دیروز که با هزار جور فکر و غصه و دلتنگی، پست قبلی رو نوشتم( حرم لازمم) ؛گوشی رو خاموش کردم گذاشتم روی پاتختی، شاید خوابم ببره… ولی نه، فکرهای بی‌سروته ولم نمی‌کردن. یکی‌دو ساعت بعد، بی‌اینکه بفهمم خودم را جلوی حرم دیدم.

سلام دادم، اذن دخول خوندم و رفتم داخل صحن.
یه آرامش عمیق، مثل یه نسیم نرم، نشست روی دلم؛ 

تنها بودم…
بی‌گوشی،
بی‌پیام،
بی‌هیچ صدای اضافه‌ای، 

بی هیچ حواس پرتی ای‌...
انگار همه دنیا رو پشت سر گذاشته بودم و فقط من بودم و صحن و چراغ‌ها و نسیمی که آروم از کنارم رد می‌شد.

نشستم… نگاه کردم… نفس کشیدم.
یه گوشه دنج پیدا کردم؛ همون‌جایی که انگار زمان وایمیسته.
بی‌هیچ عجله‌ای، بی‌هیچ نقابی…
با امام رضا حرف زدم، درد دل کردم، گریه کردم…
و بعد از مدت‌ها حس کردم دوباره «هستم».
نه وسط شلوغی، نه وسط عجله، نه وسط هزار فکر بی‌سروته…
توی یه لحظه واقعی، یه لحظه کامل.

تجربه قشنگی بود؛ از اون قشنگی‌هایی که آدم دلش می‌خواد قابش کنه، بذاره یه گوشه دلش، هر وقت خسته شد یا دلش گرفت، برگرده همون‌جا…
به همون سکوت، همون نور، همون آرامش بی‌قید و شرط.

زیارت‌نامه رو خوندم. صدای ساعت صحن آروم و بی تعارف گفت وقت رفتنه. دلم می‌خواست بیشتر بمونم… ولی باید می‌رفتم.

رفتم سمت کفشداری صحن جمهوری.
یه آقای خادم میانسال با یه صورت آروم و یه لبخند از جنس همون آرامش صحن، کفش‌هامو داد و گفت:
«زیارتت قبول دختر گلم…»

(با دیدن و  لحن اون خادم مهربون چهره ی زیبای پدرم  که به رحمت خدا رفته در ذهنم تداعی شد) 

تشکر کردم و بیرون اومدم. کفش‌ها دستم بود و جمله خادم هنوز تو گوشم می‌چرخید.نمی‌دونم چرا، ولی همون یه جمله، مثل مهر آخر یه نامه طولانی، نشست روی دلم. انگار یکی از پشت همه خستگی‌هام، یه دست آروم گذاشته باشه روی شونه‌م.

قدم اول رو که بیرون گذاشتم، هوای صحن یه‌کم خنک‌تر بود. چراغ‌ها روشن‌تر به نظر می‌رسیدن. باد آروم‌تر رد می‌شد. انگار حرم داشت بی‌صدا بدرقه‌م می‌کرد.

راه افتادم سمت خروجی. هر قدمی که برمی‌داشتم، حس می‌کردم یه تیکه از سنگینی‌هام کم می‌شه؛ انگار گریه‌ها و حرف‌هام همون‌جا تو اون گوشه دنج صحن جا مونده باشن.

یه لحظه وایستادم و برگشتم. صحن پشت سرم بود؛ چراغ‌ها، گنبد، صدای آروم زائرا… همه چیز همون بود، ولی من دیگه همون نبودم.

یه نفس عمیق کشیدم؛ اون‌قدر عمیق که انگار هوای تازه از ریه‌هام رد شد و رفت تا ته دل خسته‌م.

تو مسیر برگشت، شهر آروم‌تر بود. خیابون‌ها، آدم‌ها… همه چیز یه درجه نرم‌تر شده بود. شاید هم فقط من بودم که بعد از مدت‌ها دوباره تونسته بودم «دیدن» رو یاد بگیرم.

رسیدم خونه. گوشی هنوز خاموش بود روی پاتختی.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کردم لازم نیست روشنش کنم.
لازم نبود چیزی رو چک کنم، لازم نبود به هیچ صدایی جواب بدم.

حس می‌کردم یه تیکه از اون سکوت، اون نور، اون آرامش بی‌قید و شرط رو با خودم آوردم؛ یه سوغاتی که نه تو کیف جا می‌شه، نه تو دست… فقط تو دل.

و همون‌جا، تو سکوت اتاق، فهمیدم گاهی یه زیارت، یه قدم، یه نسیم… کافیه تا آدم دوباره «هست» بشه.

پ.ن:

نایب‌الزیاره‌تون بودم دوستان عزیز و گرامی. هرکسی گفته بود «رفتی حرم ما رو یادکن،  یادتون کردم. امیدوارم خیلی زود خودتون راهی مشهد بشین و این حال خوب، صفا و آرامشی رو که اونجا جاریه از نزدیک تجربه کنین.❤️