_ باختی که باعث بشه آدما رو بشناسی خودش یه برگ برندس.
همینو بفهمیم واقعا زندگی سادهتر میشه. 👌
_ باختی که باعث بشه آدما رو بشناسی خودش یه برگ برندس.
همینو بفهمیم واقعا زندگی سادهتر میشه. 👌
بیخیال کنج دِنج کافههای سطح شهر
قهوههای کـربلا خواب از سرآدم میبَرد
اما خودمانیم رفقا…
ما که هنوز قسمت نشده پا به خاک کربلا بذاریم،
اما امروز، همینجا، وسط یک موکب کوچک،
نوحهی عربی پیچیده بود تو فضا
و مردها با لباسهای عربی قهوه تعارف میکردند.
همان لحظه، با خوردن اولین جرعه ی قهوه،
دلِ ما
بیصدا، بیاجازه،
از این شهر جدا شد
و پرکشید به سمت کربلا...
· · آنقدر پیگیر ما هستند برخی دوستان
که اگر پیگیر خود بودند، عالم می شدند.
دیروز که با هزار جور فکر و غصه و دلتنگی، پست قبلی رو نوشتم( حرم لازمم) ؛گوشی رو خاموش کردم گذاشتم روی پاتختی، شاید خوابم ببره… ولی نه، فکرهای بیسروته ولم نمیکردن. یکیدو ساعت بعد، بیاینکه بفهمم خودم را جلوی حرم دیدم.
سلام دادم، اذن دخول خوندم و رفتم داخل صحن.
یه آرامش عمیق، مثل یه نسیم نرم، نشست روی دلم؛
تنها بودم…
بیگوشی،
بیپیام،
بیهیچ صدای اضافهای،
بی هیچ حواس پرتی ای...
انگار همه دنیا رو پشت سر گذاشته بودم و فقط من بودم و صحن و چراغها و نسیمی که آروم از کنارم رد میشد.
نشستم… نگاه کردم… نفس کشیدم.
یه گوشه دنج پیدا کردم؛ همونجایی که انگار زمان وایمیسته.
بیهیچ عجلهای، بیهیچ نقابی…
با امام رضا حرف زدم، درد دل کردم، گریه کردم…
و بعد از مدتها حس کردم دوباره «هستم».
نه وسط شلوغی، نه وسط عجله، نه وسط هزار فکر بیسروته…
توی یه لحظه واقعی، یه لحظه کامل.
تجربه قشنگی بود؛ از اون قشنگیهایی که آدم دلش میخواد قابش کنه، بذاره یه گوشه دلش، هر وقت خسته شد یا دلش گرفت، برگرده همونجا…
به همون سکوت، همون نور، همون آرامش بیقید و شرط.
زیارتنامه رو خوندم. صدای ساعت صحن آروم و بی تعارف گفت وقت رفتنه. دلم میخواست بیشتر بمونم… ولی باید میرفتم.
رفتم سمت کفشداری صحن جمهوری.
یه آقای خادم میانسال با یه صورت آروم و یه لبخند از جنس همون آرامش صحن، کفشهامو داد و گفت:
«زیارتت قبول دختر گلم…»
(با دیدن و لحن اون خادم مهربون چهره ی زیبای پدرم که به رحمت خدا رفته در ذهنم تداعی شد)
تشکر کردم و بیرون اومدم. کفشها دستم بود و جمله خادم هنوز تو گوشم میچرخید.نمیدونم چرا، ولی همون یه جمله، مثل مهر آخر یه نامه طولانی، نشست روی دلم. انگار یکی از پشت همه خستگیهام، یه دست آروم گذاشته باشه روی شونهم.
قدم اول رو که بیرون گذاشتم، هوای صحن یهکم خنکتر بود. چراغها روشنتر به نظر میرسیدن. باد آرومتر رد میشد. انگار حرم داشت بیصدا بدرقهم میکرد.
راه افتادم سمت خروجی. هر قدمی که برمیداشتم، حس میکردم یه تیکه از سنگینیهام کم میشه؛ انگار گریهها و حرفهام همونجا تو اون گوشه دنج صحن جا مونده باشن.
یه لحظه وایستادم و برگشتم. صحن پشت سرم بود؛ چراغها، گنبد، صدای آروم زائرا… همه چیز همون بود، ولی من دیگه همون نبودم.
یه نفس عمیق کشیدم؛ اونقدر عمیق که انگار هوای تازه از ریههام رد شد و رفت تا ته دل خستهم.
تو مسیر برگشت، شهر آرومتر بود. خیابونها، آدمها… همه چیز یه درجه نرمتر شده بود. شاید هم فقط من بودم که بعد از مدتها دوباره تونسته بودم «دیدن» رو یاد بگیرم.
رسیدم خونه. گوشی هنوز خاموش بود روی پاتختی.
برای اولین بار بعد از مدتها، حس کردم لازم نیست روشنش کنم.
لازم نبود چیزی رو چک کنم، لازم نبود به هیچ صدایی جواب بدم.
حس میکردم یه تیکه از اون سکوت، اون نور، اون آرامش بیقید و شرط رو با خودم آوردم؛ یه سوغاتی که نه تو کیف جا میشه، نه تو دست… فقط تو دل.
و همونجا، تو سکوت اتاق، فهمیدم گاهی یه زیارت، یه قدم، یه نسیم… کافیه تا آدم دوباره «هست» بشه.
پ.ن:
نایبالزیارهتون بودم دوستان عزیز و گرامی. هرکسی گفته بود «رفتی حرم ما رو یادکن، یادتون کردم. امیدوارم خیلی زود خودتون راهی مشهد بشین و این حال خوب، صفا و آرامشی رو که اونجا جاریه از نزدیک تجربه کنین.❤️
· · بدون توضیح هیچ حرف اضافه...
یعنی امروز اسم وبلاگمو باید از یادداشتهای ساغر به خط خطی های ساغر تغییر بدهم...
پ.ن:
_ دیدی اعصابت خورده یه چیزی هی مینویسی بعد مچاله میکنی میندازی سطل زباله، یا میشنی فقط بی هوا خط خطی میکنی...الانم من اونجوریم.!🥴😬
_ معده مون زده به اعصاب
اعصابمون زده به معده اصلن یه وضعی
خودشون درگیرن باهم بعدا آشتی میکنن.
منم این وسط کشک.😅
· · از لحاظ روحی الان دلم میخواد
همه من را به خاطر پولم بخوان.
به همین برکت.😅
خداجونم جایگاه درست برای من لطفا!
پ.ن:
امروز خیلی قاطیم.🥴
از بیرون اومدیم؛
(طبق جدول زمانبندی ساعت خاموشی برق منطقه ما یه نیم ساعت گذشته و همچنان برق داریم!🤭 خدا برکت بده)
میگه:
_ چرا برق نرفته؟
بعد با هم میخندیم.
***********************
پسر خواهرشوهرم از تهران تماس گرفته داره با همسر صحبت میکنه، بعد از احوالپرسی و صحبتهای معمول میپرسه شما برقاتون میره؟! (صداش بلند بود متوجه شدم)
با خنده به همسرم میگم:
بگو نه منتظرشیم.😁🤭
پ.ن:
حالا برق میره به کنار، ما تازه به قطعی برق عادت کردیم😉
چرا حالا تنظیم زمان بندیشو بهم زدین؟🥴
باید بگم که:
دلمو بردی دیه چرا برام ناز مُکُنی؟!😁
تو منظم باش دیگه، ما برنامه هامون طبق جدول تنطیم کرده بودیما.🥴
عجب معضلی شده.
یه اتفاقاتی برام داره میفته که دلیلش غرور و جهل و حماقت روزهای نادانیمه.🥴
مطمئن باشی یه نفر داره برات غذا درست میکنه
وگرنه به خودت میای میبینی هم گشنهای،
هم غذا نداری ☹️😅
پ.ن:
یک نصیحت من به خانمهای گل:
اول غذا،
بعد گوشی🤭
بی ربط نوشت:
آقا چرا اینقد من دیر به دیر میرم قسمت مدیریت حساب و پاسخ کامنتامو میبینم🤔
اونموقع میخوام جواب بدم که بیات میشه خب😁
· · اومدم بگم دوست دارم دیدم
«حمیدرضا قبادی راد» قشنگتر میگه :
دیگران درحد ممنون و سپاس و مرسیاند
تو ولی دورت بگردم من فدایت جانمی
پ.ن:
آخه به هر زبون میگم دوستت دارم
بازم به من میگی نمیشه یاورم
اگه تو از بری زبون زرگری
بیا برات بگم زبون زرگری
دوزو سز تز دازا رز مز😊
یه وبلاگنویس داریم به اسم انار بانو ؛ دختر مشهدیِ بیشیبهپیله، مهربون… از اونایی که ساده مینویسه ولی بانمک...
الانم زائر کربلاست و تو کانالش سفرشو جز به جز شرح میده ؛ با یه عکس، یه جمله کوتاه...
تازه اتوبوس از مشهد بیرون زده بود، یه عکس گذاشته بود ازمنظره ی بیرون اتوبو س که اتوبوس وایساده، انگار کمکراننده رفته بودپایین...
انار بانو هم حوصله ش سر رفته بود اون عکس را گرفته بود و زیر عکس نوشته بود:
«سر راه واستاده دنبال مسافره…
وخه * بیا مرد حسابی!»
**********************
حالا اینا رو گفتم که برسم به درد دل خودم؛
یه تعمیرکار قرار بود بیاد خونهمون هنوز نیومده!
زنگ زد گفت: کاری پیش اومده ببخشید اولین فرصت فردا میام.
انار بانو، اگه هنوز از مرز خارج نشدی و اینجا رو
می خونی...ببین قاطی مسافرها و زوارها تعمیرکار ما نیست؟! نشونه اش هم جعبه ابزارشه که همراهش هست ببین قاطی کوله ها جعبه ابزاری چیزی نیست؟!😅
شاید همون مسافری است که سر راه سوار کردین باشه.
اگه هست بهش بگو:
« ساغر گفت: کلی کار داریم، منتظرتیم…
وخه بیا مرد حسابی 😅
پ.ن:
_ *وخه یه اصطلاح مشهدی است.
_ انار بانو وخه بیا اینجا را بخون، التماس دعای فراوون دارم.
_ راستی ممد و محمود دوتا داداش همسفریهاتون کجا پیاده شدند؟!🤭 نفهمیدی چی چی میخواستن معامله کنن؟!😁
· · تیرامیسو بیشتر بهش میاد یه نوع قربون صدقه ی شمالی باشه تا دسر!
تی قوربان، تی بلا می سر، تی رامیسو، من تو را میسو،
تو مرا میسو...😄😅
پ.ن:
وقتی داری تیرامیسو درست میکنی و به وجه تسمیه اون فک میکنی...🤔
رفتم سرچ کردم دیدم نوشته بود:
تیرامیسو یک دسر سنتی و محبوب ایتالیایی است که ریشه ی آن به قرن بیستم باز میگردد. نام این دسر در زبان ایتالیایی به معنی "مرا حالم ببر " یا " حالم را خوب کن" است که به دلیل ترکیب مواد اولیه ی آن، مانند قهوه و کاکائو انتخاب شده است...
· · خدابیامرز نیوتون هم اگه زنده بود
الان راهی کربلا بود!
نه برا زیارت،
برای تحقیقِ نیروی جاذبه!!!✨
پ.ن:
_ این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست
_ دلم هوای تو را دارد..بگو چه چاره کنم؟!
آینه، وسیلهی عجیبیه...
بین خودمون باشه...
توی رابطهها، ما آدما گاهی یه استعداد عجیب داریم.
یه لیست بلندبالا از انتظارها درست میکنیم.
دوست داریم طرف مقابلمون شنوندهی خوبی باشه...
اما وسط حرفش، خودمون مشغول جواب دادن به یه پیام میشیم.
دوست داریم همیشه یادمون باشه...
اما تولدش که میرسه، تازه یادمون میافته تقویم هم یه چیزی بوده!
دوست داریم صادق باشه...
ولی خودمون بعضی حقیقتها رو با جملهی معروفِ «ولش کن، گفتنش فایده نداره» بایگانی میکنیم.
دوست داریم وقت بذاره...
اما وقتی نوبت خودمون میشه، میگیم:
«این چند روز خیلی سرم شلوغ بود...»
بین خودمون باشه...
انگار برای دیگران، قانون مینویسیم...
ولی برای خودمون، تبصره.
هر جا کم میاریم، یه دلیل قشنگ پیدا میکنیم.
هر جا دیگری کم میاره، اسمش میشه بیتوجهی.
شاید قبل از اینکه از کسی بخوایم همون آدمی باشه که دلمون میخواد...
بد نباشه یه بار جلوی آینه از خودمون بپرسیم:
اگر جای اون بودم، از نسخهی «من» راضی بودم؟
جواب این سؤال، نه دعوا راه میاندازه...
نه کسی رو محکوم میکنه...
فقط گاهی یه حقیقت آروم رو یادمون میاره.
رابطه، جای امتحان گرفتن از هم نیست...
جاییه که هر دو نفر، همون چیزی رو از خودشون خرج کنن که از طرف مقابل انتظار دارن.
شاید عدالت، از همینجا شروع بشه...
از آینهای که قبل از نگاه کردن به دیگران، یک بار خودمون رو توش ببینیم.
تندنویسی… تندخوانی...
این دو تا مهارتی که من دارم.فقط مشکلم اینه که گاهی حواسم پرت میشه! من هم تند مینویسم، هم تند میخوانم؛ ولی نه برای اینکه بگم «بهبه چه تواناییای دارم». راستش تندنویسیام خوشخطی ندارد، تندخوانیام هم تمرکز آنچنانی ندارد.
******************
من وبلاگها را معمولاً با یک نگاه سرسری رد میکنم؛ اگر بخواهم چیزی یاد بگیرم، فقط همان بخشهایی را با دقت میخوانم که لازم دارم. یکی از دوستانم همیشه من را به نویسندگی تشویق میکند. به او گفتم نویسندگی تمرکز میخواهد و من تمرکزِ چندان قابلافتخاری ندارم. گفت: «تمرکز با تمرین درست میشه.» بعد هم کلی راهنمایی کرد و انگیزه داد که ادامه بدهم.
******************
اما تندنویسی من خودش یک داستان جداست:
فعلها را حذف میکنم، برای خودم کد و نماد دارم، یادداشتهایم شبیه رمزهای باستانیاند و خب طبیعی است که خوشخطی در این میان قربانی میشود.
یک روز دیگه ؛ با یه دوستی درباره خط صحبت میکردیم. به او گفتم تندنویس هستم ولی خوشخط نیستم و دوست دارم کلاس خوشنویسی بروم. حتی یکبار برای ثبتنام رفتم، اما قسمت نبود و نرفتم.
و اما شاه بیت ماجرا:
دوستم در جوابم چی نوشته باشه خوبه؟! 😉
نوشت: «الان دیگه سخته، فایده نداره… بیس کارت ریدس.»😅
نگاهم افتاد به جملهاش و مغزم رسماً هنگ کرد.
«بیس… کارت… ریدس…
این دیگه چه زبانیه؟!»🙄
دوباره خواندم، تازه فهمیدم منظورش چیست.🤣
بگذریم از اینکه نه تشویق کرد، نه انگیزه داد، نه حتی یک جملهی ساده مثل «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است».
حقیقت را گفت، قبول؛ اما ترکیب کلمهی خارجی base «بیس » با کلمه ی «ریده» در یک جمله، واقعاً چه معنایی دارد؟😅
😉
یک دیکشنری جدید لازم داریم فوری! لطفا!
آقای علیاکبر دهخدا، روحت شاد.
پ.ن:
۱_ خوانندگان عزیز، من عذر خواهی میکنم ولی عین ادبیات دوستم را مجبور شدم بنویسم و گرنه نمیتونستم کنه مطلب را به شما برسونم.
۲_ کنه مطلب دریافت شد؟! یا بیشتر توصیح بدم؟!😅
۳_ تفاوت دیدگاه آدمها در یک موقعیت مشابه همیشه جالب است.
۴_ «این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یارِ ما این دارد و آن نیز هم»
· · تو کانال یکی از دوستان عکس سینک آشپزخانه را گذاشته و زیرش نوشته:
اولین صحنه و آخرین صحنه ای که هر زن شب و صُبح میبینه 🌸😃
ساعت ۴صبح ظرف نشسته بودم که شستم!😬🤗
پ.ن:
۱_دقیقا همینه ها، بنظرم سینک آشپزخانه مهمترین قسمت خانه هست که باید تمیز باشه.
صبح از خواب پامیشی میخواهی آب بذاری که جوش بیاد و چای دم کنی اولین نگاهت به سینک میفته.
دوست داری با چه صحنه ای مواجه بشی؟!
تمیز و براق و خالی از ظرف ،
یا کثیف و پر از ظرفهای نشسته؟!
پس ظرفها را شب ها قبل از خواب بشورید و سینک را تمیز و آبکشی کنید.
مامانم همیشه این جمله معروف را داره، میگه:
ظرف تا تره یادت نره...
یعنی همینکه ظرفها کثیف شدند، همونموقع بشور.
۲_ یکی از کارهایی که تو تمرینات فلای لیدی انجام میدم و جزو چک لیست روزانه م هست سینک تمیز است.
البته که فلای لیدی تمرینات دیگه ای هم داره ولی با سینک تمیز شروع میکنیم.😊