آقا کی میگه هواگرمه؟!
...
آقا من میخوام یه پستی بذارم ، ولی بچه های خوبی باشین و قولِ بد بدین که گارد نگیرین...
من قلب ندارم...
· · من بی عاطفه ،
سرد،
یخ،
بی احساس،
بی تفاوت و
البته مغرورم.
اصلا تو سینه ام قلبی ندارم...
جای قلب تو سینه ی من سنگه...
اونوقت چرا؟!
موقعی که برمیگردی...وبلاگها چه بروز شده اند...حالا من از کجا شروع کنم؟! 🤔
بیخیال...خیلی زمانبره بخوام بخونم...
همون دور بمونم، واسه م بهتره که...😅
بنظرم...
· · ولی بنظرم جمله های:
«همراهت میام»
«هواتو دارم»
«رسیدی زنگ بزن»
«الان چکار کنم حالت خوب شه؟»
«باهم بریم غذا بخوریم»
از صدتا دوستت دارم هم قشنگ ترن.😊
پ.ن:
اگه این متن را میخونی، کامنت بذار😉
چالش نقاشی..َ
· · به دعوت دوستان؛ منم در چالش نقاشی شرکت کردم، نقاشی را کشیدم، منتها خونه ی پدر همسرم هستیم مداد رنگی همراهم نیست که رنگ کنم ، هرموقع تکمیل کردم عکسشو میگیرم میذارم اینجا.
و اما تو ذهنم داشتم فک میکردم از چی نقاشی بکشم که؛ یه اتفاق بامزه افتاد، منم همون اتفاق بامزه رو به تصویر کشیدم...
به زودی در پست بعدی...
پ.ن:
دوستان یه مشکلی پیش اومده واسه م،
دعا کنید که اون مشکل رفع بشه.
خیلی استرس دارم...نقاشی کشیدم که یه ذره ذهنم آروم بشه...
نه...
· ·
به نظرم قسمت بزرگی از شخصیت آدما زمانی میشه شناخت که «نه» بشنون.
پ.ن:
بدون نیاز به توضیح اضافه
سلام به همه ی همراهان عزیزم...
ازش پرسیدم: تو مدرسه چطور بودی؟
گفت: خوب بودم، معدلم معمولاً ۱۳-۱۴ بود.
گفتم: به نظرت معدل پایینی نبود؟
گفت: با داشتن مادر اسکیزوفرنیک، پدر فوت شده و بیماریای که زمان دبیرستان گرفتم... به نظرم معدلم خوب بود.
راست میگفت؛ «خوب بودن» گاهی پشتِ رنج تعریف میشه، پشت چیزهایی که دیده نمیشن.
عملکرد هر آدمی رو فقط با «خروجی» نمیسنجن؛ با زمینهی زندگی هم باید دیدش. کسی که تو آرامش بزرگ شده و معدل ۱۹ گرفته، شرایطش اصلاً با کسی که تو آشوب زندگی کرده و معدل ۱۴ گرفته قابل مقایسه نیست.
تابآوری، یعنی توانِ زنده ماندن و ادامه دادن، خودش یک نوع استعدادِ دیده نشده است.
آدمها همیشه بیشتر از نمرههاشون، لباسهاشون یا ظاهرِ موفقیتهاشون داستان دارند؛ داستانهایی که اگر بشنویم، قضاوتهامون آرامتر و انسانیتر میشه.
ماجراهای من؛ از پرنسس بودن تا کوزت و قاتل شدن:
دیشب آب قطع شد و صبح که چشم باز کردم با یک آشپزخانه کاملاً «ترکیده» مواجه شدم! شام که خوردیم، درست بعد از صرف شام، آب قطع شد... ظرفها کثیف موندن، آشغالها بیرون نرفت، گاز تمیز نشد، سینک تمیز نشد، کف آشپزخانه تی کشیده نشد، وسایل همونطور در جای خود رها شده بودند...خلاصه همه چیز به هم ریخت. نتیجه ش این شد که:
بهجای این که صبح مثل پرنسسها با ظرافت و آرایش کرده و خوشگلموشگل بشینم پشت میز صبحانه و صبحانه مو بخورم، مجبور شدیم مثل «کوزت» شروع کنیم به کار کردن! و صبحانه را کوفت کنیم!😅
پ.ن:
۱_ تنها حس خوبِ قطع شدن آب اینه که زود میخوابم و زود بیدار میشم.
۲_ یه جا نوشته بود: چه جوری بعضیها صبح به محض بیدار شدن از خواب کلی لبخند تو صورتشون دارن و ورزش میکنن و صبحونه شون را میل میکنن ؛ من که تا نیمساعت اول صبح که از خواب میشم، دقیقاً مثل قاتلها به اطرافم نگاه میکنم! 🔪👀
۳_ آقا! خدمتتون عرض شود که؛ من الآن دقیقاً با دیدن وضع آشپزخانه همون قاتله هستم! 🔪 و با نگاهی سرد و وحشتناک به اطراف و گوشه کنار اشپزخانه نگاه میکنم.👀
۴_ شواهد و قرائن نشون میده که مثل اینکه قبل از بیدار شدن من از خواب ،جنایت بزرگتری در آشپزخانه رخ داده!
قابل ذکر است که جنایتکاران قبلی گروهی حمله کرده بودند و آمارشون ۴ نفر بوده.( ما ۴ نفریم، بیایین یه چیزی در گوشی بهتون بگم خودمم انگار جزوشون بودم🤣صداشو در نیارین)
۵_ هیس..! آروم بخندین...انگار سر دسته ی تبهکاران
( همسرم) داره با نهایت آرامش و خونسردی به سمت آشپزخانه میاد، باید پشت اپن کمین بگیرم تا انتقام بگیرم ازش.😅
۵_با تی پشت اپن کمین گرفته بودم که: همون تبهکار حرفه ای ( همسرم) با کلی آرامش، هلو آورده و تو پیشدستی داره میخوره و برای منم آورده میذاره رو میز و تعارفم میکنه! خندهام میگیره، فقط میگم: «تو چطور اصلاً صبح به این زودی میتونی هلو میخوری؟!» 🤣🤔
۶_ اسما جان چاقوت🔪 را قرض بده تا انتقامم را از این هلو بگیرم.🍑
چاره ی دیکه ای ندارم.😁
با بعضیها میشه راجع به سیمان بین آجرها حرف زد ولی خسته نشد.
پ.ن:
_ امروز با یکی از اون بعضی ها حرف زدیم.
_ واستون از اون بعضی ها آرزو میکنم.
ماجرای کمد در ژانر وحشت:
این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است و در خانه ی ما اتفاق افتاده است...
موجودات خیالی خانه ی ما: 🕵️♀️🕯️
_______________________
+ بعدا نوشت:
دوستان نترسین.
ماهمه با هم هستیم 🤪
خیالتون راحت
ترس نداره،
ادامه مطلب را بخونید.🤭😅
برام از چیزهایی بگو که فکر میکنی برای هیچکس مهم نیست.
+ بعدا نوشت:
از لحاظ روحی دوست دارم امشب تو یه مجلس عروسی بودم، منو باز با انواع دسر و بستنی...با دوستان پایه... میخوزدبم و میخندیدیم و میرقصیدیم...
نیمه شب که خسته ولی خوشحال میرسیدیم خونه،
تا فردا لنگ ظهر تو ویلایی که پنجره ی اتاق خوابش به روی دریا باز میشه رو تخت میخواییدم و با خنکای هوا و صدای موج دریا و مرغان دریایی از خواب بیدار میشدم...
ادامه داره ها...
ولی شب بخیر
بخوابیم.
پ.ن:
مثلا من دارم زود میخوابم!
آدمای زندگیت رو بچین کنار هم ،
ببین کیا اگه نباشن
از نبودشون دلت هُری میریزه پایین...
عطف به پست قبل:
بسلامتی تماس گرفت...انگار تو جاده بود، گوشیش آنتن نمیداد.
آدم امن...
· · وقتی به اتفاقی افتاده و میخواهی اون اتفاقه را با یکی در میون بذاری و تعریف کنی ولی کسی را نمیابی...
پ.ن:
_ البته یکی هست، تماس گرفتم گوشیش در دسترس نبود...صبح رفتند مسافرت...
_ اینجا هم که نمیشه بنویسم...
بیدار از ساعت دو شب، تشنه و در میانه ی موجی از سالم خورهای رژیمی...
توضیح نوشت:
ساعت دو نیمهشب بود که ناگهان از خواب بیدار شدم... هرچقدر هم تلاش کردم بخوابم اما نشد.😴
اصلاً میدونی دلیلش چیه؟
(شاید مثلا سوال واستون پیش اومده چرا من که اکثر شبها تازه دو شب خواب میرم چرا دیشب ساعت دو شب از خواب بیدار شدم؟!
الکی مثلا سوال پیش اومده😁 و روتون نمیشه بپرسین)
ماجرا از دیروز شروع شد... وقتی کل روز را برای تفریح بیرون بودیم شب که برگشتیم خونه، تازه فهمیدیم آب قطع شده! حالا هم خستگیِ راه داشتیم و هم این وضعیتِ عجیب؛ لذا طی فرآیند پیچیده تصمیم هوشمندانه 😅 بهترین راهکار را اجرا کردیم: «خوابیدن!»
گفتیم بچه ها بخوابیم که نیازی به آب پیدا نکنیم!
( فعلا تشنه تون نشه چیری نخورین که نیاز به سرویس پیدا کنید)
خاموشی زدیم ساعت یازده و نیم شب خوابم برد، اما انگار خواب هم با ما شوخی داشت...ساعت دو بیدار شدم و دیگه خواب نرفتم...
خدا روشکر آبها وصل شده ولی خواب ما وصل نشد.😅
دیدم خوابم نمیبره، یخورده وبلاگ گردی کردم و کامنتها را جواب دادم که پی به یه مطلب مهم بردم و اون این که؛
در پست قبلی از قند و چای گفتم و دیدم همه ناگهان «سالمخور» شدهاند و قند را از زندگیشان حذف کردهاند! 😂 بابا، این همه رژیم و حذفِ قند؟!
شوخیتون گرفته با ما؟!
تو فیلم ها هم قندهاشون با چای نمیخورن نه؟!
اون منم که دارم چای با قند میخورم تو فیلمها؟!🙃
خلاصه که امشب، هم بیخواب هستم و هم در حال فکر کردن به این که انگار تنها قند خور دنیا منم.
بگین شما هم قند با چای میخورین خیالم راحت شه.😁
پ.ن:
۱_،خلاصه که سخته بی آیی برای موجود آبزی مث من، حالا ما میگیم تمیزی شما میگی وسواس😉
۲_ شما آبزی هستین یا خشکی زی؟!😁
۲_ دیگه اینکه...دیروز ، صبح با بی قندی روز مون را آغاز نمودیم و شب را با بی آبی به پایان رساندیم.
۳_ باشد که صبح شنبه را باعشق آغار کنیم...😍
حواسم نبود قند خونه تموم شده! 😂
نتیجه ش این شد که؛ مجبور شدم چای صبحانهام رو با «شکرپنیر هلدار» بخورم! 🥴
اصلا چایی بهم نچسبید، پیشنهاد نمیکنم.🤪
خانواده همسر من عاشق آبنبات و شکرپنیر برای چای هستن. یه بار که خونه پدرشوهرم بودیم، چای رو با آبنبات آوردن. من هم که اصلاً اهل این چیزها نیستم، بلند شدم برم برای خودم قند بیارم...
خواهرشوهرم گفت: «ساغر، چقدر ادایی هستی!» 😉
منم تو دلم گفتم: «آخه من ادایی هستم یا شما؟!» 🙃 مگه میشه چای رو با آبنبات خورد؟
چای یعنی قند و
قند یعنی چایی! ☕️
پ.ن:
۱_ همیشه میگن چای قند پهلو...شنیدین بگن چای آبنبات پهلو؟!🤪
۲_ ما آبنبات میخریم برای مهمونای اداییمون.🤭
۳_ تو رو خدا اگه یوقتی افتخار دادم مهمونتون شدم چایی قند پهلو برام بیارین، چای شیرین برام نیارین لطفا.😅
( مزه ی چای به همون تلخ بودنشه یه حبه قند میخوری که کمی شیرین بشه)
۳_ راستی، شما هم مثل من " قند و چای" هستید یا با آبنبات هم اوکی اید؟ برام بنویسید.