♥️🍃

اینقد خوشم میاد اتفاقی میرم تو وبلاگی؛ 

یکی همینجوری ساده و بی آلایش یه چی نوشته بدون اینکه حتی شاید قواعد نگارشی و ادبیات را رعایت کرده باشه ولی عجیب خوشت میاد از اون پست و  نوشته.

حالا یکی خیلی تلاش میکنه و اینقد به مغزش فشار میاره کلمات را به بازی میگیره ولی در نهایت متن دلخواه و  دلنشین نیست.

پ.ن:

قصدم از نوشتن  این  پست به این منظور نبود که نوشته ها باید دم دستی و سطحی و فاقد ارزش ادبی باشه و اصول نگارشی رعایت نشه ها..‌نه! 

منظورم اینه که بعضی‌ها اینقد دلی چیزی مینویسن که عجیب به دل میشینه.

به قولی:

حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

♥️🍃

 

 

انصافا نباید من  الان این آهنگ " عجب اومدی محسن چاوشی " را الان گوش میکردم...

مخصوصا رسید به اینجاش که؛

به من فک کن 
به تنهاییام 
به این خونه ی بهم ریخته😐

هیچی دیگه یکی بیاد در نقش سمیرا (دوستم) کمک هم خونه را تمیز کنیم.

عه! آقا این آهنگ قرار نبود اینجور تموم شه قرار بود احساسی باشه که...😍

پ.ن:

_ واقعا بعضی وقتها بدن آدم نمیکشه، انگار باتریش تموم میشه.

_ سمیرا کجایی؟!

 

غریبی...تنهایی...

ساغر ساغر · ساغر ·

گاهی وقتها احساس تنهایی،  غربت و  دلتنگی میکنم روزهای تعطیل بیشتر...( البته اگه بتونم میرم حرم حالم خوب میشه ولی اگه نشه برم حرم...)

مخصوصا وقتی خودم و یا بچه ها مریض باشیم.

از صبح دخترم حالش بد شده، ان شاالله زود حالش خوب بشه‌.

یعنی وقتی بچه ها  مریض میشن اینقد دلشوره میگیرم و دستپاچه میشم اصلا عقلم قد نمیده چیکار کنم.

دعا کنید.

پ.ن:

_ هرکس در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرف هایش را به  او بزند‌.
بدون رودربایستی، بدون خجالت،
وگرنه آدم از تنهایی دق می کند‌.

 

 

حال الآنم؟

ساغر ساغر · ساغر ·


فقط حمد..شکر‌‌‌...

امروز با افتخار میگم :
«الحمدالله الذی جعلنا من المتسکین بولایة مولانا امیر المومنین علی »

♥️🍃

پ.ن:

_تو تاریخ اسلام . . .
اگر غدیر و ولایت جدی گرفته می‌شد ،
محرم هیچ وقت اتفاق نمی‌افتاد!💔

_ اولین عیدی را از همسرم گرفتم بعدش از پدر شوهرم‌.

دوستان سید بزرگوار ما عیدی می‌خواهیم.

راستی نمیدونستم انار و آمیرزا از دوستان بلاگفا از سادات عزیز هستند عیدی ما یادتون نره.

 

 

پسرم تو کلاسه منم تو حیاط نشستم دیدم حوصله م داره سر میره...کتاب هم همراهم نیورده بخونم ...بسته نت گوشی خریدم اومدم تو نت بچرخم...دیدم باز هم داره حوصله م سرمیره...ایندفعه کتاب بیارم بخونم بهتره.

دوتا کتاب امانت گرفتم از کتابخانه هر دوتاش نیمه خوندم.

پ.ن:

معلومه پست هم بی حوصله نوشتم؟!😉

 

سلام...سلام...

ساغر ساغر · ساغر ·

♥️🍃

تازه تونستم گوشی دست بگیرم بیام نت.

صبح که کارداشتم بعدجایی مولودی دعوت بودیم از اون سمت رفتیم حرم جاتون خالی.

اینقد گرم بود دخترم گفت مامان بریم طبقه زیرزمین حرم خنکه.

زیارت کردیم خواستیم  برگردیم خونه با اینکه آفتاب بود بارون خوشگلی زد کم بود ولی خنک شدیم. خیلی وقت نیست رسیدم خونه  ناهار. خوردبم الان هم کولر زدیم استراحت.

یه ساعت دیگه باید برم کلاس حوصله ندارم و خسته هستم.🙃

 ولی؛

ساغر تو میتونی💪 

الکی مثلا روحیه بدم به خودم.🤪

پ.ن:

یکی ار دوستان سپرده بود ورودی حرم گه رسیدی سلام من را به امام رضا برسون، 

خواستم بگم انجام شد یادتون کردم همون ورودی حرم هنگام اذن دخول.😊

♥️🍃

♥️🍃

با دخترم رفته بودیم خرید، برگشت خط واحد سوار شدیم، خیلی شلوغ بود من و دخترم سر پا وایسادیم،  همون لحظه یه دختر جوون بنظرم دانشجو بود به دخترم گفت وایسادی عزیزم سخته بیا اینجا،  بغلش کرد رو پاش نشوند کنار خودش، باز یه خانوم از صندلی جلو اشاره کرد وسیله هاتو بده من واست نگه دارم، کیسه های خرید را از دستم گرفت تشکر کردم.داشتم فک میکردم چقد بعضی‌ها بی منت مهربونن و حب خیر دارن،  منتظر نمیشینن یکی ازشون کمک بخواد خودشون داوطلبانه کمک میکنند.

با دیدن اون دختر جوان پرت شدم به زمان دانشجویی...

♥️🍃

*********************

 یه دوست داشتم زمان دانشجویی بنام الهه؛ یروز تو حیاط دانشگاه وایساده بودیم با الهه  داشتیم  حرف میزدیم که دیدیم الهه یهو بی مقدمه رفت... نگاهش کردم چی شد اینجوری بی مقدمه و خداحافظی رفت دیدم اونطرف تر یه آبخوری بود یه دختر دانشجو دستاش پر کتاب و وسایل و کلاسور... کوله هم پشتش بود خواسته آب بخوره لیوان هم نداشت شیرهای آب از این فشاریها که باید با یه دستت میگرفتی چون لیوان هم نداشت با اون دستش میخواست زیر آب  مشت بگیره آب بخوره الهام شیر آب را واسش نگه داشت تا اون راحت آب بخوره...

حالا الهه کی بود؟!

یه دختر پولدارِ اصیل و متواضع، باباش کارخانه دار بود که حتی تو خونه شون هم کارگر داشتند.

پ.ن:

_ شاید نگه داشتن چند تا کیسه پلاستیک خرید و یا گرفتن شیر آب و ...یه کار کوچیکی بنظر بیاد ولی اون لحظه که تو مستاصل و خسته ای یکی میاد در قالب فرشته مهربون کمکت میکنه خیلی کمک بزرگی هست.

مطمئنم این خوبی و مهربونی هم بازتاب خوبی واسه فردی که مهربونی میکنه داره.

_ یاد بگیریم بی چشمداشت مهربون باشیم.

♥️🍃

 

 

یکی از دوستان در بلاگفا پستی نوشته و از عادت‌های بد شوهرش گفته که مثل شکنجه واسش میمونه...

در آخر پستش هم نوشته اگه شما هم از اون دسته مردهایی هستین که یکی از این عادت‌ها دارین از چهار فرسخی  وب رد نشین که اعصابم خرد و خاکشیره، 

بنظرم از تعداد کامنت گذاران مرد که تعدادشون ناچیز بود میشه پی برد که خیلیا از اون عادت‌ها را دارند😁 و جرات نزدیک شدن به وبلاگش را نداشتند.😅

یه مدت پیش هم  تو یه کانالی چالش گذاشته بودند خانمها؛ عادات بد همسرشون را گذاشته بودند که چه عادت بدی در شوهرتون هست که اذیتتون میکنه؟

 که اکثرشون گزینه های بهداشتی قید کرده بودند.

خیل عظیمی ار کامنتها و عادت‌های عجیبی از طرف خانمها نوشته شده بود؛ که یکی از خانمها نوشت: با خوندن این پیام‌ها و دیدن عادت‌های بد شوهراتون باعث میشه که دیگه ما کمتر از دست  شوهراشون حرص بخوریم که اگه عادت بد هم دارند دیگه از اینا را ندارند.

واقعا بعضی عادت‌های خیلی بدی داشتند حتی خوندنش هم آدم حالش بد میشه.

با دیدن اون کامنتها باید بگم با اینکه شوهرم خیلی ایراد داره و خیلی وقتها از دستش حرص میخورم ولی دیگه خدا رو شکر اون عادت‌ها را نداره پس با این احتساب:

شوهرمو بدین برم

میخوام به قربونش برم😉

بخدا آدم چیزهایی میخونه به همین کم راضی میشه😀

پ.ن:

۱_ آقایون کمتر خانمهاتون را حرص بدین، اونها که حرص بخورن جیب شما خالی میشه گفتم در جریان باشین، پول دوا دکتر ، ژل و عمل زیبایی برای جوان ماندن... که بعدش مردم میگن شوهرش خوبه که زنش جوون مونده😁🤣

 

۲_ میفرماین:

شوهر تمیز و پاکیزه گلی است از گلهای بهشت.

 

۳_ نه اینکه  همسرم ریخت و پاش نداشته باشه ها نه،

 ولی بهداشت را رعایت میکنه و مقیده خدا روشکر.

( باز هم یاد اون تبلیغ تلویزیونی افتادم)😅

 خدا روشکر که شوهر دارم باعث میشه حرص بخورم😂

 

 

نیازمندیها...

ساغر ساغر · ساغر ·

به یک عدد سمیرا در دنیای واقعی و یک عدد آمیرزا در دنیای مجازی نیازمندم...

********************

برشی از دنیای واقعی با سمیرا:

مجرد بودم با دختر یکی از فامیلهای دورمون خونه شون تقریبا حوالی خونه مون بود؛ با هم خیلی صمیمی بودیم؛ اسمش سمیرا بود. سمیرا دختر خوب، خوش اخلاق و  مهربونی بود.

یه روز عصر اومد خونه ی ما ، آخرای اسفند بود و خونه تکونی...

منم اتاقمون را ریخته بودم و داشتم مرتب میکردم و  گفت: ساغر بیا بریم بیرون خرید، گفتم: دلم میخواد بیام که ولی الان اتاق با این وضع را که نمیتونم ول کنم بیام، مانتو و شالش را در آورد گفت من کمک میکنم زود اتاق مرتب و تمیز بشه، با همدیگه کمد لباسها را جابجا کردیم و وسایلو مرتب کردیم جارو و دستمال کشی، خیلی زود تموم شد بعد با هم رفتیم خرید از از اون طرف هم رفتیم بستنی فروشی ، یبار دیگه هم  تو  حیاط داشتم پتو میشستم خواستم آبکشی کنم که سمانه از راه رسید  شیلنگ آب را گرفت از دستم و گفت تو برو آماده شو من پتو را آبکشی میکنم.

بارها از این محبتها و مهربونیها داشته واسه م، ضمن اینکه خیلی پایه بود برای بیرون رفتن و کلاس...

یوقتها به آبجیم میگم کاش مشهد هم یه دوستی مثل سمیرا داشتم.

*********************

برشی از دنیای مجازی با آمیرزا: 

قبل از قطعی اینترنت...که تو بلاگفا می‌نوشتم آمیرزا از بچه های فعال بلاگفا بود با روحیه ی شاد و کامنتهای با نمکش...بچه ها و دوستان شخصیت آمیرزا را میشناسند. یه آدم خوب، سنگین، باجنبه ، شاد، باهوش و اینکه فقط دوست داره سر بسر بچه های بلاگفا بذاره با ادبیات خاص خودش...فعلا که یکی از بچه های بلاگفا از دستش کفریه شدید😁 چون حریف زبون آمیرزا نشده...البته اون طرف هم تو جواب دهی کم نمیاره ها...

( توپرانتز بگم من کامنت گذار خوبی نیستم واقعا، و اینجا از همه ی شما عزیزانی که زحمت میکشین و کامنت میذارین واسه م عذرخواهی میکنم. تو بلاگفا هم...اونجا هم واقعا هم فرصت نمیکردم وبلاگ امیرزا را بخونم و هم اینکه کامنت بذارم و از آنجایی که دیدم داره خیلی زشت میشه کامنتهاش بی‌جواب بمونه برای اینکه تشکر کنم از این خواننده ی خوب، در پست معرفی وبلاگهایی که داشتم وبلاگ آمیرزا و یکی دیگر از دوستان فعال کامنت گذارم را معرفی کردم)

 

راستی آمیرزا به من میگه مش ساغر😅

 

القصه؛ دوستان بلاگفایی انگار زحمت کشیدند و آمیرزا را دعوت کردند به بلاگیکس که اینجا وبلاگ بنویسه ولی ایشون ناز نموده😀 و رد کرده دعوتشون.

 

خلاصه که آمیرزا:

اگه بیایین و اینجا وبلاگ بنویسین خوشحال میشیم جاتون خالیه.

از طرف مش ساغر

 

 

 

 

 

پیر شدیم رفت...

ساغر ساغر · ساغر ·

رفته بودم گواهینامه را تمدید کنم باید میرفتیم دکتر برای معاینات بینایی و...

وقتی وارد شدم بمحضی که وارد شدم نفر قبلی از اتاق دکتر اومد بیرون ؛  منشی من را فرستاد داخل، چون بیرون نور توچشمم خورده بود اومدم تو اتاق  یخورده غلط جواب دادم، دکتر گفت: عینک همراهت نیوردی؟ 

( منظورش این بود اگه عینک داری بزن با عینک جواب بده)

گفتم: آقای دکتر من عینکی نیستما چشمام ضعیف نیست.

همین چندماه پیش هم رفتم درمانگاه چشمام مشکل نداشت که...

دکتر با لبخند و بشوخی گفت:

 خانم پیری خبر نمیکنه...صبح از خواب پامیشی یهو می‌بینی پیری😅

خنده م گرفت... خودش هم خنده ش گرفته بود .😂

گفت: برو طبقه پایین اونجا عینک فروشی و  مسئول بود برای نمره  چشم و اینا...

گفتم آقای دکتر اگه امکانش هست اجازه بدین چند لحظه صبر کنم چشمام به نور عادت کنه بعدا...

دکتر خوش اخلاقی بود خدا خیرش بده قبول کرد بعدگفت: رانندگی نورمیخوره تو چشمت میخواهی چیکار کنی؟!

القصه؛ درست جواب دادم با ارفاق من را قبول کرد ولی گفت: بعدا سر فرصت چشم پزشکی برو...گفتم: حتما...

البته قبلا رفته بودم دکتر، آخه چشام تو نور آفتاب اذیت میشه عینک آفتابی تجویز کرد‌ه بود.

پ.ن: 

هیچی دیگه...خلاصه خواستم بگم که:

پیری از آنچه که در آینه میبینید به شما نزدیکتر است...😅

 

 

دعوای سر صبحی...

ساغر ساغر · ساغر ·

این چه سر و صدایی هست که صبح اول صبح راه انداختین؟! اَه...یعنی چی؟ یه ذره مراعات کنید خب...

پنجره آشپزخونه یکمش بازه...یه صدای دعوایی از سر خیابون میاد انگار تصادف شده نمیدونم چه اتفاقی افتاده! دوتا مرد گنده صداشون میاد ناجور...هرچی بلدن و بلد نیستن بهم گفتن...اعصاب آدمو بهم میریزن تپش قلب گرفتم... پنجره را بستم.