پیرو پست قبل یاد یه خاطره ای افتادم:

شب خانه ی بابا بزرگم خوابیده بودیم که فردا صبح بریم باغ. صبح زود خاله ام از خواب پاشد گفت بذار زنگ بزنم به دایی بگم اونها هم بیان.گوشی تلفن را برداشت شماره خونه شون را گرفت. منم هنوز دراز کشیده بودم دیدم یه دفعه دوسه تا کلمه زد و سریع گوشی را قطع کرد.

بعد به من گفت:

وای! میدونی چی شد؟

گفتم: چی؟ 

خاله ام تعریف کرد چی شده:

_ چون خواب آلود بوده شماره را اشتباه میگیره یه پسری گوشی را جواب میده خاله ام متوجه نمیشه که اشتباه گرفته‌ بعد از سلام واحوالپرسی بهش میگه:

امیر باغ میایی؟ 

اون طرف هم میگه: 

باغ هم می‌آییم، باغ کجا عزیزم؟ ساعت چند بریم ؟ 

تازه خاله ام از لحنِ مسخره پسره متوجه میشه اشتباه گرفته و قطع میکنه.😅

 

صبح از خواب پاشدم داشتم یادداشتهای گوشیمو نگاه میکردم:

( یه قسمت تو گوشیم دارم مخصوص پیامهای ذخیره شده که جملات زیبا وکاربردی و یا گاها خاطراتمو اونجا مینویسم.)

صبحی داشتم مرور میکردم دوسه تاپیاماشو خوندم یهو رسیدم به این پیامی که ذخیره کرده بودم منم تازه از خواب پا شده بودم و هنوز ویندوزم کامل  بالا نیومده بود...

 داشتم خیلی با حس رمانتیک و شعر اون پیام را میخوندم.

_ پیام ذخیره شده این بود:

یه عدد تخت سنتی 

قشنگ  و سالم 

۴ عدد پشتی

تمیز و سالم

😍

(انتظار داشتم بعدش بنویسه:

 یه  عدد سینی 

پر از لیوان  چای...)🤭

که رسیدم به این کلمه:

مناسب ویلا و

باغ 

قیمت فلان....🤣

شماره تماس:........... 

و زیرش عکسهاش ذخیره کرده بودم.

یادم افتاد این پیام را یه مدت پیش واسه ی یکی از آشنایان که دنبال تخت سنتی( دست دوم) واسه باغشون می‌گشت ذخیره کرده بودم که براش بفرستم بعدش فراموشم شده بود پاک کنم.

پ.ن:

۱_ هیچی دیگه اینجا نوشتم تا شما در حس رمانتیک و عاشقانه و شاعری من شریک بشین.🫠😂🙃

۲_ یادمون باشه:

 قرار نیست همیشه پیام‌ها رمانتیک و شاعرانه و عاشقانه باشد.😉

زندگی همینه دیگه...😍

خواب بعد از ظهر..

ساغر ساغر 25 اردیبهشت · ساغر ·

نوشته بود:

بعد از هر خواب عصرگاهی
یه جلسه‌ی معارفه نیازه!
یادت بیاد کی بودی چکاره بودی اینجا کجاس
چرا برقا خاموشه 😀

پ.ن: 

۱_ و من که بارها این  احساسات گنگ و مبهم را بعد از خواب بعد از ظهر تجربه کردم...

۲_ دیدی بعضی وقتها استرس می‌گیری فک میکنی باید بری سر کلاس و یا سر کار و دیر شده و بعدش متوجه میشی عصره نه صبح.

۳_ اون لحظه ای که تازه ویندوزت بالا اومده و متوجه میشی عصره و از استرس رها میشی و یه آخیش میگی و  خدا روشکر میکنی اون لحظه هزار تقدیم تو باد.🫠😍🙃

برای خود...

ساغر ساغر 25 اردیبهشت · ساغر ·

برای خود زندگی کنید...
برای خود بمیرید...
دیگران ، دیگرانند
هرچقدر نزدیک و عزیز باشند روزی نشان می‌دهند که دیگرانند...

شبتون بخیر و در پناه خدای مهربون ♥️🍃

طلا...طلا...گیسو طلا...

ساغر ساغر 25 اردیبهشت · ساغر ·

اِ....اِواه...کی سطح تجربه وبلاگم طلا شده نمیدونستم.🤭😅

آقا همون نقره بدین به قیمت روز قبوله راضی به زحمت شما نیستیم.

_ مشخصه حوصله م سر رفته تازه تونستم صفحه ی اول وبلاگم را نگاه کنم  و این دستاورد مدال مهم !!! را دیدم و پست نوشتم‌ که شما شب زنده داران وبلاگی بشینید و بخونید و در شادی مدال آوریم شریک بشین.😁

خسته نباشی دلاور 💪

خدا قوت پهلوان 

 

دوستان چشمم دنبالتونه...

ساغر ساغر 24 اردیبهشت · ساغر ·

آقا ما یه چیزی بگیم:

پست‌هایی که سوالی میپرسم و دوست دارم مشارکت داشته باشین لطف کنید کامنت بذارین نه لایک.😍

دوستان همراه عزیز دقت داشته باشین لایک خوبه ولی جای کامنت را تو اون پست نمیگیره ها.😉

ما یزدیها به اصطلاحی داریم واسه مواقعی که یه کاری یا  چیزی از کسی بخواهیم انجام بده ولی اون طرف هم بیخیال و سهل انگارانه از کنار این موضوع رد میشه ما در چنین مواقعی با یه حالت تاسف میگیم :

چَشُم دنبالتونه(لطفا با همین لهجه بخونید)😅

*******************

دوستان دوران دبیرستان یه گروه داریم تو ایتا؛ ( همه ی دوستان دبیرستان یزدی هستیم)

یبار یکی از دوستانم تو گروه اعلام کرد : بچه ها یه کارگر خوب برای خونه ی مامانم میخوام مثلا فلان روزهای هفته بیاد برای کمک مامانم ؛ هر کی سراغ داره بهم خبر بده....

 دوسه روزی گذشت هیچکی جواب  اون پیام را نداد.
بعد دوستم خیلی با نمک با همون لهجه ی یزدی تو گروه نوشت:
بَچا الهی نازتون شَم من.
چَشُم دنبالتونه

از بس کارگر خوب معرفی کِردِد

 یَه نفرتونم جواب پیام من را ندادِد.
باید یزدی باشی عمق تاسف را تو این جمله ی " چَشُم دنبالتونه "متوجه بشین.

پ.ن:

۱_ دوستان خواننده ی عزیزی که سوال واسشون پیش اومده باید بگم که:

من اصالتا یزدی هستم ولی چند ساله ساکن مشهدم.

۲_ خلاصه که:

من چَشُم دنبالتونه از بس تو اون پست‌هایی که سوال ازتون پرسیدم و همه تون مشارکت فعال داشتین.🤭

 

۳_ معنی این کلمه را متوجه شدین یا بیشتر 

توضیح بدم ؟!😅

لباسی که پادری شد...قسمت یک...

امروز تو کانال یکی از دوستان دیدم عکس یه شالی گذاشته و زیرش نوشته بود: بعضی هدیه ها را نمیدونم چیکارکنم؟

مثلا این شال سفید که زنداییم واسه م سوغاتی آورده و بعد نوشته بود یکی دودفعه سر کردم که زنداییم دلش نشکنه ولی بهم نمیاد و الان نمیدونم چیکار کنم و...

*********************

یادم به خاطره ی هدیه و سوغاتی هایی که واسه اینجانب آورده شده بود افتاد که تصمیم گرفتم تو وبم بنویسم: 

خواهرهمسرم دفعه ی قبل که امده بود مشهد واسه م یه لباس گرم از تهران هدیه گرفته بود و  من چند باری پوشیدم و دیگه نمیخواستم از این لباس استفاده کنم. 

تقریبا اواخر فروردین بود... ی یه روز که پادری سرویس‌های بهداشتی رو شسته بودم ، دیدم جلوی درب سرویس بهداشتی خالی هست با خودم گفتم تا موقعی که پادری خشک بشه لباسه را بذارم جلوی درب سرویس بهداشتی (نهایت یه روز یا دوروز )

تا اینجا را داشته باشید...

*************

خواهر همسرم این دفعه که اومده بود مشهد و بخاطر شرایط جنگی حدودا دوماهی را خانه پدرشوهرم مشهد ساکن بودند یه روز میخواد دخترشو ببره کلینیک پزشکی که نزدیک خونه ی ما هست، اتفاقا وقتی میبره کلینیک نوبتش میشه واسه دوساعت دیگه اونهم صرفش نمیکنه برگرده خونه پدرشوهرم؛  زنگ میزنه به همسرم اگه خونه ایم بیاد خونه ی ما...از قضا من اونروز خونه نبودم رفته بودم حرم، همسرم نمیگه که من خونه نیستم....

**************

اومدم خونه لباسامو عوض کردم و رفتم آشپزخانه دیدم فنجون و پیشدستی و کاردهای شسته شده تو سبد آبچکانه؛ در یخچال را باز کردم دیدم یه جعبه شیرینی تو یخچاله اومدم تو اتاق  از همسرم پرسیدم : کی اومده خونه؟ گفت: م ( آبجیش) اومده و جعبه شیرینی هم آورده که گذاشتم یخچال.

 فک میکنی چی شد یدفعه خشکم زد چرا؟!

چون همون لحظه نگام رفت سمت سرویس بهداشتی و لباسی گه آبجی " م " هدیه آورده بود و بعنوان پادری موقت استفاده شده بود.

پ.ن: 

۱_ نکته ی قابل تامل و البته ناراحت کننده ش اینجا بود که:

 همونروزی که پادری را شسته بودم و از لباسی که همون خواهرشوهرم هدیه آورده بود جلوی درب سرویس بهداشتی به عنوان پادری استفاده شده بود.

این داستان ادامه دارد...

#سرنوشت هدیه های نامعلوم

# هدیه های دوست نداشتنی

۲_ راستی شما با هدیه هایی که خوشتون نمیاد چیکار میکنبد؟!

۳_ به اون دوستم که راجح به شال سوغاتی زنداییش نوشته خواستم بگم به عنوان روکش چیزی استفاده کن. 😉🫠

۴_ لو نره وبلاگم صلوات 😂

 

نوشته بود:

ساغر ساغر 24 اردیبهشت · ساغر ·

قدیما خانوما از خواب بیدار میشدن کتری رو میذاشتن رو گاز 
الان بیدار میشن گوشیشونو میزنن به شارژ 😅😂

پ.ن:

متاسفانه گوشی و فضای مجازی جز لاینفک زندگی آدمای اینروزا شده، مرد و زن هم نداره.

پا داری ولی حال حال نداری ده قدم راه بری ،

بعد میگی کاش بال داشتم...
با بال هم نهایتا مرغ بودی دیگه!

😅

پ.ن:

_ یه دوست دارم همیشه میگه ای کاش مثلا فلان...

یه ذره هم نمیخواد تلاش کنه واسه خواسته هاش و خیلی هم ناشکره

_ قدر داشته هاتون را بدونید و شکر گزار باشین.😍

_ راستی من نمیدونستم اینجا محدودیت داره؛ دیروز که نسبتا فعال بودم متوجه شدم‌.😅

_ پس مث روند قبل ادامه میدیم.🫠

اعتراف میکنم که...

ساغر ساغر 23 اردیبهشت · ساغر ·

تو یه کانالی نوشته بود:

ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﺠﺮﯼ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻪ خانوم رضایی ﺑﻮﺩﺍ😊

ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺷﻤﺎ …ﺑﻌﻠﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﯽ، ﯾﮑﻢ ﺑﺮﻭ ﻋﻘﺒﺘﺮ ﺑﺸﯿﻦ !
ﻣﺎﻡ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﻋﻘﺐ ! ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﻬﺎﯼ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﻋﻘﺐ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﻪ ﻟﺞ ﮐﻨﻪ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﻩ !..😂😂😂

اینو خوندم یاد خاطره ی خودم افتادم.

*****************

اعتراف میکنم که: 

وقتی بچه بودم هنوز مدرسه نمیرفتم یه روز داشتم تلویزیون میدیدم تنها بودم بعد خانم مجری حین صحبتهاش گفت:

بچه ها! کیا با قیچی خیاطی کاغذ قیچی میکنن و  کاردستی درست میکنن؟

منم با شوق دستمو بالا کردم گفتم:

من!

(فک کردم حالا تشویقم میکنه کاردستی درست میکنم)

بعد خانم مجری خیلی جدی و با اخم گفت:

وای وای وای...چه کار خطرناکی و چه کار بدی!

منم ناراحت شدم فک کردم واقعا داره من را دعوا میکنه.😂

_ الان یادم افتادم کلی خنده م گرفت.

_ آقا شما هم بیایین زیر این پست از اعترافات دوران بچگی و نوستالژیای دوران کودکیتون بگین.🫠😉😀

تحت عنوان اعتراف میکنم که...

 

پست تشکر از دوست...

ساغر ساغر 23 اردیبهشت · ساغر ·

من اینجا یه دوست وبلاگی پیدا کردم؛ از روزی که وارد این  محیط جدید شدم و احساس غریبی کردم و آشنایی نداشتم خیلی کمکم کرده تو نوشتن وبلاگ و اینکه سوالی اشکالی  چیزی در مورد وب دارم خیلی راحت ازش میپرسم و اون با حوصله جواب میده.

ممنون که هستی. 

خوب،  با حوصله،  مهربون و مودب...

♥️🍃

 

سندروم شیشه خیارشور...

ساغر ساغر 23 اردیبهشت · ساغر ·

یه اصطلاحی وجود ‌داره بنام سندروم شیشه خیارشور یا "pickle jar syndrom"،

وقتی میبینیم یه نفر داره زور می‌زنه تا در شیشه خیارشور رو باز کنه، یه چیزی ته دلمون می‌خواد شیشه رو ازش بگیریم، چون فکر می‌کنیم ما توان باز کردنش رو‌ داریم.

بعد که گرفتیم، یه عالمه زور می‌زنیم و می‌بینیم که ما هم نمی‌تونیم.

این سندروم اشاره‌ به وقتایی داره که از فاصله به مشکلات دیگران نگاه می‌کنیم. گرفتاری‌های اونا از دوردست ممکنه خیلی ساده و قابل حل به نظر بیان! اما اگر خودمون هم در موقعیت اون فرد بودیم، می‌دیدیم همون مشکلاتِ به ظاهر ساده، چه‌قدر پیچیده، لاینحل و چاره ناپذیرن.

 


همه مون خیلی جاها کم میاریم از بد بودن آدما، از دوست‌هایی كه دست كمی از دشمن ندارن، از مشكلات خانوادگی، ازاحساساتمون، از روابطمون... 
ولی همه‌ش میگذره
و تک تكشون برات میشن تجربه؛
كه كمتر اعتماد كنی، کمتر حرف بزنی، كمتر خودتو كوچيک كنی، كمتر احساساتی باشی، كمتر جیك و بوک زندگیت رو به كسی بگی... 
و همه‌ی اين كم آوردنا باعث ميشه تو زندگی قوی‌تر بشیم...

♥️🍃

پ.ن:

اینروزها حال اکثر مردم خوش نیست 

برای آرامش دل همدیگه دعا کنیم.

برای منم دعا کنید ممنون♥️🍃

حساسیت...

ساغر ساغر 22 اردیبهشت · ساغر ·

یادتونه دیروز یه پست نوشتم به این مضمون که دوسه باری صفحه ی بلاگیکس را باز کردم بنویسم ننوشتم چون حسش نیس...

الان که حالم خوبه مینویسم دلیلش...

(دیروز حسش نداشتم و هم اینکه خسته بودم از اینکه توضیح بدم)

دیروز غذا بیرون خوردم، نمیدونم چی تو غذا زده بودند که به اون ماده ی غذایی حساسیت داشتم نیم ساعت بعد از خوردن غذا حالت تنگی نفس و خفگی و سرما و لرز پیدا کردم...

امروز حالم خوبه خدا روشکر.

پ.ن:

_ حساسیت بدن من متاسفانه بالاهست، حتی یبار یه قرص خوردم به اون دارو حساسیت داشتم نیم ساعت بعد از خوردن اون قرص کارم به اورژانس کشید.

_ اینو واقعا میگم بهتون: اگه حساسیت ندارین خدا روشکر کنید‌.

_این پست و پست موقت قبلی حذف خواهند شد.

_ این توضیح را برای دوستانی که دیروز  تو گفتمان راجح به پست قبل سوال  پرسیده بودند و من فرصت نکردم جوابشون بدم تو این پست توضیح دادم دلیلشو.

عادت..‌.

ساغر ساغر 22 اردیبهشت · ساغر ·

این چه مریضیه که صبح از خواب پامیشی هنوز چشمات کامل باز نشده دستت ناخودآگاه  میره میز کنار تخت؛ گوشیتو برمیداری همون حالت دراز کشیده؛ لعنتی را چک میکنی؟! 

بذار کنار اون وامونده  رو...😬