یه لحظه بلاگیکس زدیم قسمت گشت و گذار،
پستهای نظافت و وایتکس و شوینده و...
مراقب باشین لطفا!
یه لحظه بلاگیکس زدیم قسمت گشت و گذار،
پستهای نظافت و وایتکس و شوینده و...
مراقب باشین لطفا!
بهش میگم، دیشب داشتند میگفتند قرار گذاشتند که امروز صبح برن کله پاچه بخورند و بقیه ی داستان و یه خاطره تعریف کنم که؛
میگه:
دوست داری ببرمت بیرون کله پاچه بخوریم؟!
پ.ن:
۱_ آخه مرد، من اصلا کله پاچه دوست دارم بنظرت؟!
۲_ حالا جالبه خودش هم نمیخوره کله پاچه، بخاطر چربی زیادی که داره.
۳_ فک کرد این حرف را زدم هوس کله پاچه کردم.*
( ولی حرفش یاد یه خاطره ای افتادم آخر پست نوشتم)
۴_ یاد ندارم آخرین باری که کله پاچه خوردم کی بوده فک کنم تو یه دورهمی بود رفته بودیم فامیلها باغ شب خوابیدیم صبح کله پاچه خوردیم، منم نگاه میکردم به کاسه ی غذا و با قاشق بازی میکردم که مثلا من چی اینو بخورم؟
دایی بزرگم گفت: دایی جان چشماتو ببند و بخور و اصلا نگاهش نکن.
۵_ ولی مغز گوسفند دوست دارما.
۶_ * یاد سالها قبل افتادم مجرد بودم صبح با بابا داشتم میرفتم کلاس، از تو ماشین چشمم خورد به کارگاه پیراشکی و فروشگاه جنبش( اون البته اون موقع صبح بسته بود) رو به بابا گفتم بابا این کارگاه پیراشکی تازه اینجا زدند؟!
ظهر بابا از سر کار اومد دیدم دستش یه بسته هست و صدام میزنه میگم سلام بابا بله جانم؟
گفت: بیا این پیراشکیها را واسه تو گرفتم، تشکر کردم حواسم رفت به حرف و سوال صبح، گفتم بابا من که نگفتم پیراشکی میخوام چرا زحمت کشیدی. بابا گفت دیدم صبح سوال پرسیدی گفتم شاید هوس کردی پیراشکی بخوری اونموقع بسته بود برگشتنها گرفتم واسه ت.
بابا چند سال پیش ناگهانی فوت شد، به من زنگ زدند حال بابا بده همونروز بلیط هواپیما گرفتم و سریع خودمو رسوندم یزد که با خونه ی خالی بدون بابا مواجه شدم.
(دیگه من ساغرِ سابق نشدم)
الان اینو نوشتم اشک تو چشمام جمع شد.
آقا این پست قرار نبود این شکلی و تلخ تموم بشه.
لطفا برای شادی روح بابام صلوات بفرستین ممنونم.
+ ببخشید اگه این متن اشکال ویرایشی و نگارشی داره دیگه نمیتونم برگردم اصلاح کنم فعلا چشمام اشکیه نمیبینم.
امشب
نگاه کن به اطرافت
به خوشبختی هایت
به کسانی که می دانی
دوستت دارند
و به خدایی که
هرگز تنهایت
نخواهد گذاشت...
امیدوارم...
خداجونم من به لطف تو ایمان دارم.
دوستان دعام کنید بشه اونی که میخوام.
پ.ن:
بعد از مدتها، واقعا به این دلخوشی نیاز دارم.
پست نوشتم به محضی که اومدم ثبت بزنم گوشیم زنگ خورد ، تلفن را جواب دادم، حواسم نبود کل پست پرید.
عنوان اون پست بود حکمت کارهایی که نمیدونیم.
پ.ن:
احتمالا حکمت بوده اون پست اون لحظه ثبت نشه شاید بعدا اگه حوصله داشتم نوشتم.
درباره اش چای میخورم،
گریه میکنم،
کتاب میخونم،
اما دیگه درباره اش با کسی حرف نمیزنم.
پ.ن:
شما یه پیشنهاد بدین برای عنوان متن.🫠
· · کولر روشنه، دست و پام یخ کرده...
تازه اومدم تو اتاقی که کمتر باد کولر میاد.🥴
خودم همه چیز داشتم،
اگر بودم، دوستشان داشتم.❤️
· · اول خودم دیپی جان نباشم.😉😅
برم به کارهامو و برنامه هام برسم، خیلی کار دارم.
پ.ن:
_ کاش روزها بجای بیست و چهار ساعت چهل و هشت ساعت بود.
_ اصلا متوجه نمیشم چجوری روزها و ساعتها مث ماهی از دستم لیز میخوره و در میره؟!
_ وقتی اینقد کار داری که نمیدونی از کجا شروع کنی اول یه چای بریز واسه خودت، فکرت کار کنه😅

آکراسیا در ادبیات سنتی فلسفی بدین معناست که فرد با بهترین حکم خودش مخالفت میکند.
****************************
اگه بخوام به زبون ساده و خودمونی اکراسیا را توضیح بدم اینجوریه که:
یه تجربه ای که خیلی از ما داریم مجموعه کارهای عقب افتادمون هست.
همین الان اگر بخوای بهش فکر کنی میتونی یه لیست از این کارهای عقب افتاده ات بنویسی:
_ کتابایی که نخوندی،
_ دوره هایی که نصفه و نیمه رها کردی ،
_ رژیم هاییکه ادامه ندادی،
_ ورزشی که به چند روز بیشتر نرسید و
خلاصه یه بار ذهنی برای خودت درست کردی به اسم کارهای عقب افتاده.
یه مثال جالب از ویکتورهوگو براتون بزنم؟؟؟
جالبه واقعا.
تابستون ۱۸۳۰ ، ویکتورهوگو با یه دردسر بزرگ روبرو شد:
اون کتابی که یکسال برای نوشتنش زمان داشت رو انقدر عقب انداخته بود و درگیر مهمونی و کارای دیگه اش شده
بود که ناشرش خیلی عصبانی شد و بهش یه فرصت شش ماهه داد. هوگو برای اینکه بتونه از پس اینکار بربیاد یه تصمیم عجیب گرفت :
هوگو به دستیارش گفت تمام لباسهاش و در یه صندوق قفل کنه تا به جز یه شال چیزی برای پوشیدن نداشته باشه و نتونه بیرون بره و مجبور بشه توی اتاقش بمونه و بنویسه ...
کسی فکرش و نمیکرد از این کار عجیب و غریب
گوژپشت نوتردام دربیاد..
این مثال نشون میده فقط من و شما نیستیم که درگیر کارای عقب افتاده ایم. حتی نویسنده های بزرگ و خلاق هم با این چالش مواجه بودند.
مسئله به تعویق انداختن کارها انقدر قدمت داره که فیلسوفای بزرگی مثل ارسطو و سقراط برای توصیف این نوع رفتار یه کلمه اختراع کردن به اسم : آکراسیا
به بیان امروزی آکراسیا یعنی:
به تعویق انداختن کارها
( البته این معنی اصلی و فلسفی گونه اکراسیا نیست 😉 بیان امروزی اکراسیا را گفتم که متوجه بشین)
دوستانی که مث من کودک درون فعالی دارند، واسه تون تو نت در مورد اکراسیا سرچ کردم که مطلب و عکس با نمک دیپی جان را اورد، که زیر این پستم گذاشتم:

پ.ن:
خوب حالا که متوجه شدیم آکراسیا یعنی چی،
دوست دارین به کمک اقتصاد رفتاری در پستهای بعد توضیح بدم که چرا آدما هدفگذاری و برنامه ریزی میکنن اما بعدش اون و رها میکنن🤔؟!
به موقع ميرسن سر قرار،
زود پياما رو جواب ميدن،
سريع راه ميرن،
موقع حرف زدن فحش نميدن،
به ظاهرشون ميرسن و
بوى خوب ميدن، تشكر ميكنم.
🌱❤️
و بیش از هر کلمهای،باید از :
همیشه ها، هرگز ها، هیچوقت ها و هیچکجا ها پرهیز کرد.
از این «همیشه با تو میمانم»ها و «هرگز ترکت نمیکنم»ها
که «هـ» آغازشان با دو چشم حیران و متعجب، به آدمهایی مینگرد که مقید به زمان و مکاناند…
اما فراتر از زمان و مکان وعده میدهند
و باور و اعتماد را به مسخره میگیرند.
📚 دالِ دوست داشتن/ حسین_وحدانی
· · جهان در خواب شب بود که تو با صبح آمدی...
مشدَّد دوستت دارم به گواه تشدید روی اسم نازنینت...❤️
از خواب که پا شدم، این آهنگ رو گذاشتم و گوش دادم و روزمو شروع کردم...
دوستان روزتون بخیر و نیکی... ❤️
راستی صبح رفتم مغازه داشتم رد میشدم دیدم یه نفر از پشت سر تو پیاده رو صدام میزنه و میگه: ببخشید خانوم! برگشتم با خودم گفتم حتما سوالی چیزی داره یا آدرس جایی را میخواد بپرسه که دیدم در یه جعبه شیرینی که هنوز تموم ردیفهاش کاملا پر بود تعارف کرد سمتم و گفت بفرمایین شیرینی...
حالا شیرینیش چی بود؟! رولت و نون خامه ای که من عاشقشم، برداشتم و تشکر کردم و عید را بهشون تبریک گفتم.
راستی مشهدیها به نون خامه ای میگن نارنجک.
من عاشق نارنجکم.😀

خوابم نمیبره...کاش میشد این گوشی را گذاشت کنار و راحت خوابید.
حالت الان من یه چیری بین خوشحالی و ناراحتی هست ، دارم فک میکنم چقد چیزها را دارم در عین حال چقد چیزها را هم ندارم...
اونوقت چرا زوم میکنم روی قسمت خالی لیوان؟!
چرا نیمه ی پر لیوان را نمیبینم؟!
ناشکر نباش دیگه ساغر.
به یک فنجان چای
و لبخند به جای قند...

نائب الزیاره شما دوستان گرامی بودم.

همین چند روز پیش که رفته بودم کتابخانه، چشمم به این کتابِ افتاد و امانت گرفتم و اینروزها که مصادف با ولادت حضرت محمد(ص) است شروع به خواندن این کتاب زیبا و خواندنی به قلم " کنستان ویرژیل گیورگیو" کردم.
معرفی کتاب:

