
پ.ن:
تصحیح شد!

پ.ن:
تصحیح شد!
یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که؛
نمیشود به دیگری فهماند.
نمیشود گفت.
آدم را مسخره میکنند.
هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.
زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.
· · تلخه ولی؛
پدر مادرایی که سختگیر و انعطافناپذیرن،
دروغگوهای خوبی تربیت میکنن.
پ.ن:
دیدم تو اطرافم که میگم.
· · دوستان ببخشید من پست قبل را باید تصحیح و اصلاح میکردم چون فعلا فرصت ندارم اجبارا زدم پست را حذف کردم تا اشتباه برداشت نشه، عذر خواهی میکنم.
دیشب خواب دیدم کسی داره به من میگه : «چیه این مطالب رو توی وبلاگت میذاری؟! چرا مطلب آموزنده نمیذاری؟!»
بعد از این خواب، با خودم کلنجار رفتم؛ تصمیم گرفتم که یا سکوت کنم و یا اینکه سعی کنم مطالب آموزندهتری برای وبلاگم بنویسم. پس راهیِ کتابخانه شدم؛ کتابهایم را تحویل دادم و دوباره کتابهای جدیدی امانت گرفتم تا مطالعه کنم و چیزی به معلوماتم اضافه شود.
اما قبل از اینکه ادامه بدهم، یک توضیح کوتاه بدم:
وقتی خواستم برای خودم کتاب بگیرم، دختر کوچولوم هم گفت: «مامان، برای من هم کتاب بگیر!»
یکی از کتابهایی که برایش گرفتم، «دایرهالمعارف کوچک من دربارهی بدن من» است. وقتی به خانه برگشتم، شروع کردم به ورق زدن و مطالعه کردن؛ تا اینکه رسیدم به صفحهی آخر کتاب، جایی که یک کودک ادیب و کتابخوان، جملهای نوشته بود که واقعاً جلب توجه میکرد.😉
عکس در «ادامه مطلب» برایتان گذاشتهام...
· · خیلی الکی یهویی دلم گرفته چرا؟!
· · دیشب....پریشب 😁خواب دیدم یکی اومده تو خوابم و
بهم میگه: اینها چیه تو وبلاگت مینویسی!
چرا مطالب آموزنده نمیذاری؟! 🤨
پ.ن:
_ انگار من نویسنده یا دانشمندم جناب.😅
_ تو بیداری حاج خانوم درونم دعوامون میکنه تو خواب جنابی که نمیشناسمش.
عجب اوضاعی داریم ما.
فک کنم علاوه بر کودک درون ، یکی حاج خانوم درون هم دارم.🙃
پ.ن:
۱_ امروز حاج خانوم درونم فعال شده بود ، کودک درونمو نصیحت کرد، دعوا کرد و کلی تشر زد.🤨
۲_ الان کودک درونم نیاز به انگیزه و مهر و محبت داره ، دمغه و گریه ش گرفته...😢
یک نوزاد به طرز اجتناب ناپذیری بر این باور است که مرکزیتِ جهان است. درحالی که یک فرد بالغ باید از طریق غم و غصهی بسیار یاد بگیرد که انسانهای دیگر نیز خلق میشوند که به همان اندازه زندگی کنند.
پ.ن:
گاهی بعضی از آدم بزرگها، احساس خود مرکز پنداری دارند. هنور به اون درجه از درک و بلوغ فکری نرسیدند که همه به اندازه ی اونها حق زندگی دارند.
لیست کارهای امروزم را نوشتم:
_ رفتن به بانک
_ مدرسه
_ داروخانه
_ کتابخانه
_ کارهای روتین روزانه
_ لیست کارهای خونه که امروز باید انجام بدم. (اونها را هم هرکدوم تیتر وار نوشتم که انجام بدمشون)
******************
کاش میشد از خودم چند تایی کپی کنم و هرکدوم از اون کپی ها میرفتند یه قسمت کار را دست میگرفتند و خود اصلیم میرفت کتابخانه و در دنیای کتابها با دوستم که نویسنده ی کتاب هست در مورد کتابش حرف میزدیم و بحث میکردیم و در کمال آرامش چای میخوردیم.
پ.ن:
ولی ما در واقعیت زندگی میکنیم....
ساغر امشب پرین میشود:😁

امشب که رفته بودم خرید؛ ما بین خریدهام چند عدد نان کنجدی بخار پز و خوشگل و ترد هم خریدم...
اومدم خونه، یه تکه از اون نانهای پف کرده کنجدی را برداشتم و چون گرسنه بودم با لذت تمام مث شخصیتهای فیلم های کارتونی به نان کنجدی گاز زدم، رو به همسرم گفتم:
_ یادته فیلم با خانمان( پرین) نشون میداد! تو عالم بچگی عاشق اون قرص نوناشون بودم. با خودم فک میکردم چقد خوشمزه هست که اینقد با لذت به نونها گاز میزنن!
تو اینجوری نبودی؟!
جواب داد:
_ آره منم دوست داشتم ، کلا نانهای فیلمهای کارتونی را دوست داشتم.
پ.ن:
۱_ راستی بچه ها! من موندم چه جوری یه مادر و دختر تنها با یه پاریکال و درشکه ، اون مسافت طولانی را طی کردند؟!🤔
۲_ من و آبجیم با هم تمرین کرده بودیم آهنگ با خانمان
( پرین) را، مثلامبخواستیم جایی شیرین کاری در بیاریم اون آهنگ را با دهنمون اجرا میکردیم و ساز میزدیم.🤣
(اصلن ذوق و هنر، از بچگی در ما فوران میگرد)
با ذوقتر و هنر دوست تر از ما، اون افرادی بودند که با چه ذوقی گوش میدادند،😁
تو عروسی هم ترانه و اهنگ میخوندیم ، یعنی از هر انگشت ما هنر میبارید.🤣
(امشب وقتی آبجیم تماس گرفت، این خاطرات را مرورکرردیم باهم ، کلی با یادآوریش خندیدیم ، چه روزهای خوبی بود)
چیه؟ چیه که اینقد زل زدی؟ نکنه از این طرزِ حرف زدنم خوشت نمیاد؟
ای بابا... الان باز شروع کرد! باز اون قیافهیِ آدمحسابی رو به خودت گرفتی!
ببین رفیق... این تیپ و این طرزِ حرف زدنِ تو، واسه اونایی خوبه که توِ خودِ خودشون هستن. من اینجا نیستم که با تو آداب و معاشرت کنم. من از اونایی نیستم که بگم ببخشید قربان یا لطفاً لطف کنید. اونها برن پیشِ همردههایِ خودشون که با هم گنده میشن! من اگه بخوام حرف بزنم، همونجوری که هست میزنم، بدونِ اینکه از تو یا از اون بالا، کسی اجازه بگیرم.
فکر کردی با اون نگاهِ بهم توهین نکن میتونی من رو بترسونی؟ نه داداش! تو اصلاً نمیدونی با کی داری حرف میزنی. من از جایی میام که "ادب" اولین چیزیه که وقتی میخوای زنده بمونی، باید دورش بندازی. اینجا، توی این میلان* ، یا میتونی لاتی باشی و همه چی رو بگیری، یا میتونی با این تیپِ شیک و حرفهایِ قلمبه سلمبه، فقط تماشاچی بمونی.
حالا هم، اون قیافهیِ مظلومنما رو جمع کن ببر کنار. این که میای اینجا و با اون لحنِ باید و نباید برای من خط و نشون میکشی...خیلی به تو نمیاد! من اگه بخوام، همین الان تمامِ این غرورِ کاذبت را زیرِ پا میذارم. پس یا راهت را بکش و برو پیِ کارت، یا بشین و سکوت کن تا من هم حوصلهام سر نره!
*میلان: کوچه
پ.ن:
چالش مونولوگ نویسی مخالف به دعوتِ وبلاگ نسیم کمالی عزیز نوشتم.
لطفا روی لینکی که تو پست قرار دادم بزنید تا در جریان چالش قرار بگیرید.
· · 
نقاشی زیر قاب سه تکه است که اینجا یه قسمتشو عکس گرفتم:

هر چی دعوام هم بکنید حق دارین.
پست قبل شوخی بود.
خواستم ثبت خاطره بشه اینجا
نقاشی اصلی را که با رنگ اکریلیک روی بوم کشیدم تو پست بعد میذارم.
عکس گل و طبیعته.
البته مبتدی کار میکنم نه حرفه ای.
خیلی وقت هم بود که دست به قلم مو نگرفنه بودم.
· · چرا یادم نیوردین که چالش نقاشی را بذارم؟!
منم که یادم رفته بود، امروز یادم افتاد.
یادتونه چند تا پست قبل نوشته بودم راجح به ایده ی نقاشی که بخاطر یه اتفاق با مزه به ذهنم خورد و اون را به تصویر کشیدم.
_________________
چند روز پیش که دراز کشیده بودم، یهو صدای دخترم اومد که با شور و ذوق فراوون گفت:
_ پیداش کردم پدر سوخته را...😍
چشام را باز کردم ببینم پدر سوخته چیه و کیه که پیداش کرده و اینقد ذوق داره واسه پیدا کردنش!
حدس بزنید پدر سوخته چی بود؟!
لطفا برای دیدن پدر سوخته تشریف ببرین ادامه مطلب😉😅🤪
نقاشیش ادامه مطلب...
· ·
تو "چرا زودتر پیدات نکردم" ترین آدم زندگی منی.
· · از آدمایی که برای خودشون ارزش قائل میشین
و مراقب دخترکِ درونشونن تا برای یه
زندگی بهتر، سرزنده و قوی تر عمل کنن؛
کمال قدردانی و تشکر رو دارم.
پ.ن:
خودِ عزیزم هم ممنونم متشکرم.❤️