پیاده رفتیم حرم...نصف بیشتر راه را هم پیاده برگشتیم...
تازه رسیدیم خونه، خیلی خسته ام،
من غش...
پ.ن:
شلوغ ترین موقع مشهد و حرم امام رضا، ایام شهادت امام رضا هست.
پیاده رفتیم حرم...نصف بیشتر راه را هم پیاده برگشتیم...
تازه رسیدیم خونه، خیلی خسته ام،
من غش...
پ.ن:
شلوغ ترین موقع مشهد و حرم امام رضا، ایام شهادت امام رضا هست.
هیچی هم نمیشه گفت و نوشت...
پ.ن:
میدونی چیه؟!
بلاخره یه روزیم روزِ ما میشه...
این روزها خیلیها رابطه نمیخوان؛
دسترسی میخوان.
صمیمیت بدون مسئولیت،
سکس بدون تعهد،
توجه بدون دلبستگی.
انگار آشنا شدن تبدیل شده به مقدمهای برای مصرف کردن آدمها.
بعد هم اسمش رو میذاریم تجّدد.
بعضی جاها فقط مکان نیستند...مرهماند، نفساند، پناهاند...
بعد از مدتها نیمه شب رفتیم حرم... خیلی خوب بود... نشستیم رو فرشهای صحن،
صحن خنک و ملایم...آسمان صاف...نور گنبد..آرامش...
حسی زیبایی که مدتها بود دنبالش میگشتم...
بی ربط نوشت:
راستی مهمونی دیشب هم اونقدرها که فک میکردم سمی باشه، سمی نبود...😉
خدا را شکر
درحالی که اصلا اینطور نیست.
به افرادی که در زندگی واقعی شما را دوست دارند،
برایتان ارزش قائلند و حمایتتان میکنند توجه کنید. اینترنت ممکن است طوری وانمود کند که
انگار ماهیهای زیادی در دریا وجود دارد،
اما واقعیت اینه بیشتر آنها ارزش صید ندارند.
جنگ داخلی صبحگاهی...
من آدم قهرقهروئی نیستم، ولی امروز رسماً قهر کردم. یعنی جنگ داخلی راه افتاده بود.
طرف هی گیر میداد:
«پاشو دختر خوب، برو دستوصورتتو بشور، موهاتو شونه بزن، یه کم آرایش کن، برو چای و صبحونهتو بخور.»
همینجوری روی تخت دراز کشیدم و لج کردم و اعلام استقلال کردم.
گفتم خودش بره چای و صبحونه بخوره، به من چه.
اصلاً آدم اینقدر پررو؟ نمیفهمه از دستش دلخورم. 😬
چند بار هم بهش قبلا هشدار دادم، ولی خب… معلومه که گوش نمیده، چون مغز مشترک داریم...
ما از آدمها خسته نمی شویم؛
از آن نسخهای از خودمان خسته میشویم که مجبوریم کنارشان باشیم.
بعد از بعضی دورهمیها، بیآنکه اتفاق بدی افتاده باشد، خسته برمیگردی. کسی چیزی نگفته، بحثی نشده، همهچیز مؤدبانه بوده. اما در ماشین که مینشینی، انگار از یک کار سنگین برگشتهای. سالها فکر میکردم این خستگی از آدمهاست. بعد فهمیدم اشتباه میکردم. ما از آدمها خسته نمیشویم.
از نسخهای از خودمان خسته میشویم که کنار آنها باید باشیم. آن نسخهای که باید بخندد وقتی چیزی خندهدار نیست، باید سکوت کند وقتی حرفی دارد، باید موافق باشد وقتی نیست. نگهداشتن آن نسخه، انرژی میخواهد. و هرچه فاصلهاش با خود واقعیات بیشتر باشد، انرژی بیشتری میبرد. به همین دلیل است که یک شب با یک دوست قدیمی، خستهات نمیکند، اما دو ساعت در جمعی که باید در آن نقش بازی کنی، تا فردا زمینگیرت میکند.
این را که بفهمی، سؤالت عوض میشود. دیگر نمیپرسی «چرا از این آدمها خسته میشوم؟» میپرسی «کنار چه کسانی، لازم نیست کسی جز خودم باشم؟» جواب آن سؤال، معمولاً کوتاه است. دو نفر. شاید سه نفر. و همانها هستند که باید هوایشان را داشته باشی.
نوشته:
بعد از کار تو معدن
سخت ترین کار عادی جلوه دادن قیافه است ،
وقتی تف طرف پریده تو صورتت
و باید وانمود کنی اتفاقی نیوفتاده.
پ.ن:
_ وای وای وای...🥴
_ تجربه شو داشتین ؟! 😅🤭
_ اول خودم میگم:
من خودم یبار یکی که باهم رودربایستی داشتیم،
داشت باهام صحبت میکرد، آب دهنش هنگام حرف زدن پریده شد تو صورتم. حالم بد شد ولی بناچار به رو خود نیاوردم.🥴
ولی بنده خدا متوجه شد کلی معذرت خواهی کرد.
موقعیت بدی بود هم برای من هم برای او.
_ آقا من اومده بودم پست امروز خاطره مو بنویسم این پست تفی مانع شد یادم رفت بنویسم.😅
(یعنی گوشی دست گرفتم برم بنویسم روزانه ی امروز را ، اون نوشته را که خوندم کلا به قول مشهدیها یادم شد.*)
*یادم شد = یادم رفت
گفت: جاییخواندهام با یک راه میشود
تمام قانونهای جذب را دور زد.
آیا دوست داری
که همه دوستت داشته باشند؟❤️
بعد یک حدیث خواند:
[إنَّ الصَّمتَ يُکسِبُ المَحَبَّةَ]
سکوتوخاموشی، محبت به بار میآورد.
امامرضا(ع)💚
· · آدمیزاد هرچی تو ذات خودش باشه
تو بقیه اونو زودتر پیدا میکنه.
پ.ن:
شدیدا با این حرف موافقم.
برق رفته و هوا گرمه. کلافه روی مبل لم دادهام و سعی میکنم با خواندن کتاب حواسم را از این گرما پرت کنم که صدای دخترم را میشنوم؛ خیلی جدی و محکم میگه: «دارم نونوایی میکنم… وای، چقدر گرمه!»
سرم را از روی کتاب بلند میکنم و نگاهش میکنم. یک دمکنی کوچیک گذاشته روی سرش، دستهی تی را هم گرفته دستش؛ انگار وسط خانه یک نانوایی کوچک راه انداخته. بیاختیار لبخند میزنم.
خندهام را میبینه و با همان جدیتِ بامزه میگه: «مامان، من دارم نون میپزم.»
داشتم قربونصدقهاش میرفتم که اینطور با نمک و مصمم وسط این گرما مشغول نانوایی است که…
یک خرس پشمالوی بزرگ را بغل کرده میاد سمتم، میذاره توی بغلم و میگه «اگه دوستش داری، بغلش کن و بوسش کن.»
ای خدا…
یعنی وسط این گرما، وسط این خاموشی، وسط این حالِ داغون…
این بغل کردن و بوسیدنِ خرس پشمالوی گنده را کجای دلم بذارم؟
پ.ن:
۱_ تو این گرما و احساس کلافگی ،اجبارا باید خرس گنده را بغل کنم و بوسش کنم که احساسات دخترم جریحه دار نشه.😅
آقا...مجبورم مجبور...🤪
۲_ شما را تنها میذارم با این نوشته ی زیر که نوشته بود:
گرمای ۵۰ درجه، برقا رفته،
چکات برگشت خورده،
دوماه اجاره مغازه ندادی،
حکم جلب اومده،
همون موقع زنت زنگ میزنه و
میگه: چرا به من توجه کافی نمیکنی؟
😅
۳_ توجه کافی کن آقای عزیز😁
· · طبق قانون فیزیک قرار دادن یک آهن در میدان مغناطیسی، پس از مدت کوتاهی آنرا به "آهنرُبا" تبدیل میکند.
حال قراردادن یک ذهن در میدان مغناطیسی بدبختی، می شود بدبختی رُبا.
و قرار دادن در میدان مغناطیسی خوشبختی، میشود خوشبختی رُبا.
هرچه را که میبینید،
هرآنچه را که میشنوید،
و هر حرفی که میزنید،
همه دارای انرژی هستند و ذهن شما را همانرُبا میکند.
به قول حضرت مولانا:
تا درطلب گوهر کانی، کانی
تا در هوس لقمه نانی، نانی
این نکتهٔ رمز اگر بدانی، دانی
هرچیز که در جستن آنی، آنی
جمعهست؛ هوا آرومه و دلم سنگین.
کانالها رو بالا و پایین میکنم که چشمم میافته به حرفای یه ادمینِ مشاور.
نوشته بود:
«قلبم درد میگیره وقتی پیامها رو میخونم؛ یکی از طلاق میگه، یکی از افسردگی، یکی از خودکشی، یکی از فاصله، یکی از سردی، یکی از بیتوجهی، یکی از گریه، یکی از عذاب وجدان، یکی از بیمیلی… و این “یکییکیها” متأسفانه خیلی زیادن.»
پ.ن:
۱_ و من، یکی از همون «یکیها»م؛
از همون آدمایی که دلشون گاهی بیهیچ دلیل خاصی میگیره،
از همون صداهای آرومی که تو شلوغی دنیا کمتر شنیده میشن.
۲_ پست قره ی عزیز رو دیدم؛
دربارهی اینستاگرام و القای حسِ ناکافیبودن نوشته بود...
دلم گرفت؛ نه از قره ی عزیز، از اینکه این حس چقدر برامون آشناست.
۳_ انگار هربار صفحهی اینستا را بالا میکشی، یه ذره از خودت کم میشه.
به این فکر کردم که؛ زندگی واقعی اون ویترینِ برقافتادهی عکسها نیست.
لبخندها همیشه راست نمیگن.
پشت قابها شبهایی هست که آدم بیصدا گریه میکنه،
بحثهایی که هیچوقت نوشته نمیشن،
ترسهایی که اسم ندارن،
و خستگیهایی که تو هیچ استوری جا نمیشن.
بیشترِ ما از همون «یکیها»ییم؛
آدمایی با زخمهای کوچیک و بزرگ،
با دلهایی که گاهی بیدلیل میلرزه،
با امیدهایی که وقتایی کمرنگ میشن.
آدمایی که فقط تلاش میکنن روزشون رو به یه شکلی برسونن به آخر؛
با یه چای داغ،
با گوش دادن به یه آهنگ قدیمی موردعلاقه،
با خوندن چند سطراز کتاب،
با یه مکث کوتاه وسط شلوغی،
با نوشتن یه جملهی ساده که شاید دل رو یه کم سبکتر کنه.
و راستش همین نوشتنها و خوندنها،همین چند خط درد دل نصفهنیمه،
گاهی همون چیزیه که آدم رو از زیر بار روز بلند میکنه.
اینجا، بین همین کلمهها و همین سکوتهای کوتاه،
جایی برای «یکیها» هست؛
برای من، برای تو،
برای همهی آدمایی که بیسروصدا ادامه میدن.
۴_ اینجا " شوآف" نیست.
· · بچهها تو رو خدا بیاین بگین شما هم حساباتون خالیه
یکم آروم بگیرم 😂
نمیدونم شما هم اینجوری هستین یا نه،
ولی من بعضی شبها، درست قبل از اینکه چشمهام سنگین بشن، روزمو از اول مرور میکنم.
نه برای اینکه ببینم چقدر کار کردم …
برای پیدا کردن یه لحظهی کوچیک؛
لحظهای که بیهوا، بیدلیل، یه لبخند آروم روی لبم نشسته.
عجیبه…
گاهی اون لحظه فقط یه پیام سادهست،
گاهی یه جملهی کوتاه،
گاهی فقط فهمیدن اینکه یه نفر، یه گوشهی این دنیا،
بیصدا حواسش به منه.
آخرِ روز، آدم با همین چیزای کوچیک آروم میگیره…
نه با برد و باختهای زندگی.
امشب هم…
امیدوارم وقتی سرت رو روی بالش میذاری،
یه گوشهی دلت
یه بهونهی قشنگ برای لبخند داشته باشه.
اگه داشت…
همون کافیه.
پ.ن:
امروز به دوستم که تازه از سفر کربلا برگشته بود،
تماس گرفتم که احوالشو بپرسم و زیارت قبولی بگم، جواب نداد.
یکی دو ساعت بعد خودش زنگ زد؛ من بیرون بودم.
با صدای خسته اما مهربون گفت:
«مهمون داشتم، متوجه تماست نشدم.»
بعد، خیلی آروم و صمیمی ادامه داد:
«تو حرم امام حسین، دو رکعت نماز خوندم به نیابت تو…
به خدا این دو رکعت رو فقط مخصوص تو خوندم.»
همونجا… وسط خیابون…
بین رفتوآمد آدمها…
اشک شوق از چشمهام سرازیر شد.
یه حس ناب، یه آرامش عمیق،
یه لبخند که از ته دل میاومد.
ممنونم خداجون
که یاد ما رو تو دل آدمها میکاری
و از جایی که فکرش رو نمیکنیم،
یه دلیل قشنگ برای لبخند میفرستی.
امیدوارم امشب،
دل تو هم
یه بهونهی لطیف برای لبخند داشته باشه.
اگه داشت…
همون کافیه.
· · گاهی آدمها با لبخند نزدیک میشوند،
با مهربانی حرف می زنند و
چهره ای آرام از خودشان نشان می دهند.
اما همیشه ظاهر آرام نشانه ی نیت آرام نیست.
· · هیچ چیز بدون باخت به دست نمی آید...
حتی بهشت هم مرگ را میطلبد.
· · ولی بنظرم حذف آدم های قدرنشناس،
از حذف قندم بهتره؛
امتحان کنید...