مجال نمی‌دهد خسته باشی! قدری فرصت نمی‌دهد بنشینی و اشک بریزی. باید هم‌زمان که سر کار می‌روی، یا کارهای خانه را انجام می‌دهی و مرتب میکنی  و یا آشپزی و... فکری برای خستگی‌ات بکنی. 

حتی گاهی آن‌قدر پیچیده می‌شود که همان وقت که دلت می‌خواهد همه‌چیز تمام شود، کرمِ چروکِ دور چشمت را می‌زنی که اگر دستِ قضا تو را زنده نگه داشت، لااقل چروکیده نباشی.

 بزرگسالی عجیب است؛ می‌خواهی همه‌چیز را با هم داشته باشی، در حالی که هیچ‌کدامشان را نداری!